Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 20 بهمن 1388 ساعت 22:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی ادبيات داستانی
 
گريز از آشيانه
داستانک- مصطفي چترچي:
كنار خيابان منتظر تاكسي بودم. مردي با سر و وضع نامرتب در حالي كه با صداي بلند صحبت مي‌كرد نزديكم ايستاد.

دست او روي گوشش بود، گويا با تلفن همراه حرف مي‌زد.

شنيدم كه مي‌گفت: بارها بهشان گفتم كه حالم خيلي خوب است و اجازه دهيد مرخص شوم، اما باور نمي‌كردند و باز هم روزي يك مشت قرص آرام بخش مي‌دادند. بالاخره امروز از آن جا فرار كردم.

وقتي نگاه تعجب زده‌ام را ديد همان دستي را كه روي گوشش بود به طرفم آورد و غيرمنتظره با من دست داد.

چيزي دستش نبود. خنديد و دوباره دستش را نزديك گوشش برد. در حال دور شدن بود كه مي‌گفت: باور كن حالم خيلي خوب...

تاریخ درج: 28 خرداد 1386 ساعت 22:20 تاریخ تایید: 28 خرداد 1386 ساعت 22:49 تاریخ به روز رسانی: 28 خرداد 1386 ساعت 22:49
 
مطالب مرتبط
نظم در رستوران تابلو طلوع توبه جايزه غريب ساعت مچي تحقق آرزو روز شاهكار پول اجاره خانه غذاي خانگي كفش مارك‌دار زندگي خريد كتاب روز پدر يك سبد گل يخ بدون گذشت راهزن انتظار آسانسور داستان زاغ و روباه -6 پمپ بنزين بستني خدمات پس از فروش مهاجرت داستان زاغ و روباه - 5 آينده چكمه دوست من نفس فوتبال كتابخوان داستان زاغ و روباه-3 كتاب داستان چرخ زندگي حضور و غیاب توقف بعدي فاصله غيرت درحسرت جواني دلتنگ مادر داستان زاغ و روباه-1 آرزو وساطت تقلب ادا وام بانکی واهمه ياد اضطراب رستوران خرناس سنگيني بار مسئوليت امتحان قول پدر به دنبال نان پرستار كيف گمشده سربازي ريگ توي كفش دوچرخه دلتنگ واقعي درس زندگي آخر خط نمايشگاه كتاب اتاق مستقل مهر مادري نمره 20 پدرم آدم عاقبت پيشنهاد مترسك فاصله آقای رئیس تكرار تاريخ پايان توقف انتخاب قتل در بعدازظهر مديريت زمان گاو صندوق روزگار او
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است