Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی ادبيات داستانی
 
ريگ توي كفش
داستانک- مري كلارك:
جان، آجودان ستاد ارتش بود. از صبح كه بيرون آمده بود ريگي توي كفشش حس مي‌كرد.

با جمع كردن پا سعي كرد آن را به گوشه‌اي براند و ثابت نگه دارد تا در فرصت مناسب، كفش خود را دربياورد و از شر ريگ راحت شود.

سر ظهر عرق از سر و رويش جاري بود. سر انجام وقتش رسيد. پشت سر رئيس ستاد ارتش كنار ستون ايستاد و خم شد كفش را دربياورد.

گلوله‌اي از بالاي سرش صفير كشيد و مغز رئيس ستاد را به ديوار پاشيد. جان، ريگ را حالا قاب كرده و هر روز مي‌بوسد.

اسدالله امرايي

تاریخ درج: 28 اردیبهشت 1386 ساعت 21:22 تاریخ تایید: 28 اردیبهشت 1386 ساعت 21:29 تاریخ به روز رسانی: 28 اردیبهشت 1386 ساعت 21:33
 
مطالب مرتبط
انتظار آسانسور داستان زاغ و روباه -6 پمپ بنزين بستني خدمات پس از فروش مهاجرت داستان زاغ و روباه - 5 آينده چكمه دوست من نفس فوتبال كتابخوان داستان زاغ و روباه-3 كتاب داستان چرخ زندگي حضور و غیاب توقف بعدي فاصله غيرت درحسرت جواني گريز از آشيانه دلتنگ مادر داستان زاغ و روباه-1 آرزو وساطت تقلب وام بانکی واهمه ياد اضطراب رستوران خرناس سنگيني بار مسئوليت امتحان قول پدر به دنبال نان پرستار كيف گمشده سربازي دوچرخه دلتنگ واقعي درس زندگي آخر خط نمايشگاه كتاب اتاق مستقل مهر مادري نمره 20 پدرم آدم عاقبت پيشنهاد مترسك فاصله آقای رئیس تكرار تاريخ پايان توقف انتخاب قتل در بعدازظهر مديريت زمان گاو صندوق روزگار او
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است