داستانک- آرش دهشور:
چرخ دستي را با سر و صداي زياد كه ناشي از تحمل بار زياد بود به گوشهاي هل داد تا لختي استراحت كند.
فكر كرد كه چند سال است با اين چرخ به تنهايي چرخ يك زندگي را ميچرخاند، چرخي كه تمام سرمايهاش محسوب ميشد.
غرق در همين افكار بود كه خوابش برد. وقتي بيدار شد نه اثري از چرخ دستي بود نه چرخ زندگي ميچرخيد.