داستانک- مصطفي چترچي:
كنار خيابان منتظر تاكسي بودم. مردي با سر و وضع نامرتب در حالي كه با صداي بلند صحبت ميكرد نزديكم ايستاد.
دست او روي گوشش بود، گويا با تلفن همراه حرف ميزد.
شنيدم كه ميگفت: بارها بهشان گفتم كه حالم خيلي خوب است و اجازه دهيد مرخص شوم، اما باور نميكردند و باز هم روزي يك مشت قرص آرام بخش ميدادند. بالاخره امروز از آن جا فرار كردم.
وقتي نگاه تعجب زدهام را ديد همان دستي را كه روي گوشش بود به طرفم آورد و غيرمنتظره با من دست داد.
چيزي دستش نبود. خنديد و دوباره دستش را نزديك گوشش برد. در حال دور شدن بود كه ميگفت: باور كن حالم خيلي خوب...