Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 20 بهمن 1388 ساعت 00:39  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی انديشه
 
تلاش براي اجتماعي‌كردن
انديشه‌اجتماعی- ترجمه: عليرضا رضايت:
دين شناسان عموما معتقدند كه جامعه‌شناسان در تبديل دين به وسيله‌اي براي (رسيدن) به مقصدي غيرديني، كمتر از آنها به دين علاقه‌مندند. اين اعتقاد نادرست است.

جامعه‌شناسان دقيقا به واسطه ظرفيت و قابليت دين جهت پديد آوردن تاثيرات اقتصادي، روان شناختي، جامعه‌شناختي و انسان‌شناختي به آن علاقه‌مندند.

 بسياري از جامعه‌شناسان دين را مهمترين وسيله تحقق هر آن چيزي مي‌دانند كه به اعتقاد آنها كاركردهاي غيرديني دين به شمار مي‌رود. حتي برخي، آن را ابزار اصلي
در اين خصوص قلمداد مي‌كنند.

افزون بر اين، براي اينكه دين، كاركردي غير ديني داشته باشد بايد به مثابه دين عمل كند. معلول غير ديني برخاسته از علتي ديني است. به عنوان مثال، برخي آيين‌ها  اين توان را دارند كه پيروانشان را به پذيرش نابرابري اجتماعي وادار كنند، آن هم با اين اعتقاد كه خداوند نابرابري را جايز دانسته است، يا اينكه خداوند روزي، نابرابري را جبران خواهد كرد يا اينكه نابرابري صرفا مسئله‌اي دنيايي است.

بدون شك، علوم اجتماعي، دين را صرفا به خاطر پيامدهاي انسان‌شناختي،جامعه‌شناختي،‌ روان‌شناختي يا اقتصادي آن تاييد يا رد مي‌كند. ترديدي نمي‌توان داشت كه دين تنها زماني مورد تمجيد و تحسين است كه فرهنگ را القا كند، سبب اتحاد جامعه شود، در رشد ذهن (و انديشه) موثر باشد يا موجب رونق اقتصادي شود‌. اما پيش فرض منفعت غيرديني دين، كارايي و اثر بخشي آن (دين) به مثابه دين است.

از جهت ديگر، دين از نگاه جامعه‌شناسان يك متغير تابع (وابسته) يا معلول چيز ديگري است. دين از حيث خاستگاه، همچون پديده‌هاي ديگر، متغير وابسته يامعلول چيز ديگري است مگر آنكه بتواند خود را از هيچ خلق كند اما دين به لحاظ كاركرد، يك متغير مستقل است.

حتي اگر دين دستامد علل غيرديني باشد، به نوبه خود علت معلول‌هاي غيرديني (نيز) هست. اگر دين را به خاطر اينكه از حيث خاستگاه‌ها‌ متغيري وابسته است، نتوانيم از حيث معلول بودنش متغيري مستقل بدانيم به ندرت ممكن است متغير مستقلي وجود داشته باشد.

دين‌شناسان اغلب معتقدند كه جامعه‌شناسان معاصر، برخلاف اسلاف خود، سرانجام به اين باور مي‌رسند كه به دين همانند دين‌شناسان بنگرند. جامعه‌شناسان معاصر هر چند خيلي دير اما  نهايتاً جذب دين‌شناسان شدند.

در عين حال مري داگلاس(1966، 1973)، ويكتور ترنر(1967،1968)، كلفورد گيرتس(1983،1973)، رابرت بلا(1970)، پيتربرگر (1967،1969) و اريك اريكسون (1958، 1969)، در اين رابطه شور و حرارت بيشتري از خود نشان دادند. افكار اين جامعه‌شناسان دين در برابر آراء جامعه‌شناسان كلاسيك نظير تيلر (1871)، فريزر(1922)، دوركيم (1965)، مالينوفسكي (1925)، فرويد (1950)، يونگ (1938) و ماركس و انگلس(1957) به چالش كشيده شد.

چه تفاوتي بين جامعه‌شناسان معاصر و كلاسيك وجود دارد؟ اين تفاوت را نمي‌توان برسر [مسئله] اهميت دين دانست. جامعه‌شناسان كلاسيك به اندازه همقطاران معاصرشان دين را پديده‌اي حائز اهميت مي‌دانند. قدرت دين هماني است كه آنها را وامي‌دارد تا درباره آن نظريه‌پردازي  كنند. اين تفاوت برسر سودمندي دين نيز نمي‌تواند باشد.با  آنكه تيلر يونگ و دوركيم آن را بسيار سودمند و نافع مي‌دانند.دين از نگاه تيلر و يونگ يكي از بهترين (و از نگاه دوركيم بهترين) ابزار ارائه خدمات مفيد خود است.

عالمان علوم اجتماعي معاصر شأن بيشتري براي دين قائل نيستند.تفاوت بين‌ جامعه‌شناسان معاصر و كلاسيك بر سر ماهيت كاركرد دين است.

استدلال دين شناسانه
مسئله در مورد نظريه دين‌شناسانه چگونه است؟ در اين مورد، مسئله به گونه اي منفي عرضه شده است و ناظر به نابسندگي نظريه‌هاي علوم اجتماعي است كه در واقع ضرورتا شامل نظريه‌هاي معاصر مي‌شوند. تمام نظريه‌هاي علوم اجتماعي ظاهرا نابسنده‌اند چرا كه آنها با فرض اينكه خاستگاه و كاركرد دين، غيرديني است، به ناگزير ماهيت ديني دين را از دست مي‌دهند.

 تنها، نظريه دين‌شناختي است كه ماهيت ديني دين را حفظ مي‌كند، واقعيت اين است كه نظريه‌هاي علوم اجتماعي به ماهيت ديني دين بي‌توجه نيستند؛بلكه اساسا منظور آنها از  دين همين مسئله است. ماهيت ديني نقطه آغاز نظريه‌پردازي آنهاست؛ و اين داده‌اي است كه بايد در مورد آن نظريه‌پردازي كرد. جامعه‌شناسان تا ‌حدي مي‌توانند تصور (درك) كنند كه پيروان (اديان)، خدا را عبادت مي‌كنند، براي او قرباني مي‌كنند و به نام او افراد ديگر را مي‌كشند و اين مسئله را بديهي مي‌انگارند؛ اما سؤال آنها اين است كه چرا پيروان اديان چنين مي‌كنند؟


ماهيت ديني دين نقطه آغاز نظريه‌پردازي است؛ اما نقطه پايان آن نيست. اگر جامعه‌شناسان تا حدي به اينكه مسيحيان به كليسا مي‌روند، نيايش مي‌خوانند، شعاير مقدس را به جا مي‌آورند، كتاب مقدس مي‌خوانند و زندگي خود را وقف خدا مي‌كنند و همه اين كارها را صرفا به خاطر اعتقاد به خدا انجام مي‌دهند، توجه نكنند( نمي‌گوييم انكار كنند)، حرفي براي گفتن نخواهند داشت. دينداري دلمشغولي جامعه‌شناسان است كه به هيچ وجه نمي‌توان آن را ناديده گرفت.

در مقابل جامعه‌شناسان و ديگران، الياده دين‌شناس در قطعه‌اي مشهور اعلان مي‌كند :«يك پديده ديني را تنها در صورتي مي‌توان به معناي دقيق كلمه بازشناخت كه در سطح مخصوص خودش فهميده شود؛ يعني به مثابه پديده‌اي ديني مورد مطالعه و بررسي قرار گيرد. تلاش براي درك و فهم ذات اين پديده با فيزيولوژي، روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، اقتصاد، زبان‌شناسي،‌هنر يا هر چيز ديگري خطاست.»

اما  الياده اگر نگوييم توصيف را با متافيزيك درمي‌آميزد، دست كم بايد بگوييم آن را با تبيين قاطي مي‌كند. هيچ جامعه‌شناسي در بازشناسي دين به مثابه دين ناكام نيست، و از اين روست كه ما انسان‌شناسي دين، جامعه‌‌شناسي دين، روان‌شناسي دين و اقتصاد دين داريم. اگر تمايز دين لحاظ نشود،هيچ نظريه علوم اجتماعي درباره دين وجود نخواهد داشت؛ اما بازشناسي دين به مثابه دين به معناي تبيين دين به مثابه دين نيست.

مسيحيان به عنوان مومنان به خدا به كليسا مي‌روند اما اين كار را علاوه بر اين، مثلا در قالب اعضاي يك گروه نيز انجام مي‌دهند. جامعه‌شناسان ضمن تاييد تفاوت بين يك جماعت، خانواده، تيم و يك گروه مذهبي، دين را به همان شيوه‌اي كه يك تيم، يك خانواده و يك جماعت تبيين مي‌كنند، به مثابه يك گروه مورد تبيين و بررسي قرار مي‌دهند.

 همزمان، هيچ يك از قرائت‌هاي جامعه‌شناختي از دين را نمي‌توان جامع دانست. در جايي بايد از هر نوع قرائت جامعه‌شناسانه دست شست كه در آن يك گروه ديني با انواع ديگر گروه‌ها متفاوت است؛ اما تاييد نقطه پاياني براي جامعه‌شناسي (به معناي) پذيرفتن سرآغازي (ديگر) نيست .جامعه‌شناسي تا آنجا مي‌تواند دين را تبيين كند كه دين يك گروه را تشكيل دهد. اينكه دين تا چه ميزان در تشكيل كامل يك گروه نقش دارد، امري است كه اثبات آن برعهده جامعه‌شناسان است.

آنها هرچه دين را گروه مانند جلوه دهند، تبيين‌شان موفق‌تر خواهد بود. جامعه شناسان به خاطر حداكثر تلاشي كه انجام مي‌دهند كه  تا سر حد امكان توجيه و تبيين كاملا جامعه‌شناختي از دين ارائه دهند، مورد تمجيد و نه تقبيح‌اند. عدم توانايي اجتناب‌ناپذير آنها جهت توجيه جامع و كامل اين پديده، به لحاظ جامعه‌شناختي‌ نشانگر محدوديت و نه ناكامي،‌جامعه‌شناسي دين است.

دين شناسان پاسخ مي‌دهند كه تلاش براي «اجتماعي كردن» اساسا بي‌فايده است؛ چرا كه خاستگاه و كاركرد دين صرفا ديني است. در غير اين صورت، دين ديگر دين نيست، بلكه تبديل به جامعه مي‌شود؛ اما اين پاسخ رايج كه به سادگي ورد زبان بسياري شده مقصود را تامين نمي‌كند.

 هيچ‌كس منكر آن نيست كه دين متشكل از باورها و اعمالي است كه ناظر به خداوند و نه گروه هستند، اما به عنوان مثال، دوركيم آشكارا و بدون هيچ ابايي تجربه مومن از با خدا بودن را با تجربه مشخصي از مشاركت در يك گروه كنار يكديگر مي‌گذارد.

دوركيم مشخصا بيان مي‌كند كه بهجت و قدرتي كه افراد به هنگام جماعت (زماني كه گرد هم مي‌آيند) احساس مي‌كنند بر تجربه ديني تقدم داشته و در عين حال همطراز با آن است و در نتيجه (مي‌تواند) آن را تبيين كند.

مشاركت‌كنندگان كه حالت روحي خود را فوق انساني تصور مي‌كنند، آن را به خدا منسوب مي‌كنند؛ اما دوركيم آن را به گروه (جماعت) نسبت مي‌دهد. باوجود اين، دوركيم نمي‌خواهد بگويد كه خاستگاه دين منحصرا تجربه گروهي است.

دوركيم قرائت خود از دين را قرائتي لازم و نه كافي مي‌داند. با اين همه، آنچه بايد تبيين شود دقيقا گذر از گروه به خداست؛ اما پذيرفتن اينكه تبيين از دين فراتر از تبيين گروه است، به معناي پذيرش اين نيست كه تبييني كامل از دين است.

 به نظر دوركيم از دين بايد تبييني جامعه‌شناختي و دين‌شناختي ارائه داد كه در آن عنصر جامعه‌شناختي غالب باشد. اين مسئله از نگاه بسياري از جامعه‌شناسان ديگر نيز درست است: يك تبيين جامعه‌شناختي، انسان‌شناختي، روان‌شناختي يا اقتصادي ازدين بايد با تبييني ديندارانه همراه باشد.

آخرين پاسخ دين شناسان، دست يازيدن به تقارن و تناسب است. اگر معلول، دين باشد، علت بايد دين شناختي باشد. بين علت و معلول بايد هماهنگي و سازگاري وجود داشته باشد. يك علت جامعه‌شناختي تنها مي‌تواند يك معلول جامعه‌شناختي پديد آورد. به بيان جامعه‌شناسانه، محصول، گروه است و نه دين.

اين پاسخ به مانند پاسخ‌هاي ديگر نادرست است. البته، بين علت و معلول بايد تناسب وجود داشته باشد. علت‌ها براي اينكه بتوانند معلول‌هايشان را به وجود آورند، بايد هم سنخ آنها باشند؛ اما يك قرائت جامعه‌شناختي از دين مدعي نيست كه جوانب غيرجامعه‌شناختي دين را توجيه و تبيين مي‌كند، بلكه صرفا توجيه‌گر ابعاد جامعه‌شناختي آن است. اين پاسخ كه ابعاد جامعه‌شناختي،‌ابعاد گروه و نه دين هستند،‌در واقع گرفتار شدن در مغالطه‌اي مضاعف يعني طرد حد وسط و مصادره به مطلوب كردن است.

 قرائت جامعه‌شناختي دين قرائت چيزي غير از دين نيست (بلكه)قرائتي از ابعاد دين است. محدود كردن دين به ابعاد دين‌شناسانه آن مسلم فرض كردن اين مسئله است كه ماهيت دين چيست؟

بي‌شك، اين مدعا كه جامعه‌شناسي مي‌تواند براي تمام باورها و اعمال ديني توضيح و توجيه داشته باشد، ظاهرا حاكي از آن است كه جامعه‌شناسي قادر است پديده‌اي غير جامعه‌شناختي را تبيين كند؛ اما اين مسئله نابه جا بوده و محلي از اعراب ندارد.

 به نظر مي‌رسد كه جامعه‌شناسي ابعاد و جوانب غيرجامعه‌شناختي دين را گرفته و آنها را به ابعاد جامعه‌شناختي تبديل مي‌كند و تنها در اين صورت مي‌تواند آنها را تبيين كند. دوركيم صفات خدا- قدرت خدا، حضور عظيم و حيرت‌انگيز خدا، جايگاه و منزلت خدا به عنوان منبع و معدن ارزش‌ها و نهادها- را با صفات گروهي كه آن خدا، خداي آنهاست كنار هم مي‌گذارد. تناسب بين علت و معلول با اجتماعي كردن معلول حفظ مي‌شود.( در اين ميان) شكاف بين علت جامعه‌شناختي و معلول ديني همچنان به قوت خود باقي است.

نمونه‌اي از حوزه ديگر، اينكه فرويد معتقد است رابطه يك مومن با پدر روحاني با رابطه مومن با خدا مطابقت دارد. به اعتقاد وي احساسات مومنان نسبت به پدرانشان بر احساسات آنها نسبت به خداوند تقدم داشته، همطراز با آنهاست و در نتيجه، آن احساسات را به وجود مي‌آورد؛ اما او تنها علت ضروري دين را ذكر مي‌كند؛ هرچه اين علت لازم تا حد زيادي علت كافي هم هست. بيفزاييم كه وي همانند دوركيم يك علت در مجموع كافي را پيشنهاد مي‌كند.

آنچه در اينجا بايد پيدا شود، فاصله پدر تا خداست.در تبيين مسيحي پدر از نگاه فرويد، همانند گروه از منظر دوركيم، شبه خداست و نه خدا. خدا مي‌تواند شبه انسان باشد اما هيچ انساني قادر مطلق، داناي مطلق و يا فناناپذير نيست. خداوند «پدر» كل جهان است نه فقط يك خانواده . تلقي بزرگسالان از خدا برخاسته از بت انگاري كودك از پدرش است؛ اما اين تلقي يك شخصيت شبه خدا را به خدا تبديل مي‌كند.

او همچنان يك پدر انساني را از يك «پدرمعبود» متمايز مي‌داند. هرچقدر فرويد رابطه بين پدر انساني و خدا را نزديك‌تر مي‌كند، قرائت او قانع‌كننده‌تر مي‌شود؛ اما او همانند دوركيم و تمام جامعه‌شناسان ديگر، محدود بودن اين ارتباط را بديهي مي‌داند، و حتي زماني كه مي‌كوشد آن را تنگ‌تر كند، آن محدوديت را امر مسلمي در نظر مي‌گيرد. باز (دراينجا) تناسب به معناي اين هماني نيست.

تمثيل نفس و بدن
يكي از راه‌هاي نشان دادن مغالطه موجود در استدلال دين شناختي،‌كه صرفا اين هماني بين علت معلول مي‌تواند توجيه‌گر معلول باشد، توجه به (در نظر گرفتن) مسئله عمده و مهم رابطه بين نفس و بدن است.

4 نوع رابطه را مي‌توان بين نفس و بدن محتمل دانست:1- تنها نفس وجود دارد و بدن (ماده جسم) يك پندار و توهم ايده‌آليستي است. 2- تنها بدن وجود دارد و نفس (روح) پندار و توهم است(ماترياليسم يا تجربه‌گرايي).3- بدن و نفس، روح و ماده، هر 2 وجود دارند اما مستقل از يكديگر عمل مي‌كنند(تساوي يا توازي).4- نفس و بدن و روح و ماده، هر 2 وجود دارند و يكي بر ديگري تاثير علي دارد (تعامل يا تاثير متقابل) يا اينكه هر 2 بر يكديگر تاثير علي دارند.

دين‌شناسان هرگز تا آنجا پيش نرفته‌اند كه از ايده‌آليسم دفاع كنند؛ ايده‌آليسمي كه مدعي است تنها دينداري وجود دارد و نفس، جامعه و فرهنگ توهماتي بيش نيستند، بلكه آنها تساوي يا ماترياليسم /تجريه‌گرايي را مي‌پذيرند. تساوي به طور مشخص خطري در پي ندارد چرا كه دينداري را حفظ مي‌كند.

 فرض مسلم نزد دينداران آن است كه يگانه تهديد از ماترياليسم /تجربه‌گرايي برمي‌خيزد، و از اين‌رو آنها با اين استدلال كه دين چيزي غير از نفس، جامعه و فرهنگ است، درصدد رويارويي با آن هستند. آنها اغلب-به اشتباه- چنين فرض مي‌كنند كه علوم اجتماعي كاملا و به كل ماده‌گرا هستند.

دين‌شناسان گزينه تعامل را ناديده مي‌گيرند. تعامل، به دين استقلالي نسبي، و نه مصونيت، مي‌دهد. تعامل از يك سو، همانند تجربه‌گرايي، دين را در نفس محض، جامعه يا فرهنگ ادغام نمي‌كند و از سوي ديگر همانند تساوي (توازي)، مانع از تاثير نفس، جامعه يا فرهنگ بر دين نيز نمي‌شود.

دين‌شناساني همچون دوركيم، فرويد و ماركس بيش از آنكه از تجربه‌گرايي يا مشخصا تساوي دفاع كنند، از تعامل دفاع مي‌كنند. آنها در پي توجيهي براي دين هستند نه اينكه بخواهند آن را انكار(تجربه‌گرايي) يا كنار زده و‌منزوي كنند.

اگر دين را انكار (تجربه‌گرايي) كنند، ديگر چيزي براي ترجمه كردن نخواهند داشت واگر دين را منزوي (تساوي) كنند، ديگر قادر به توجيه آن نخواهند بود.از آنجا كه دوركيم، فرويد و ماركس بيش از تعامل‌گرايان فلسفي كه نفس را يكسره به بدن تحويل مي‌كنند، دين را به تمامي به جامعه، نفس يا اقتصاد فرو كاهش نمي‌دهند، مدعي اين نيستند كه به طور كامل آن را توجيه مي‌كنند. 

مدعاي آنها اين است كه دين را فارغ از جامعه، نفس يا اقتصاد نمي‌توان تبيين كرد. افزون بر اين، تعامل از نگاه آنها 2 جهت دارد: دين، در اينجا به عنوان متغيري مستقل به نحو
قابل توجهي، جامعه، نفس و اقتصاد را تبيين مي‌كند، درست همان‌گونه كه جامعه، نفس و اقتصاد به طور قابل ملاحظه‌اي تبيين شده‌اند.

رابرت.آ.سيگال

تاریخ درج: 27 آبان 1386 ساعت 10:35 تاریخ تایید: 28 آبان 1386 ساعت 09:07 تاریخ به روز رسانی: 28 آبان 1386 ساعت 09:05
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است