Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 20 بهمن 1388 ساعت 22:54  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی انديشه
 
فلسفه و اخلاق از نوعي ديگر
حکمت‌و فلسفه- دكتر عباس اعتزازيان:
برگسون در كتاب 2 سرچشمه اخلاق و دين، عواطف خلاق را با وضعيت‌هاي بي‌ثباتي كه در ديوانگان ديده مي‌شود، مقايسه مي‌كند.

اما روشن است كه آنچه او به واقع در سر دارد، مسئله تجربه عرفاني است؛ تجربه عرفاني لزوما برابر با فقدان تعادل نيست. تجربه اصيل و واقعي عرفان لاجرم به عمل مي‌انجامد و صرفا در قلمرو مراقبه و درون‌نگري محض باقي نمي‌ماند. اين همنشيني عواطف خلاق با تجربه عرفاني بدين معناست كه به ديد برگسون، دين پويا، عرفاني است.

در واقع به زعم برگسون، دين پويا به اين سبب كه هميشه خلاق است، نمي‌تواند وابسته به هيچ مجموعه خاص و سازمان داده شده‌اي از آموزه‌ها و اعتقادات باشد؛ ديني با آموزه‌ها و اعتقادات سازمان داده شده و صلب همواره ايستاست.

برگسون در اينجا به نقد صريح فلسفه اخلاق كانت مي‌پردازد؛ نقدي كه تا حدودي جايگاه فلسفه اخلاق و نظام فكري خود او را بهتر نشان مي‌دهد. به عقيده برگسون، نظريه كانت مرتكب يك «خطاي روان‌شناختي» شده است.

اگرچه شهرت‌ هانري برگسون (Henri Bergson) در دوران زندگي به اوج رسيد اما تأثير او پس از جنگ جهاني دوم بسيار كاهش يافت.

فيلسوفان فرانسوي مانند مرلوپونتي، سارتر و لويناس صريحا به تأثيرپذيري خود از او اذعان كرده‌اند اما عموما ژيل دلوز به‌ويژه با كتاب برگسون‌گرايي يا مكتب برگسون بود كه علاقه و توجه به آثار برگسون را احيا كرد. دلوز پي برد كه پايدارترين ياري برگسون به تفكر فلسفي، طرح مفهوم كثرت است.

بنابراين از رهگذر آثار دلوز نوعي احياي مجدد مكتب برگسون از حدود سال ۱۹۹۰ رخ داده است. مقاله حاضر به مهم‌ترين ديدگاه‌هاي‌ هانري برگسون از جمله برداشت او از فلسفه، اخلاق، مذهب و عرفان مي‌پردازد.

هرچند برگسون داراي شهرت فراوان بود اما استفاده او از استعاره، تمثيل، تشبيه و سبك او - كه گاه بيشتر مبالغه‌آميز يا احساساتي است - و نبودن نوعي دقت در تفكرش، سبب شده نزد كساني كه فلسفه را با تحليل منطقي يا تحليل مفهومي ‌برابر مي‌دانند و كساني كه براي دقت تفكر و زبان ارزش زيادي قائل هستند، از مرتبت‌اش به عنوان فيلسوف كاسته شود.

پيداست كه اين نكته در وهله اول در كشورهايي صادق است كه جنبش تحليلي بر آنها حاكم شده و در جاهايي گرايش اين بوده كه  برگسون را بيشتر شاعر يا حتي عارف بدانند تا فيلسوفي جدي. در بعضي كشورهاي ديگر - از جمله در ميهن خودش - به دليل ديگري به فراموشي سپرده شده است؛ به اين دليل كه در آنجا فلسفه وجودي و پديدارشناسي بر فلسفه زندگي سايه انداخته است.

انديشه‌هاي تيار دو شاردن (Teilhard de Chardin) در سال‌هاي اخير باعث شده است كه - با توجه به شباهت‌هاي بسيار بين آن 2 انديشمند - توجه به برگسون به نوعي احيا شود. اتهاماتي كه به روش فلسفه‌پردازي برگسون وارد شد، مطمئنا بي‌پايه نبود.

در عين حال، تنها سخن منصفانه در حق او تاكيد بر اين واقعيت است كه او سعي نمي‌كرد وظيفه‌اي را كه تحليل‌گران منطقي همّ خود را صرف آن مي‌كنند، به انجام برساند، بلكه آشكارا از انجام دادن آن ناتوان ماند. او از ماهيت و وظيفه فلسفه تصوري خاص خود داشت و روش فلسفه‌پردازي و حتي اسلوبش با اين تصور ارتباط داشت.

برگسون در كتاب «انديشه و تحرك» چنين آغاز مي‌كند: «آنچه كه بيش از همه در فلسفه مطلوب بوده، دقت است» (1). از نظر او كاستي عمده نظام‌هاي فلسفي اين است كه «متناسب با واقعيتي كه در آن سرمي‌كنيم نيست» (2) بلكه به قدري انتزاعي و وسيع است كه گويي سعي دارد همه چيز را - اعم از بالفعل - «ممكن و حتي ناممكن» (3) با هم سازش دهد.

در وهله اول به نظرش مي‌رسيد كه فلسفه هربرت اسپنسر - به‌رغم بعضي كليات مبهم – با توجه به اينكه نقش عالم واقع را بر خود داشت و بر واقعيت‌ها بنا شده بود، مستثني باشد. در عين حال، اسپنسر در مفاهيم بنيادي مكانيك به قدر كافي و عميقا غور نكرده بود و برگسون بر آن شد كه اين كار را به پايان برساند.

به هر صورت، در ضمن تلاشي كه در اين راه كرد، خود را ناچار ديد به موضوع «زمان» بپردازد. ناگزير شد بين زمان رياضي دانشمند - كه به لحظه‌ها تقسيم و به صورت مكاني تصور مي‌شود - و زمان «حقيقي»، استمرار محض و تداوم كه با تجربه دروني مي‌توان آن را درك كرد اما فقط با دشواري مي‌توان آن را به قالب مفهوم در آورد، فرق بگذارد.

به اين ترتيب، برگسون از فلسفه يا مابعدالطبيعه - به صورتي كه بر شهود مبتني باشد - برداشتي دارد كه به نظر او نقطه مقابل تحليل است.

مراد او از تحليل، تنزيل مركب به اجزاي بسيط آن است؛ مانند وقتي كه يك شيء طبيعي به مولكول‌ها، به اتم‌ها و بالاخره به «ذرات» ريزتر از اتم تنزيل داده شود يا مثل آنكه مفهوم تازه‌اي بر حسب تنظيم تازه‌اي از مفاهيمي‌كه قبلا داشته‌ايم، تبيين شود. مقصودش از شهود، «آگاهي بي‌واسطه» (4) يا آگاهي مستقيم از واقعيت است.

برگسون همچنين نمادين كردن را - كه لازمه تفكر تحليلي است - نقطه مقابل آزادي شهودي مأخوذ از نمادين شدن قرار مي‌دهد (5). به هر حال، حتي اگر ادراك شهودي از واقعيت في‌نفسه نتواند با نمادهاي زباني بيان شود، بديهي است كه هيچ فلسفه‌اي نمي‌تواند بدون ريخته شدن در قالب مفهوم و زبان وجود داشته باشد.

البته برگسون از اين واقعيت خوب آگاه است. براي پي‌بردن به مضمون شهود و فهميدن معنا و مدلول اشراقي آن، جهد تفكر لازم است. برگسون در پاسخ به منتقداني كه شهود را به آنچه در عواطف يا احساس هست تعبير مي‌كنند، مي‌گويد: «شهود ما تفكر است».

به هر حال، در وهله اول مانند تعارضي در اصطلاحات به نظر مي‌رسد؛ اما ممكن است تا اندازه‌اي «تفكر» من‌دوبيران، يعني آگاهي بي‌واسطه نفس به حيات دروني‌اش و به زباني ديگر روان‌شناسي انعكاسي مدنظرش باشد. به هر حال، حتي اگر خود شهود تفكر نباشد، مطمئنا برگسون ذهن فيلسوف را به اصطلاح از طريق سير تفكري كه سعي دارد تا جايي كه امكان دارد به شهود نزديك باشد، به منزله ذهني كه شهود مختص آن است، مي‌شناسد.

مفهومي‌كه بيان‌كننده يك شهود باشد در وهله اول بيشتر مبهم به نظر مي‌رسد تا روشن؛ و هر چند بتوان اصطلاحات مناسبي نظير «استمرار حقيقي» به كار برد، عبارت زباني واقعا فهميده نخواهد شد مگر آنكه از شهود برخوردار باشد. در حقيقت، فيلسوف بايد براي وضوح جهد كند؛ اما نمي‌تواند به وضوح دست يابد، مگر آنكه به اصطلاح شهود و بيان همراه شود يا اينكه از طريق رجوع به آگاهي شهودي نسبت به چيزي كه فيلسوف از آن سخن مي‌گويد، نمادين شدن، وارسي شود.

از نظر برگسون، فلسفه مبتني بر شهود است و متعلق شهود، حركت، صيرورت و استمرار است؛ يعني آن چيزي كه فقط مي‌توان از راه آگاهي بي‌واسطه يا شهودي شناخت و نه از طريق تحليل تنزيلي كه آن را تحريف مي‌كند يا تداوم آن را از بين مي‌برد. از نظر برگسون، واقعيت متعلق شهود است، حركت وجود دارد، اما شيء متعطل و تغييرناپذيري كه حركت كند، وجود ندارد؛ لازمه حركت، شيء متحرك نيست (6).

مقصود برگسون اين نيست كه واقعيت موجود، وجود ندارد. مرادش اين است كه واقعيت شدن است، گذشته در اكنون دوام دارد و اكنون به آينده متصل مي‌شود، سير كلي همواره در استمرار است و فقط از طريق تفكيك مصنوعي - كه عقل براي مقاصد خودش كرده است - قابل تقسيم است.

البته در مورد اول متعلق شهود - همچنان كه از نظر من‌دوبيران - حيات دروني نفس، زندگي دروني روح بود. براي مثال، برگسون مي‌گويد كه وجود فقط با تجربه حاصل مي‌شود. سپس مي‌افزايد كه «اين تجربه، اگر سخن از شيء مادي باشد، بينايي يا بساوايي و به طور كلي ادراك خارجي ناميده خواهد شد و اگر مربوط به روح باشد، «شهود» نام خواهد داشت» (7). راست است كه به قول برگسون چيزي كه در درجه اول مطمح نظر اوست، استمرار واقعي است اما اين استمرار را در زندگي نفس در «مشاهده بي‌واسطه روح با روح» (8)، در زندگي دروني مي‌يابد.

از نظر برگسون علم و مابعدالطبيعه موضوعات مختلفي دارند. برگسون ماده را به علم و روح را به مابعدالطبيعه نسبت مي‌دهد. البته او فلسفه را به منزله تركيبي از علوم جزئي نمي‌داند. متعلقات علم و فلسفه متفاوت است، روش‌هاي آنها هم متفاوت است زيرا علم كار عقل است و كارهايي ناشي از تحليل، اما مابعدالطبيعه شهود است، يا مبتني بر شهود است و زندگي‌اش را از شهود كسب مي‌كند.

از نظر برگسون، واقعيت، تغيير يا شدن است. استمرار واقعي يا زندگي روح است؛ پس اين مابعدالطبيعه است كه واقعيت را بر ما معلوم مي‌كند و نه علم؛ زيرا فقط در شهود است كه ذهن مي‌تواند از حركت واقعي زندگي آگاهي مستقيم داشته باشد. در ادامه، برگسون به اتهاماتي اشاره مي‌كند كه به عنوان مخالف علم بر او وارد كرده‌اند.

بار ديگر مي‌افزايد ما فلسفه‌اي خواستيم كه به نظارت علم بر خود تن در دهد و نيز بتواند در پيشرفت علم سهيم باشد. كار عقل براي عمل لازم است؛ و اگر انسان بخواهد بر محيط‌اش تسلط نظري و علمي‌ داشته باشد، علم كه محصول عقل است، ضروري است.

دين و اخلاق

برگسون خود مي‌گويد كه واپسين كتابش (يعني 2 سرچشمه اخلاق و دين) نظراتي از كتاب معروف تحول خلاق را شرح و بسط مي‌دهد. اين كتاب مي‌كوشد نشان دهد كه 2 سرچشمه وجود دارد كه 2 نوع اخلاق و دين از آنها نشأت مي‌گيرد؛ 1 - اخلاق بسته كه دين مربوط به آن ايستاست و 2 - اخلاق گشوده كه دين آن پوياست.

اخلاق بسته و دين ايستا مربوط به انسجام اجتماعي‌اند. طبيعت پاره اي از انواع موجودات را به گونه‌اي ساخته كه افراد اين انواع نمي‌توانند به تنهايي به زندگي خود ادامه دهند. آنها وضعيتي ظريف و شكننده دارند و نيازمند حمايت يك جمع هستند.

در اين مورد، برگسون مثال زنبورها را مطرح مي‌كند، در اينجا نيازهاي جسماني‌اي وجود دارد كه بايد برطرف شود؛ نيرو و فشار اين نيازها سرچشمه اخلاق بسته است. وجود اين نيازها، سختي و صلابت قوانين مربوط به اخلاق بسته را اقتضا مي‌كند. ادامه حيات جامعه، بستگي به وجود اطاعت دقيق دارد.

به عقيده برگسون، اين نوع اخلاق محدود و خاص است. اخلاق بسته در واقع در پي حفظ و بقاي يك جامعه است؛ جامعه من. بنابراين، هميشه جامعه‌هاي ديگر را ناديده مي‌گيرد.

به اعتقاد برگسون، واقعيت امر آن است كه اخلاق بسته هميشه با جنگ ارتباط دارد و دين ايستا - ديني كه وابسته به اخلاق بسته است - بر پايه چيزي استوار است كه برگسون آن را «كاركرد يا نقش وهم‌انگيز» مي‌نامد. كاركرد يا نقش وهم‌انگيز، نقش خاصي است كه «توهم‌هاي خودخواسته»  را پديد مي‌آورد و اين معنا را القا مي‌كند كه ناظري بر اعمال ما وجود دارد و انگاره‌هاي ايزدان را ابداع مي‌كند.

اين انگاره‌ها و صور خيال، حس اطاعت و انقياد محض در برابر اخلاق بسته را القا مي‌كنند؛ خلاصه آنكه هدف آنها حفظ انسجام و يكپارچگي اجتماعي است.اما به عقيده برگسون، اخلاق و ديني از نوع ديگر هم وجود دارد؛ اخلاق گشوده و دين پويا با خلاقيت و پيشرفت ارتباط دارند. هدف آنها حفظ انسجام و يكپارچگي اجتماعي نيست و برگسون به اين دليل اين نوع اخلاق را «گشوده» نام مي‌نهد كه همه انسان‌ها را دربر مي‌گيرد.

اخلاق گشوده واقعا كلي و فراگير است و هدفش صلح و صفاست. سرچشمه اخلاق گشوده را برگسون «عواطف خلاق» مي‌نامد. تفاوت ميان عواطف خلاق و عواطف عادي در اين است كه در عواطف يا احساسات عادي ما ابتدا يك تصوير و بازنمود ذهني داريم كه بعد باعث ايجاد احساس مي‌شود (مثلا دوستم را مي‌بينم و بعد احساس خوشحالي مي‌كنم). اما در عواطف خلاق ما ابتدا يك امر عاطفي يا احساسي داريم كه بعد تصاوير و بازنمودهاي ذهني ايجاد مي‌كند.

برگسون در اينجا موسيقيداني را مثال مي‌زند كه بر پايه احساس و عاطفه خود به تصنيف آهنگ مي‌پردازد. او همچنين در اينجا مسئله جهش شهودي را تشريح مي‌كند و مي‌گويد كه عاطفه شهودي، فرد را در وضعيت بي‌ثبات قرار مي‌دهد و او را از حالت عادي و عادت‌زده شعور كه معطوف به نيازهاست، خارج مي‌كند. 

پي‌نوشت‌ها:


1 - Cunningham, G. W. A Study in the Philosophy of Bergson. New York.
2 - Ibid, P. 7.
3 - Ibid, P. 7
4 - Ibid, P. 33.
5 - Ibid, P.206.
6 - Ibid, P. 185.
7 - Ibid, P. 61.
8 - Ibid, P. 35.


ماهنامه خردنامه همشهري- مهر 86

تاریخ درج: 14 آبان 1386 ساعت 15:15 تاریخ تایید: 14 آبان 1386 ساعت 18:59 تاریخ به روز رسانی: 14 آبان 1386 ساعت 18:57
 
مطالب مرتبط
او همواره در آفرينش است سويه هاي خرد و ارتباط گسسته‌گويي و نبوغ سرشار مغاك‌هاي يك فيلسوف بحران‌شناسي ما در جهان پست مدرن زندگي مي كنيم! هگل زيبا؛ تأملي در آراي زيبايي‌شناسانه هگل فلسفه و تقواي يك استاد تمام قد‌ به احترام استاد كانت به قرائت ايراني مفسر در كوچه پاييز اسير زمان ميان شعله‌هاي آتش يك انتقال موازنه عقل و ايمان وحدت دين و فلسفه حضور «ديگري» مقام روح انقلاب رئاليستي روح هنر قدرت علم اقليم هشتم فلسفه اسلامي فلسفه اسلامي داريم؟ انقلاب فكري من انديشيدن ‌با ‌تصوير چه كسي‌مسئول است؟
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است