Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 20 بهمن 1388 ساعت 19:34  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی انديشه
 
هگل زيبا؛ تأملي در آراي زيبايي‌شناسانه هگل
حکمت‌و فلسفه- دكتر محمود عباديان:
زيبايی - خاصه زيبايی هنری - در تعين اوليه خود همواره با نيكی و حقيقت (شناخت) توأمان بود و با‌ آنها مناسبت ذاتی داشت.

اين تلقی از امر زيبا كه بارزه فلسفه يونان باستان (جمهوری افلاطون) بود، در زيباشناسی عصر جديد اعتبار خود را از دست داده است. با پيدايش معارضه بين تفكر تجربه­گرايی و عقل­گرايی، شكاف ميان زيبايی، نيكی و شناخت، وجاهت فلسفی يافت؛ امری كه به نوبه خود بر تبيين و تعريف بعدی زيباشناسی سايه افكند. اين نكته از قرن هجدهم طرف توجه نظريه­پردازان زيباشناسی قرار گرفت و محافل فلسفی به آن با ديده معضلی می‌نگريستند كه آنان را دعوت به پاسخگويی به مسئله می­كرد. اين توجه بيش از همه، در فلسفه آلمان پديدار شد.
  
نظريات زيباشناسی كانت بدون واكنش نماند و نقدهايی را در محافل فلسفی و زيباشناسی نظری برانگيخت. يكی از منتقدان آن «يوهان گوتفريدفون هردر» (1803 ـ 1744) ـ متفكر آلمانی هم‌عصر كانت ـ بود. او در نوشته خود ـ Kalligone 1800 ـ به نقد «نقد قوه قضاوت» پرداخت و با تاكيد بر جنبه محتوايی آثار هنری اعلام داشت كه زيبايی هنری، ماهيت پديده­ها را آشكار می­كند.

هردر، وجوب هنر را از نيازمندی­های اوليه انسان استنتاج كرد؛ ضمنا به اين امر بی‌توجه نماند كه كانت بر نقش عاملی ذهنی در مقابل استدلال مادی - عينی علوم تاكيد كرده است كه زمينه­ساز ذهنی­گری در پهنه فلسفه نظری شده است.

استدلال اساسی او در اين‌باره در نقد كانت، معطوف به طبيعت و عينيت مادی نبود بلكه متوجه تحول تاريخی و اجتماعی بود. در واقع، هردر به دوگانگی بين طبيعت از يك‌سو و تحولات اجتماعی از سوی ديگر توجه داشت كه اين امر يك تضاد جديد در رويكرد به مسائل زيباشناسی بود كه بيشتر در قرن نوزدهم طرف توجه قرار گرفت.

هردر از اولين متفكرانی بود كه اثر يا پديده هنری را با گرايش تاريخی تفسير می­كردند. تاريخ­گرايی او در تفسير و توضيح تطور تاريخ ادبيات آلمان بازتاب يافته است. اين نظريات هردر در «ايده‌هايی در فلسفه تاريخ بشر» (1791) درج شده است.

هردر پیگير پيشرفت و همسويی اشكال هنری طی تاريخ بود و امكان تلفيق برخی هنرها را با توجه به مورد وحدت موسيقی - رقص و شعر در روزگار باستان در نظر داشت.

او در مقابل درك غيرتاريخی كلاسيسيسم از هنر، استدلال می­كرد كه هنر در تطور تاريخی خود همواره در پيوند با شيوه زندگانی و فرهنگ دوران مورد نظر بوده و حتی با خصلت ملت­های مختلف مناسبت مستقيم داشته است.

هردر يكی از اولين پژوهشگران هنر عاميانه بود كه رابطه هنر رسمی را با فولكلور مطالعه می­كردند. غرض از اين اشاره گذرا به برخی مسائل زيباشناسی قرن هجدهم، آشنايی مختصر با بستر زمانی و مسائلی بود كه فلسفه هنر هگل در رابطه با آن شكل گرفت.

گئورگ ويلهلم فريدريش هگل (1831 ـ 1770) اولين متفكری بود كه فلسفه هنر خود را وقف پيدايش و سير تاريخی اشكال هنرهای عمده كرد و در پرتو آن به مسائل زيباشناسی در عصر خود نيز واكنش نشان داد. می­توان گفت او فلسفه كانت و به همراه آن، مبانی زيباشناسی او را به ارث برد و نسبت به نظريات او در آثار خود اظهار نظر كرد و زيباشناسی كانت نيز يكی از آن جنبه­ها بود.

زيباشناسی بخش جداناپذير فلسفه هگل است. او از سال­های جوانی از هنر و زيبايی آن سخن گفته و در برخی آثار اساسی خود همچون «پديدارشناسی روح» و «دايره‌المعارف علوم فلسفی» مسائل آن را تفسير و توضيح كرده است.

رويكرد هگل به مسائل زيباشناسی، پويا (ديناميك) است؛ يعني او از پيشينيان و هم‌عصران خود، به‌شيوه انتقادی بهره گرفته است. طبيعی است كه هگل مسئله تضاد ميان حكم شناختی و قضاوت زيباشناسی را در نظر داشته و در فلسفه هنر خود آن را لحاظ كرده و به سهم خود به آن واكنش نشان داده است. (اين نكته در «گزارش از زيباشناسی» او بازتابانده شده است.)

هگل، جهان هستی، قلمرو اجتماعی و عالم فكری را در مناسبت با ايده (انديشه) عينی كه انعكاس فلسفی آنهاست، بررسی نظری می­كند. اين ايده، تبلور فعاليت آگاهانه انسان است كه هگل از برآورد اين فعاليت منتزع كرده و آن را به عنوان يك اصل ناظر بر حركت چيزها و كنش‌های آدمی دانسته است.

ايده - به معنايی- برداشتی است كه نمايندگان ايدئاليسم فلسفه كلاسيك آلمان، از كليتی كه از تفكر درباره امور جهان منتج‌شدنی است، داشته­اند؛ ايده­ای كه برخوردار از وجود و حركت مستقل و منطقی خود در تاريخ است.

ايده مطلق، مرحله آغازين، مرحله طبيعت و مرحله روح مطلق را از سر می­گذراند. برترين مرتبت آگاهی انسان از اين ايده به ترتيب در هنر، دين و فلسفه (علم) تجلی شناختی می‌يابد. برای آنكه ايده، فلسفی شود بايد مراحل پيش از آن را در هنر و دين از سر بگذراند. هنر، نخستين مرحله استقلال انديشه (ايده) است.

آنچه از نظر موضوع مورد توجه ما حائز اهميت است و مناسبت يادآوری دارد، توجه هگل به اختلاف تجربه­گرايان و عقل­گرايان در پهنه زيباشناسی نظری است. تاكيد هگل بر وحدت محتوا و شكل در اثر هنری، به معنای فرارفتن از تقابل حكم­شناختی و قضاوت زيباشناسی است.

اثر هنری حامل انديشه (ايده) هنری است كه درونمايه آن را تشكيل می­دهد. هگل زيبايی و شناخت را در تعارض با يكديگر نمی‌نگرد؛ معتقد نيست كه ذائقه ناب‌ِ مبرا از هرگونه عنصر شناخت و شناخت به دور از عنصر ذوق می­تواند وجود داشته باشد؛ در نظر او شناخت هنری از زمره كاركردهای اثر هنری در تاريخ بوده و تحول اجتماعی خود را داشته است.

اولين انديشه زيباشناسی هگل

«من معتقدم عالی­ترين كنش عقل كه دربرگيرنده هرگونه ايده است، يك كنش زيباشناسی است؛ اينكه حقيقت و نيكی تنها در زيبايی، خويشاوندی می­يابند. فيلسوف بايستی همان اندازه شادابی زيباشناسی را دارا باشد كه هنرمند و شاعر. آنان فاقد احساس زيباشناسی‌اند؛ آنها فيلسوفان لفظ‌‌اند. فلسفه روح، فلسفه زيباشناسی است.

بدون احساس زيباشناسی، انسان نمی­تواند نكته‌سنج باشد و حتی در باب تاريخ قادر به استدلال نخواهد بود. با توجه به اين امر آشكار می­شود كه آنها هيچ ايده زيبايي را درنمی­يابند. مگر اين كمبود در چيست؟ آنها همين كه از اعداد و ارقام فرا می‌روند همه چيز را تيره می­بينند.

در اين مناسبت است كه ‌شأن شعر بيشتر می‌شود و سرانجام همانی خواهد شد كه روزگاری بود؛ آموزگار مردمان؛ چه ديگر نه تاريخ در ميان بود و نه فلسفه. هنر شعر، خود بيش از ديگر دانش­ها و هنرها عمر خواهد كرد.

در ضمن می­شنوم كه می­گويند توده مردم بايد دين حسانی داشته باشند. بايد گفت نه‌تنها مردم، بلكه فيلسوفان نيز نيازمند آنند. تك خدايی برای عقل، چند خدايی برای نيروی تخيل و هنر برای دل؛ اين است آنچه بدان نيازمنديم.

حال مي­خواهيم از نظری سخن بگوييم كه فكر می­كنم تاكنون كسی به فكر آن نيفتاده است؛ ما بايد يك اسطوره نو داشته باشيم. اين ميتولوژی بايد در خدمت ايده باشد؛ بايد ميتولوژی عقل باشد.

برای آنكه ايده­ها برای مردم رغبت­انگيز شوند، بايد آنها را زيباشناختی يعنی اسطوره‌ای كنيم. برعكس، تا ميتولوژی عقلانی نشده است، بايد موجب شرمندگی فيلسوفان باشد. بنابراين، سرانجام بايد روشنگری‌شدگان و روشنگری‌نشده­ها دست به دست يكديگر دهند.

اسطوره بايد فلسفی و مردم بايد عقلانی شوند تا فيلسوفان را حس­پذير كنند؛ آ‌نگاه است كه وحدت جاودانی بر ما حكم خواهد كرد. آن وقت ديگر از نگاه تحقيرآميز و از هراس كور در پيش روی فرزانگان و كشيشان نشان نخواهد بود. تنها آن زمان است كه تربيت همسان برای تمام استعدادها در انتظار است؛ هم برای هر فرد و هم برای همگان.

در آن صورت هيچ استعدادی سركوب نخواهد شد و آزادی و برابری بر همه روح­ها حكومت خواهد كرد. يك روح متعالی و آسمانی بايد اين دين را در ميان ما دامن بزند و آن بزرگ­ترين و آخرين دستاورد انسانيت خواهد بود.»(1)

مروری بر زيباشناسی هگل

هگل در همه نوشته­های خود ـ به‌خصوص در «فلسفه هنر» (زيباشناسی) ـ با هيچ­گونه پيش­نيازی آغاز به سخن نمی­كند. روش كلی او مبتنی بر آن است كه با مفهوم كليدی مصطلح يا شناخته، جستار موردنظر را آغاز كند.

معمولا اولين كار او اين است كه به بررسی كم و كيف مفهوم رايج در آن زمينه بپردازد؛ معنی، حد و مرز، رسايی و دقت آن را بسنجد؛ بار تاريخی و محتوایی آن را در صورت لزوم اصلاح كند يا همان مفهوم را با توضيحات و ملاحظاتی كه در بابش داشته، بپذيرد و به خدمت گيرد.

در فلسفه هنر يا زيباشناسی اين كار را با مفهوم Aesthetica (استتيك) يعنی زيباشناسی انجام می­دهد؛ بنابراين وقتی ما استتيك هگل را باز می­كنيم، چنين می­خوانيم: «اين درس­ها در استتيك (زيباشناسی) است.

موضوع درس­ها قلمرو پهناور زيبايی است؛ به سخن دقيق­تر، پهنه هنر؛ آن هم هنر زيباست». البته عنوان Aesthetik برای موضوع ما چندان برازنده نيست؛ چراكه استتيك به معنای دقيق كلمه، علم به امر محسوس و دانش دريافت حس است.

استتيك به معنی اين دانش يا به سخن ديگر به عنوان مبحث نو كه بايد به نحوی جستار فلسفی باشد، زمانی در مكتب وولف متداول شد. مردم آلمان اثر هنری را بنا به دريافت­هايی كه آن اثر می­بايست القا كند درك می­كردند؛ مثلا بر حسب احساس خوشايندی، شگفتی، ترس، همدردی و مانند آن.

به همين سبب هم اين نابرازندگی در نامگذاری و خصلت سطحی آن بوده كه برخی كوشيده­اند اصطلاح Kallistik (دانش زيبايی) را جايگزين آن كنند. البته اين عنوان نيز نادرست است؛ زيرا دانش مورد نظر ما زيبايی را نه در كليت آن كه تنها زيبايی هنری را بررسی می­كند.

با اين همه، ما اصطلاح استتيك را به كار می­بريم زيرا اين عنوان بنفسه مانع به شمار نمی­آيد. وانگهی، مفهوم استتيك با گذشت زمان در زبان همگانی جا باز كرده است؛ از اين رو می­توان آن را نگاه داشت و به كاربرد. ناگفته نماند كه اصطلاح دانش مورد نظر ما «فلسفه هنر» و به عبارت دقيق­تر«فلسفه هنر زيبا» است.(2)

زيبايی هنری و زيبايی طبيعی

هگل سپس به مرزبندی و استقلال زيباشناسی می­پردازد و با اطلاق زيبايی به هنر، عملا زيبايی طبيعی را از آن استثنا می‌كند. توضيح و استدلال او در مورد اين تفكيك بنا بر آن دارد كه زيبايی هنری از زيبايی طبيعی والاتر است؛ «زيبايی هنر آفريده روح، بازآفرينی زيبايی است»؛ پرداخته­های روح از طبيعت و پديده‌های آن برترند.

هر امر زيبا تنها زمانی حقيقتا زيباست كه از عنصر روح برخوردار باشد. زيبايی در طبيعت، بازتاب زيبايی روح است و جلوه نارسا و ناكامل آن است. آيا هنر درخور و شايسته بررسی علمی است؟ هگل استدلال‌های مبنی بر ناجدی بودن، خصلت صرفا سرگرم­كننده داشتن، تصادفی بودن و مشمول دگرگونی پيوسته بودن به عنوان دليل‌هاي موضوع مطالعه علمی نشدن آن را رد می­كند؛ همچنين، اين استدلال را نمی‌پذيرد كه با كنار گذاشتن زيبايی طبيعی، ضرورت خود هنر زير سؤال می­رود.

او هنر را در ستيز با كنكاش علمی نمی­يابد. هگل اين‌گونه برداشت­ها را ناشی از رويكرد روزمره به امر بررسی مسائل هنر می‌داند. او ضمن اذعان به بعضی ويژگی­های هنر (كه اشكال متغير و جنبه­های پديداری از آن جمله است)، آن را از موضوع پژوهش علمی جدا می­كند ولی اين نكته را رد می­كند كه توجه به پديدار، نقض رسوخ به ماهيت امر را درپی دارد.

او تاكيد می­كند كه پديدار، نمود ماهيت و حقيقت امر است. او می­گويد نمود در هنر در قياس با نمود اشياي محسوس بی­واسطه، اين برتری را دارد كه بيانگر معنی خود و معطوف به جنبه روحی موضوع است؛ «در مورد اين ايراد كه آثار هنری به مهار مفاهيم بررسی نظری درنمی­آيند- زيرا زاييده قوه تخيل بوده و قاعده‌نابردارند، از نهاد (عاطفه) آدمی مايه می­گيرند و پرشماري و دگرگونی­پذيری، آنها را از سنجش دور می­كند- بايد گفت كه اين‌گونه سوءتفاهم­ها هنوز خريدار دارد؛ چون واقعا به نظر می­رسد كه اثر هنری به صورتی جلوه می­كند كه خلاف نص صريح تفكر است و برای آنكه موضوع تفكر شود، گريزی نيست جز آنكه شكل هنری درهم ريخته شود.

اين اعتراض متكی به ديدگاهی است كه به موجب آن هر چيز عينی در زندگی، طبيعت و روح، زمانی می­تواند موضوع درك منطقی شود كه تركيب اصلی خود را از دست بدهد و مثله شود و تفكر نظری به جای آنكه آن را برای ما قابل فهم كند، در واقع لازم است كه آن را از ذهن دور كند.

در نتيجه، اين آدمی كه در اصل برآن بوده تا به دستياری تفكر، پديده­ای زنده را درك كند، عملا خود را از چنين غايتی محروم می­كند».

شيوه­های علمی بررسی امر زيبا و هنر

هگل در اين مناسبت از «علم هنر»ی سخن می­گويد كه می­تواند 2 رويكرد به آثار هنری داشته باشد؛ يكی آنكه آنها را از نظر تاريخی دسته­بندی كند (منظور آثاری است كه تاكنون خلق شده­اند)؛ يا نظريه­هايی را استنتاج كند كه بتوان با آنها نسبت به هنر ديدگاه كلی‌ای كسب كرد كه هم قضاوت آثار هنری را در بردارد و هم برای آفرينش هنری ارائه طريق می‌كند.

طبيعی است كه شيوه اول بر تجربه بنا دارد كه نتيجه­اش كسب خبرگی نسبت به آثار هنری است. علاوه بر آن، به سابقه تاريخی رسيدگی به هنر و آثار هنری، توجه می­شود؛ فرضا، به نظريه ارسطو در تعريف هنر و تراژدی تا بتوان از اين‌گونه فرضيه­ها نكات آموزنده كسب كرد. در اين رهگذر، كارهاي تاريخ‌نويسان و منتقدان هنر بررسی و نقد می­شود.

هگل در برابر اين شيوه، عزيمت از ايده (انديشه) را توصيه می­كند؛ يعنی درنگ فكری بر هنر كه مبتنی بر كليت نظری باشد تا بتواند «زيبايی من حيث هو» را شناسايی و از آن برداشت كند. به عبارت ديگر، برای اينكه بتوان به ماهيت واقعی مفهوم فلسفی زيبايی توجه كرد، بايد 2 شيوه تجربی و نظری را درهم ادغام كرد.

مفهوم زيبايی هنری

سؤال اين است كه مفهوم زيبايی هنری را از كجا حاصل كنيم؟ چنانچه با خود مفهوم زيبايی هنری شروع كنيم، به معنای آن است كه «چيزی را كه نخست بايد اثبات كنيم، مستقيما مفروض دانسته­ايم و آن را به سادگی پذيرفته­ايم. روش علمی چنين فرضی را مجاز نمی‌شمارد بلكه آن چيزی برای فلسفه دارای اعتبار خواهد بود كه حقانيت آن اثبات شده باشد؛ يعنی ضرورتش نشان داده شده باشد».

موضوع بررسی هر دانشی را بدوا می­توان از 2ديدگاه نگريست؛ اينكه چنان موضوعی وجود دارد يا نه و در ثانی، آن موضوع چيست؟ در مورد هنر، سؤال اين است كه آيا موضوعی كه تراوش و نگرشی درونی است، وجود عينی دارد يا خير؟ آنجا كه آگاهی نسبت به يك موضوع متناسب با واقعيت بالقوه و بالفعل باشد، مشكل، راه­حل دارد.

برای آنكه اين امر موضوع پژوهش علمی قرار گيرد، مستلزم آن است كه ضرورت آن مشخص و اثبات شود. اين اثبات، بايد موضوع را از نظر علمی گسترش داده و در عين حال به پرسش دوم ـ يعنی اينكه موضوع چيست؟ ـ پاسخ قانع‌كننده بدهد.

تصورات معمول در باب هنر

در وهله نخست آنچه با توجه به تصورات معمول از اثر هنری بر ما معلوم می­شود، 3 نكته زير است:

1 - اثر هنری توليد طبيعت نيست؛ فرآورده فعاليت انسانی‌است.
2 - اثر هنری فی­نفسه برای انسان پرداخته شده است و برداشت از محسوسات و برای احساس آدمی است.
3 - اثر هنری در خود غايتمند است.

هگل اين 3 نكته را مورد بحث و استدلال قرار مي‌دهد. ما در اينجا به نكته سوم توجه می­كنيم؛ «اينكه سؤال می­شود كدام علاقه، كدام غايت است كه انسان هنگام توليد هنر، يك محتوا (مضمون) را با توجه به آن غايت به صورت اثر هنری می­پروراند.

اين سومين ديدگاه را در مورد اثر هنری به‌ميان آورديم تا با افاده دقيق­تر آن، سرانجام به مفهوم حقيقی خود هنر رهنمون شويم».

هگل در اصل، تقليد از طبيعت امر يا ميمسيس را يك «غايت صرفا صوری» برای هنر می‌داند. او معتقد است تقليد به معنای بازی هنری با چيزهای در پيرامون ما و يك رنج بيهوده است.

درثانی، آن را كشش هوشمندانه­ای می­داند كه از خود طبيعت واپس­تر است؛ چون در آن وسايلی كه فقط برای تجسم­نمايی هنری است، مبدل به حد آفرينش هنری می‌شود؛ «علاوه بر اين، از آنجا كه اصل تقليد به كلی صوری است، هر آينه تقليد، غايت هنر شود، زيبايی عينی در آن از بين می­رود؛ چون كه در كار تقليد ديگر نمی­توان از چگونگی آنچه بايد تقليد شود و نحوه آن، چيزی گفت بلكه تنها از صرف تقليد می­توان سخن داشت و در تقليد، موضوع و محتوای زيبايی با يكديگر تفاوت ندارند.

با در نظر گرفتن اينكه انسان معمولا براساس تفاوت ميان حيوانات و انسان­ها در حوزه­های مختلف، عمل‌نمايی­ها و منش‌ها بين زيبايی و زشتی تمايز قائل می­شود و به موجب اصل تقليد، تجسم اين تمايز و ويژگی جزو شاخصه هنر نيست، لذا برای هنر نقشی جز تقليد انتزاعی چيزی باقی نمی­ماند».

بنابراين، غايت هنر بايد در چيزی سوای تقليد صرف صوری آنچه موجود است باشد. پس مجددا سؤال می­شود؛ پس محتوای هنر چيست و چرا اين محتوا بايد تجسم­پذير شود؟ در پاسخ، ما به نظری برمی­خوريم كه در ذهن ما به عنوان نظر متداول وجود دارد.

بر اين اساس كه وظيفه و غايت هنر آن است كه مافی­الضمير انسان را برای احساس و حواس ما دسترس­پذير كند و ما را به وجد آورد، هنر بايد مصداق اين كلام معروف باشد؛ «گمان نمي­كنم نسبت به هيچ پديده انسانی بيگانه باشم» (هنر با هيچ پديده انسانی بيگانه نيست، هوراس).

بنابراين، غايت هنر در آن است كه هرگونه احساس خفته، تمايلات و شور و شوق را بيدار كند، به آنها جان بدمد، نهاد آدمی را سرشار كند و همه‌چيز را برای انسان فرهيخته و رشد كرده، احساس­پذير كند؛ «هنر می­تواند آنچه را عاطفه انسان در درونی­ترين و نهفته‌ترين زوايای روح دارد تجربه كند و بپروراند؛ آنچه را در ژرفا و امكانات متعدد و جنبه­های گوناگون نهاد انسان است به جنبش درآورد و برانگيزاند و آنچه را روح علاوه بر اينها در انديشه و نظر خود اندوخته دارد و والاست، برای احساس و مشاهده قابل تمتع كند».

مفهوم حقيقی هنر

سپس هگل مفهوم حقيقی هنر را از نظر تاريخی استنتاج می­كند؛ ضمن آن، نظرگاه‌های متفكران و فيلسوفان (عمدتا تا قرن هجدهم) را به سنجش می­گيرد و برخی عناصر آنها را از زاويه انتقادی وارد نظام فكری خود مي­كند.

حال كه هنر را به منزله تجلی ايده مطلق معرفی كرديم، اينك بايد از حيث كلی نشان دهيم چگونه بخش­های خاص هنر به طور كلی از مفهوم زيبايی مايه می­گيرند. سعی می­­كنيم تصوير كلی‌اي از اين مفهوم به ذهن آوريم؛ «گفتيم كه انديشه (ايده) محتوای هنر است و شكل آن، پرداختن (پرورش) حسی و به تصوير درآوردن آن است.

كار هنر آن است كه اين دو جنبه را در يك تماميت آزاد آشتی دهد و افاده كند. اولين شرط لازم برای اين امر آن است كه انديشه­ای كه می­خواهد به تجسم هنری نائل شود، خود بنفسه امكان به‌صورت هنر درآمدن را دارا باشد.

دومين شرط كه از شرط اول نتيجه می­شود، آن است كه محتوای هنر بايد ماهيتا نوعی انتزاع باشد. اين بدان معناست كه جنبه حسی در هنر نه‌تنها بايد انضمامی باشد بلكه بايد هر آنچه روحی و فكری است از آنچه رنگ بسيط و انتزاعی دارد متمايز باشد.

سوم؛ اگر بناست محتوای هنر (حقيقی، انضمامی) دارای صورت حسی و شكلی متناسب با محتوا باشد، چنين شكلی بايد در ضمن فردی و نفسا انضمامی و يكتا باشد.

جامعيت دانش مورد نظر ايجاب می­كند آن را به 3 بخش عمده تقسيم كنيم؛ در قسمت اول، انديشه كلی و زيبايی به مثابه آرمان را- هم از نظر نزديكی‌اي كه با زيبايی طبيعی دارد و هم از لحاظ توليد هنری بررسی كنيم.

در قسمت دوم، تجلی مفهوم زيبايی هنری را به ترتيب در شكل‌های خاص تجسم­بخشی هنری پی می­گيريم. در قسمت سوم ـ‌كه بخش نهايی تشريح مسائل هنر است‌ـ درباره بررسی اجزای (صورت­های) زيبايی هنری بحث می‌شود؛ يعنی هنرهای متفرد، رده‌بندی­ها و گونه­­های هنر (معماری، تنديسه، نقاشی، موسيقی و شعر)».

هگل پس از اشاره گذرا به مناسبت هنر با دين و فلسفه ـ يعنی زمينه­های مشترك محتوايی و اختلاف­های شكلی اين سه قلمروي روح مطلق‌ـ روبه ايده كلی امر زيبا می­آورد و به توضيح و بازنمايی آن می­پردازد.

مفهوم امر زيبا

«ما به امر زيبا نام ايده امر زيبا داديم. اين نكته را بايد چنين فهميد كه امر زيبا خود ايده است؛ آن هم ايده به شكل متعين، به مثابه ايدئال. حال بايد گفت ايده در كل چيزی جز مفهوم نيست؛ جز واقعيت مفهوم و وحدت اين دو، چون مفهوم هنوز ايده نيست، ضمن آنكه اغلب ايده و مفهوم را يكی تلقی می­كنند؛ بلكه ايده فقط آن مفهومی است كه در واقعيت خود موجود و با آن در وحدت باشد.»

هگل ايده را از مفهوم (صورت معقول) متعين استنتاج می­كند. همان‌طور كه در بالا نقل شد، «مفهوم من حيث هو» هنوز ايده نيست؛ يعنی اختلاف در آن است كه مفهوم در انتزاع خود است؛ زيرا يقينی كه در مفهوم است كليت آرمانی دارد. مفهوم تا زمانی كه انتزاعی است در قيد يكجانبگی است، بنابراين پايبند نارسايی است.

اما مفهوم به اقتضای مفهوم بودن، كليت آرمانی خود را رفع می­كند. عينيت واقعیت مستقل می‌يابد؛ عينيت بنفسه چيزی جز واقعيت خود مفهوم نيست. قدرت مفهوم در آن است كه كليت خود را در عينيت پراكنده نمی‌كند و از دست نمی­دهد بلكه وحدت خود را به وسيله واقعيت و در واقعيت آشكار می­كند. تنها در چنين صورتی يك تماميت حقيقی است.

اين تماميت همان ايده است؛ به اين معنا وحدت ذهنيت و عينيت آرمانی، مفهوم است. هر وجوددارنده تنها در صورتی حقيقت­دار است كه ايده (انديشه) باشد.

ايده امر زيبا

«گفتيم كه زيبايی ايده است، لذا زيبايی و حقيقت از لحاظی يكی است؛ بدين معنا كه امر زيبا خود بايد بالقوه (در خود) حقيقی باشد. اما با نگاهی دقيق­تر امر زيبا از امر حقيقت­دار متمايز می­شود.

به عبارت ديگر، ايده به ازای آنكه به مثابه ايده به موجب بالقوگی و اصل كلی انديشيده می­شود، حقيقت­دار است چون كه ايده نه به خاطر وجود حسی و بيرونی خود بلكه به ازای خصلت صرفا كلی خود، موضوع تفكر است.

اما ايده بايد در من، واقعيت بيرونی يابد و به‌عنوان عينيت طبيعی و روحی، وجود حی و حاضر به خود گيرد. آنجا كه ايده در وجود بيرونی خود، موضوع بی­واسطه آگاهی است و مفهوم در وحدت بی­واسطه با نمود خارجی خود است، ايده نه‌تنها حقيقی است بلكه زيبا نيز هست».

زيبايی طبيعی

هگل در بخش دوم جلد اول «زيباشناسی» به تحليل زيبايی طبيعی يا زيبايی در طبيعت می‌پردازد و اين كار را با توصيف چيزهای بی­جان و موجودات طبيعی آغاز می­كند؛

برجستگی‌ها و نارسايي­هاي زيبايی در طبيعت را استدلال می­كند؛ عواملی را كه زمينه­ساز نارسايی در طبيعت است، برمی‌شمارد و از همه استدلال­ها به نتيجه می­رسد كه زيبايی طبيعی ناكامل است؛ «موضوع اختصاصی ما زيبايی است كه فقط واقعيتی متناسب با ايده هر آنچه زيباست، می­باشد.

ديديم كه زيبايی امر طبيعی، اولين زيبايی موجوديت يافته است كه رؤيت می­شود. اكنون اين پرسش پيش می­آيد كه زيبايی طبيعی از چه لحاظ با زيبايی هنری تفاوت دارد.

به طور انتزاعی می­توان گفت كه ايدئال، آن زيبايی است كه بنفسه كامل باشد، حال آنكه طبيعت از اين لحاظ ناكامل است. البته با اين‌گونه محمول‌های بی­مايه چندان چيزی در اين باب گفته نشده است.

انتظار آن است كه اطلاعات متعينی در اين‌باره ارائه شود كه آنچه كمال زيبايی هنری و ناكاملی زيبايی طبيعی را می­سازد چيست. بنابراين، سؤال خود را بايد اين‌طور طرح كنيم كه «چرا طبيعت در زيبايی خود بالضروره ناكامل است و اين ناكاملی از چه نشأت گرفته است؟»؛ آنگاه است كه ضرورت ماهيت ايدئال (آرمان) مشخص­تر آشكار می‌شود».

هگل در توضيح عدم كمالی كه در پديده‌های طبيعی می­بيند، توجه به اشياي عالم طبيعت دارد و با عزيمت ازارگانيسم حيوانی، رابطه آن را با طبيعت غيرعادی (ناارگانيك) به بحث می‌‌گذارد؛ زندگی حيوانی را يك سيستم در خود بسته توصيف می­كند كه تنها غايتش حفظ بقای نفس است و زندگی‌اش تنها عبارت از رفع نيازهای غريزی است.

هگل در ادامه می­گويد كالبد انسان در مرتبتی برتر است؛ انسان خود را در كالبد خود به‌جای می­آورد؛ او يك فرد جاندار احساس‌كننده است؛ جريان خون در تمام سطوح بدنش موجود است و پوستش دارای حساسيت است و ظرافت و چرده، گوشت و رگ خود را نمايان می­كند (امری كه دل‌مشغولی خوبی برای هنرمندان می­تواند باشد).

بزرگ‌ترين جلوه خاص بدن انسان در حساسيت‌داری آن است. فعاليت­ها، عمل‌نمايی‌ها و مقتضياتی كه درخور يك كليت ارگانيك زنده‌اند، همه از عنصر درون، مايه می­گيرند.

آنها همه‌جا در سطح بيرونی به بی‌واسطگی عيان نيستند. آنچه به چشم می‌خورد، يك تماميت واقعی است ولی نهادی‌ترين نيروی حيات متمركز در آن به صورت درونی باقی می­ماند.

در اين رهگذر، فرد انسان، معرف تصوير روح است. فرد يك روح فی­نفسه تماميت­دار است كه به بركت مركزيت روحی خود، يكپارچه است. خصلت يا منش انسانی را می­توان از ريشه كامل رفتارها و سوادهای او بازشناخت. در اين رشته رفتارها كه واقعيت انسان را شكل می­دهند، وحدت تمركز يافته، البته صورت يك كانون آشكار را ندارد.

ارگانيسم انسانی در وجود جسمانی خود پايبند وابستگی به نيروهای طبيعت است. البته به ميزان وابستگی حيوان، انسان دستخوش پيشامدها، بيماری­های مختل‌كننده و ديگر كاستی‌ها و نارسايی‌ها و كم‌چيزی­هاست. گفتنی است كه در فراسوی اينها، در واقعيت بی‌واسطة روحی است كه وابستگی نامبرده نسبی می­شود.

در اين رابطه، تمامی گستره روزمرگی در وجود آدمی بروز می­كند. نفس تضاد (كنتراست)های زندگی جسمانی با هدف‌های برتر روح ـ كه در تعارض با يكديگرند و يكديگر را مختل و خنثی می‌كنند ـ از همين نوع وابستگی­اند.

«بنابراين، انسان تك برای آنكه فرديت خود را حفظ كند، بايد از جهات مختلف برای ديگران وسيله شود، به هدف­های كرانمندشان كمك كند تا بتواند علايق فروتنانه خودی را ارضا كند و برای موفقيت در آن، ديگران را به وسيله صرف در آن راستا تنزل دهد.

فرد انسانی آن‌چنان كه در دنيای روزينه و روزمرگانی ديده می­شود، تنها به اعتبار تماميت خويش تكاپو نمی­كند و بر اساس صرفا شخص خويش درك­شدنی نيست بلكه با توجه به ديگری فهميده­شدنی است.

فرد انسانی در بستگی با تاثيرات بيرونی، قوانين، نظام دولتی و مناسبات مدنی كه او را در برگرفته است رفتار می­كند و خواه‌ناخواه در برابر آنها سر فرود می­آورد. بايد افزود كه عامل انسانی در نظر ديگران بنفسه يك تماميت نيست بلكه برای آنها تنها بر اساس علايق متفرقه­شان جلوه می­كند؛ علايقی كه با رفتار، آرزوها و عقايد او ارتباط پيدا می‌كند.

در وهله نخست، آنچه برای انسان­ها علاقه­انگيز است، اموری است كه به مقاصد و غايت­های آنان بستگی پيدا می­كند».

«حيات حيوانی، با آنكه به ازای برخورداری از زندگی، متاثر از ايده است ولی خود معرف نامتناهيت و آزادی نيست. اين نامتناهيت و آزادی تنها آنجا پديدار می­شود كه مفهوم متناسب با واقعيت خود، آن‌چنان به آن راه يافته باشد كه در آن واقعيت با خويشتن خود سروكار داشته باشد و تنها خود را در آن واقعيت متبلور كند، نه چيز ديگر را.

فقط در اين صورت است كه مفهوم به راستی مبين فرديت و آزادی است. طبيعی است كه زندگی طبيعی از احساس فرا نمی­رود؛ احساسی كه در خود باقی می­ماند و به تمام واقعيت رسوخ و رخنه نمی‌كند.

موجود طبيعی خود را در خويشتن مشروط می­كند، احساس وابستگی دارد زيرا قائم به خود نيست و آزادی­اش به توسط غير، تعين­پذير شده است.

اين است توضيح آنكه چرا روح در محدوديت (تناهی) وجود، تحت محدوديت و ضرورت خارجی قادر نيست سيمای بي‌واسطه و تمتعی را كه از آزادی حقيقی خود دارد بازيابد. بنابراين، احتياج به اين آزادی لازم می­شمارد كه در يك مرتبت (بعد) برتر ديگر، واقعيت­پذير شود. اين بعد (مرتبت)، قلمرو هنر است و واقعيت آن ايدئال (آرمان) است.»

«بنابراين، ضرورت زيبايی هنری از نارسايی‌های واقعيت بی­واسطه سرچشمه می­گيرد و نقش‌اش با توجه به اين امر تبيين می­شود و رسالتش آن است كه جلوه حيات و در اساس پويايی­پذيری روحی را از لحاظ خارجی نيز در آزادی آن بازنمايی كند و آنچه بيرونی است را در تناسب با مفهوم آن بپروراند.

تنها در آن صورت است كه امر حقيقت­دار از فضای زمانی خود، از روی آوردن به زمينه‌های متناهی وارسته می­شود و در همان يك جلوه بيرونی كسب می­كند كه در آن ديگر نقصان طبيعت و روزمرگانی به چشم نخورد بلكه وجودی باشد كه درخور و برازنده حقيقت باشد تا تعين خود را در خود داشته باشد و چنان نباشد كه آن را از منبع غير در خود بيابد»

پي‌نوشت‌ها:

1 - G.W.F.Hegel: Jugendschriften. Gesamte Werke. 1, Suhrkamp, 1986, s.234-236.
2 - G.W.F. Hegel: Werk in Zwanzing Baenden. 13 Vorlesungen ueber die Aesthetik, I, Theorie Ausgabe. Suhrkamp Verlag, Frankfurt am Main, 1970, s.13.


1 - Georg Wilhelm Friedriech Hegel, Werke in zwanzig Baenden. XIII Vorlesungen ueber die Aesthetik I-III. Ttheorie Werkausgabe, Suhekamp Verlag Frankfurt a.M, 1970.
2 - Historisches Woerterbuch der philosophie. Herausgegeben von Joachim Ritter. Band (A-C) Stichwort: Aesthetik ; Band 4(I-K) Stichwort: Kunst, Kunstwerk.
3 - A Companion to Aesthetics. E.d, David Cooper, Blackwell, 1992.
4 - Pawlow, T, Aufsaetze zur Aesthtik. Heraugegeben von Erhard John. Dietz Verlag Berlin, 1975.
5 - Juzl, M. Prokop, D, Uvod do Estwtiky (Einleittung zur Aesthetik). Lukacs, Georg. Ueber die Besonderheit als Kategorie der Aesthetik.
6 - Luchterhand, 1967.

تاریخ درج: 28 آبان 1386 ساعت 22:53 تاریخ تایید: 28 آبان 1386 ساعت 23:06 تاریخ به روز رسانی: 29 آبان 1386 ساعت 01:08
 
مطالب مرتبط
‌زيباشناسي، مدخل فلسفه‌ او همواره در آفرينش است سويه هاي خرد و ارتباط گسسته‌گويي و نبوغ سرشار مغاك‌هاي يك فيلسوف زندگينامه: لودويگ ويتگنشتاين (1889- 1965) چشم سرد ولخرجي؛ پاره‌اي از فلسفه پول درباره كتاب ديويد فريزبي: گئورگ زيمل ترجمه به مثابه تفكر آشنایی با آراي جورج زيمل زندگينامه: جرج زيمل (1858-1918) اسلام و چالش دموكراسي ولي رضا نصر و تحليل دو دهه ظهور دموكراسي‌اسلامي پراگماتيسم اسلامي در گفت و گو با ولي‌رضا نصر دكتر ديناني و كوتاه درباره ملاصدرا و سهرودي چيستي و هستي علم نقدي بر عرفان‌هاي پسامدرن نگاهي به آخرين كتاب دكتر ديناني نگاهي به سه گانه دفتر عقل و آيت عشق نگاهي به سهرودي پژوهي دكتر ديناني نقد كتاب درخشش ابن رشد در فلسفه مشاء گفت و گو با دكتر ديناني خردنامه شماره بيست ويژه ژورناليسم منتشر شد زندگينامه: هانري برگسون (1859-1941) فلسفه و اخلاق از نوعي ديگر جهان، رياضي است اسير زمان انقلاب رئاليستي زندگينامه: امانوئل لويناس (1906- 1995)
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است