Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 20 بهمن 1388 ساعت 20:37  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی ادبيات داستانی
 
آسانسور
داستانک- آرش دهشور:
- وقتي تو اين آسانسور گير افتاديم، ظهر بود، الان بايد غروب باشه. فكر مي‌كني كسي سراغمون بياد؟

- بعيده، مي‌دونم ساعت اداري تمام شده.
- مي‌دوني اگر زياد نفس بكشيم ممكنه هوا كم بياريم و خفه بشيم؟
- خب نفس نكش.
- چرا تو نفس نكشي؟

دعوا بالا گرفت. صبح روز بعد پيدايشان كردند. هر 2 مرده بودند اما نه از خفگي.

تاریخ درج: 26 تیر 1386 ساعت 22:20 تاریخ تایید: 26 تیر 1386 ساعت 22:28 تاریخ به روز رسانی: 26 تیر 1386 ساعت 22:28
 
مطالب مرتبط
كودك 4 ساله پيامك غرور كاذب نخستين دوست اندوه ماه مبارك دلتنگي بعد از مادر چتر قرمز هيچي نگو تجلي اصحاب عشق اتوبوس خداحافظي پسر ساعت نظم در رستوران تابلو طلوع توبه جايزه غريب ساعت مچي تحقق آرزو روز شاهكار پول اجاره خانه غذاي خانگي كفش مارك‌دار زندگي خريد كتاب روز پدر يك سبد گل يخ بدون گذشت راهزن انتظار داستان زاغ و روباه -6 پمپ بنزين بستني خدمات پس از فروش مهاجرت داستان زاغ و روباه - 5 آينده دوست من نفس فوتبال كتابخوان داستان زاغ و روباه-3 كتاب داستان چرخ زندگي حضور و غیاب توقف بعدي فاصله غيرت درحسرت جواني گريز از آشيانه دلتنگ مادر داستان زاغ و روباه-1 آرزو وساطت تقلب ادا وام بانکی واهمه ياد اضطراب رستوران خرناس سنگيني بار مسئوليت امتحان قول پدر به دنبال نان پرستار كيف گمشده سربازي ريگ توي كفش دوچرخه
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است