Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی ارتباطات
 
ژورناليسم و فلسفه در گفتگو با بيژن عبدالكريمي
روزنامه‌نگاری- گفت‌وگو ازسيدمجيد كمالي:
دكتر بيژن عبدالكريمي در دانشگاه، فلسفه غرب تحصيل كرده و هم‌اكنون به تدريس آن در دانشگاه‌هاي مختلف مشغول است.

از وي آثار مختلفي منتشر شده  است؛ از جمله: «هايدگر و استعلا»، «مونيسم و پلوراليسم»، «تفكر و سياست»، «بررسي روشنگرانه هايدگر». عبد‌الكريمي در اين گفت‌وگو مي‌كوشد در باب نسبت ميان فلسفه و ژورناليسم در ساحت نظري و در حوزه تجارب زيسته ايراني ايده‌هايي ارائه كند.

  •  آقاي دكتر، سؤال اصلي ما در اين گفت‌وگو اين است كه از نظر شما، ميان ژورناليسم و فلسفه چه نسبتي وجود دارد؟

مستحضر هستيد كه واژه «ژورناليسم» معنا و مفهوم و مصاديق بسيار گسترده و متنوعي را همچون كتاب، روزنامه‌ها، مطبوعات و فصلنامه‌ها را شامل شده؛ حتي شايد بتوان گفت كه رسانه‌هاي ديگري چون راديو و تلويزيون و سايت‌ها و وبلاگ‌ها را نيز در برمي‌گيرد. مراد شما از واژه ژورناليسم در اين پرسش چيست؟ طنين و سياق پرسش شما حكايت از اين دارد كه مراد شما از تعبير ژورناليسم نه كتاب و فصلنامه‌هاي علمي و آكادميك يا اموري از اين قبيل بلكه بيشتر آن بخش از رسانه‌هاست كه از آن به «روزنامه‌هاي زرد» تعبير مي‌شود؛ يعني نشرياتي عمومي كه مشخصات اصلي آنها روزانه بودن، پرداختن به مسائل روزمره زندگي، همگاني (Public) بودن و به يك طيف خاص علمي و آكادميك (مثل اهل فلسفه) تعلق نداشتن است كه به ناچار در آنها مطالب بايد تا حدود زيادي سهل و ساده و شايد نيز سطحي باشد كه همه بخوانند، بي‌آنكه براي فهم آنها نيازمند آگاهي تخصصي يا صرف انرژي ذهني فراواني باشند؛ مطالبي كه آنها را بتوان در سر ميز صبحانه، در صف اتوبوس يا در مترو خواند. قاعدتا در اين ميان - يعني در ميان «نشريات زرد» و نشريات و فصلنامه‌هاي علمي و آكادميك - طيف وسيعي از رسانه‌ها، روزنامه‌ها و مجلاتي قرار دارند كه هم تا حدودي از وصف عمومي و همگاني بودن نشريات زرد برخوردارند و هم در آنها يا لااقل در بعضي صفحات و ستون‌هاي آنها (مثل صفحات و ستون‌هاي مربوط به مباحث نظر و انديشه) تا حدودي مباحث نسبتا جدي فكري و فرهنگي عرضه مي‌شود. به هر تقدير بسته به اينكه مراد شما از ژورناليسم چيست، پاسخ پرسش و مسير بحث تا حدودي تغيير خواهد كرد.
از سوي ديگر، واژه «فلسفه» نيز معاني گوناگوني را به ذهن متبادر مي‌كند. گاه مراد شما از فلسفه، بحث از بصيرت‌ها و نحوه نگرش‌هايي كلي در باب جهان، انسان، حقيقت و مسائل تمدني، فرهنگي، تاريخي، ديني، اجتماعي  يا سياسي است كه مخاطباني عام دارد و گاه طرح مباحث پيچيده، فني و بسيار دقيق و تخصصي كه حتي همه اهل فلسفه نيز شايد نتوانند به دليل بيش از اندازه تخصصي بودن آن مباحث، آنها را دنبال كنند.

  • آقاي دكتر، توضيحات درست شما، بحث را تا حدودي پيچيده و دشوار مي‌كند. اجازه دهيد به دليل محدوديت‌هاي ژورناليستي، ما در بحث حاضر، معاني‌ كلي و اجمالي از تعابير ژورناليسم و فلسفه را مدنظر داشته باشيم.


بديهي است كه ژورناليسم در معناي كلي، يكي از نهادها و پديده‌هاي دوران مدرن و بخشي از حيات انسان دوره جديد است. تصور تمدن جديد، بدون رسانه‌هاي عمومي و بدون روزنامه، مجله و راديو و تلويزيون، بسيار دشوار و حتي ناممكن مي‌نمايد. فلسفه‌اي كه به طور مطلق از ژورناليسم؛ يعني از كتاب، مجلات علمي و از هر گونه رسانه‌اي به دور باشد، اساسا تفكر و فلسفه نيست و وجود خارجي ندارد. اما همان‌گونه كه گفتم، به نظر مي‌رسد مراد شما از ژورناليسم در طرح پرسش، از نسبت ژورناليسم با فلسفه بيشتر رسانه‌ها و نشريات عمومي و همگاني، در قياس با نشريات علمي و آكادميك يا سمينارهاي فني و تخصصي باشد.

  • كاملا درست است. سؤال ما مشخصا اين است كه آيا يك متفكر مي‌تواند با ژورناليسم؛ يعني در همان معناي نشريات و رسانه‌هاي عمومي و همگاني و نه تخصصي، و فرضا در قالب نوشتن يادداشت‌هاي روزانه يا هفتگي و با ساده‌تر كردن و همگاني كردن مطالب خود، به بسط تفكر و ايده‌هاي خويش بپردازد؟ در واقع، ما فيلسوفان و متفكراني را در غرب مي‌شناسيم كه ايده‌ها و انديشه‌هاي فلسفي خويش را از طريق رمان‌ها، نمايشنامه‌ها و ادبيات داستاني همه‌كس فهم يا از طريق مقاله‌نويسي در روزنامه‌ها بسط داده‌اند.

اجازه دهيد در اينجا به نكته‌اي اشاره كنم كه از آن معمولا به خاصيت هولوگرافي تعبير مي‌شود؛ و آن اينكه فرضا وقتي آينه بزرگي مي‌شكند، هر جزء اين آينه شكسته، خصلت و ويژگي آينه بودن خود را نمايان مي‌سازد. در مورد پديدار‌هاي اجتماعي و تاريخي و فرهنگي نيز چنين است. ژورناليسم يك پديده اجتماعي و تاريخي است كه مثل هر پديده اجتماعي و تاريخي ديگر، مشخصات كل ساختار اجتماعي، تاريخي و فرهنگي ما را آشكار مي‌كند. بنابراين وقتي ما از ژورناليسم در غرب يا ژورناليسم در ايران سخن مي‌گوييم، هر يك از اين دو، كل و ساختار اجتماعي، فرهنگي و تاريخي خاصي را در خويش منعكس مي‌كنند. درنتيجه، ما با پديدارشناسي ژورناليسم در ايران، دريچه‌اي مي‌يابيم كه از منظر آن مي‌توانيم كليت و تماميت ساختار اجتماعي و تاريخي خود را از طريق آن دريابيم؛ درست همان‌گونه كه در پديدارشناسي دانشگاه‌ها، بازار، راديو و تلويزيون و حتي در يك مسابقه ساده فوتبال و اساسا در هر نهاد يا پديدار اجتماعي ديگري در كشور، با تماميت و كليتي مواجه مي‌شويم كه بسيار متفاوت از تماميت و كليت ساختاري است كه فرضا خود را در ژورناليسم غربي و بحث از رابطه فلسفه و ژورناليسم در غرب نشان مي‌دهد.

  • اما اجازه دهيد قبل از آنكه از نسبت ژورناليسم و فلسفه در ايران سخن بگوييم، اول به اين پرسش بپردازيم كه آيا اساسا فلسفه و ژورناليسم، به لحاظ ذاتي و ماهوي با يكديگر تضاد و تعارض دارند؟ به تعبير ديگر، صرف‌نظر از اينكه ما در ايران اساسا فيلسوف داريم يا نه، فلسفه در ميان ما جدي است يا نه، ژورناليسم خوب داريم يا نه، و صرف نظر از اينكه ما در ايران زندگي مي‌كنيم يا در آمريكا يا افغانستان، آيا ميان كار فلسفي و كار ژورناليستي مغايرت و تباين ذاتي وجود دارد؟

به گمان بنده، پاسخ اين پرسش مثل هر پرسش ديگري، داراي جنبه‌ها و ابعاد بسيار كثير و گوناگون و حتي متعارض و متناقضي است كه به ما اجازه نمي‌دهد با يك «آري» يا «نه» گفتن ساده به مسئله خاتمه دهيم. ازقضا، اين تقسيم‌بندي شما؛ يعني تفكيك بحث از «نسبت ژورناليسم و فلسفه به طور كلي و به لحاظ نظري، ذاتي و ماهوي» و بحث از «نسبت ژورناليسم و فلسفه در ايران» با توجه به شرايط خاص انضمامي، تاريخي و اجتماعي و... در كشورمان، آغاز و نقطه عزيمت بسيار مناسبي براي ادامه بحث است.
با توجه به فهم و دركي كه اينجانب از معنا و مفهوم معرفت و حقيقت دارم، معرفت و حقيقت از ساختاري استعاره‌گون برخوردار است. اين سخن بدين معناست كه در هر گزاره ايجابي، در همان حال و همراه با همان حكم ايجابي، يك حكم سلبي نيز وجود دارد. در هر حكمي، چيزي خود را مي‌نماياند و در همان حال، امر يا اموري خود را پنهان مي‌دارد. با هر ظهوري، خفايي هست و با هر خفايي، ظهوري. اين درست مثل كاربرد استعاره‌هاست. وقتي مي‌گوييم «علي شير است»، اين سخن در همان حال بدين معناست كه «علي شير نيست». اين دو حكم، هر دو به نحو توأمان درست است، بي‌آنكه مرتكب تناقضي شده باشيم؛ چرا كه علي به اعتباري، يعني به اعتبار شجاعت، شير است و در همان حال به اعتبار ديگري، فرضا به اعتبار وحشي بودن و سبعيت، شير نيست. براساس اين نحوه تلقي، بايد بگويم كه به اعتقاد اينجانب، ميان «ژورناليسم و فلسفه»‌ــ اي كاش به جاي فلسفه مي‌توانستيم بگوييم «تفكر»ــ از يك سو مغايرت و تباين ذاتي وجود دارد و در همان حال مي‌توان ميان آن دو از ربطي وثيق و ضروري و پيوندي لازم و ناگسستني سخن گفت. اما چرا و به كدامين اعتبار ميان تفكر يا تفلسف با ژورناليسم مغايرت و تباين ذاتي وجود دارد؟ ژورناليسم و مصاديق بارز آن - روزنامه‌ها و رسانه‌هاي همگاني - بيشتر با زندگي روزمره سر و كار دارند و آنجا نيز كه در سطوح گوناگوني به فلسفه و ساحت تفكر نظري روي مي‌آورند، به دليل تنگناها و بحران‌هايي است كه در ساحت زندگي و غايات عملي و روزمره هويدا شده است. اما تفكر يا تفلسف، حاصل اروس يا شور بي‌پاياني براي مواجهه با حقيقت و نيل به نهايي‌ترين بنيادها، بي‌توجه به ساحت زندگي روزمره و هر گونه غايت عملي است؛ هر چند كه اين سخن به اين معنا نيست كه فلسفه و تفكر هيچ نقشي در حيات روزمره و غايات عملي ما ندارد. اما فلسفه و تفكر، في‌نفسه و اولاًوبالذات، وابسته به غايتي عملي نيست. فلسفه و تفكر، بيش از آنكه به مسائل روزمره و عملي زندگي بينديشد، به خود زندگي در اين جهان و معنا و مفهوم آن مي‌انديشد، و البته اين خود ضروري‌ترين و حياتي‌ترين امر براي خود زندگي است.
تفكر و كار فلسفي در سپهري آزاد و فارغ از بسياري محدوديت‌ها و غايات عملي صورت مي‌پذيرد. البته فلسفه و تفكر، با محدوديت‌هايي مواجه است؛ چرا كه نحوه هستي آدمي و تمامي فعاليت‌هاي او - از جمله تفكر و تفلسف - بدون اين محدوديت‌ها و چهارچوب‌هاي از پيش تعيين‌ شده، اساسا امكان‌پذير نيست اما اين محدوديت‌ها، نهايي‌ترين و بنيادي‌ترين امكاناتي است كه آدمي با آن مواجه است و متفكران و فيلسوفان در ساحت تفكر، هرگز اجازه نخواهند داد محدوديت‌ها و امكانات دروغين به منزله نهايي‌ترين امكانات آدمي و تفكر وانمود شود. در مقابل، عالم ژورناليسم، عالم ضيق و تنگنا و محدوديت است.

  • به تعبير ساده‌تر، ژورناليسم - به دليل ويژگي‌هاي خاص خود - ناچار است محدوديت‌ها و قالب‌هاي خود را به فيلسوف يا متفكر تحميل كند؛ مثل حجم كم و محدوديت صفحه، محدوديت زماني، فرضا وجود مناسبت‌هايي براي رويدادها و شخصيت‌ها كه درج مطلب را در يك زمان خاص ايجاب مي‌كند و اگر از آن زمان بگذرد، چاپ مطلب بي‌وجه مي‌شود.


البته اين نكات صرفا وجهي از قضيه است و محدوديت‌هاي بسيار بنيادي‌تري نيز در ژورناليسم وجود دارد كه به آنها اشاره خواهم كرد. اما، در ارتباط با نكته‌اي كه گفتيد، بايد اشاره كنم كه تفكر، با نوعي صبر، طمأنينه و حوصله همراه است؛ در حالي كه ژورناليسم با نوعي سرعت، عجله و شتابزدگي قرين است. متفكر به راستي نمي‌داند كه تفكر وي كي، كجا و چگونه به نتيجه خواهد رسيد؛ در حالي كه شما بايد هر روز، سر ساعت مشخص صفحه‌بندي روزنامه را به پايان رسانده، آن را به زير چاپ بفرستيد يا هر 3 ماه يك بار بايد فصلنامه شما منتشر شود. حال اگر متفكري خود را درگير نوشتن يادداشت‌هاي روزانه، هفتگي يا ماهانه كند، به ناچار آرامش و طمأنينه‌اي را كه لازمه تفكر و تفلسف جدي است، از دست خواهد داد.
يكي از محدوديت‌هاي بنيادي‌تري كه بدان اشاره كردم، رابطه زبان و تفكر است. از زمان افلاطون اين مسئله مطرح بوده که آيا زبان، توان حمل بار حقايق و معاني اصيل فلسفي و حِکمي را داراست يا نه. بنابراين، اگر فلسفه و تفكر را صرف گزاره‌ها يا پاره‌اي از تعابير، اصطلاحات و مفاهيم ندانسته بلكه نوعي تذکار و يادآوري حقيقتي اصيل بدانيم که هيچ زباني را ياراي بيان آن نيست، براساس اين نحوه تلقي و سنت فکري، اساسا زبان عادي و روزمره که زبان ژورناليسم نيز از آن تبعيت مي‌کند، زبان شايسته‌اي نيست و هرگونه تفکر اصيل، به معناي نوعي حضور نسبت به متعلق اصيل تفکر، در زبان عادي و روزمره مي‌ميرد. به تعبير ساده‌تر، در ژورناليسم و رسانه‌هاي جمعي، هيچ‌گونه حضوري نسبت به حقيقت وجود ندارد. به همين دليل، ژورناليسم و رسانه‌ها چيزي جز ابزاري براي بسط غفلت و عدم حضور نسبت به حقيقت؛ يعني ابزاري براي ترويج بي‌معنايي نيستند. بنابراين در اين تلقي، ژورناليسم با نيهيليسم نسبت دارد. در ژورناليسم از حقيقت خبري نيست. در اينجا، «حقيقت» نبايد به معناي ارسطويي لفظ؛ يعني گزاره‌هاي منطبق با واقع تلقي شود بلکه حقيقت در اين سياق بايد به منزله ذاتي فهم شود که آدمي در نسبت با آن و در حضور آن، معنا و مفهوم خويش و جهان خويش را مي‌يابد. «بودريا» درباره شبکه جهاني ارتباطات و اطلاعات (IT) مي‌گويد: «شبکه، انفجار بي‌معنايي در جهان است». اين سخن درباره ژورناليسم و ديگر رسانه‌هاي جمعي نيز صادق است. بنابراين، به اين اعتبار - يعني به اعتبار بيگانگي از حقيقت - ژورناليسم با تفکر و تذکر‌، نسبتي ندارد. براساس اين نحوه تلقي که فهم خاصي از فلسفه و تفکر است، به دليل غيبت نوعي حقيقت در ژورناليسم و به جهت محدوديت‌هاي ذاتي زبان ژورناليسم و نيز ديگر محدوديت‌هايي که از اقتضائات ژورناليسم و ديگر رسانه‌هاي جمعي به منزله پديدارهاي مدرن است، اقتضائاتي که بعدا به آنها اشاره خواهم كرد، ميان فلسفه و تفکر اصيل با ژورناليسم تباين ذاتي وجود دارد.
اما به اعتبارهاي ديگر، همچنين مي‌توان گفت كه ميان ژورناليسم با فلسفه و تفکر پيوندي ذاتي وجود دارد. باتوجه به اينكه فلسفه و تفکر، بالذات با مدينه، جامعه و Community نسبت و ارتباط داد، بنابراين نمي‌تواند نسبت به ژورناليسم و ديگر رسانه‌هاي جمعي بي‌ارتباط باشد. فلسفه و تفکر، بالذات امري اجتماعي، تاريخي و سياسي است. فلسفه و تفکر همواره درونِ سنتي صورت مي‌گيرد. تفکر، بي‌سنت معنا و مفهوم يا تحققي ندارد. «سنت» نيز همواره امري تاريخي؛ يعني امري زباني، فرهنگي، اجتماعي و بالذات سياسي است. سياست را در اينجا نبايد به معنايي تنگ و محدود؛ يعني امور مربوط به قدرت سياسي تلقي کرد. مرادم از «سياسي بودن ذاتي تفکر و فلسفه» اين است که تفکر و فلسفه اگر زنده باشد و نه صرفا وراجي فلسفي و نقالي تاريخ فلسفه، ضرورتا به معناي کشف امکانات جديد و افق‌هاي تازه‌اي براي نحوه انديشيدن و شيوه زيست آدميان است که خود به خود، به چالش کشيدن امکانات و افق‌هاي بسته موجود منتهي شده، با سرنوشت و تقدير فرد و جامعه پيوند مي‌خورد. پس، تفکر بالذات امري اجتماعي و در  پيوند با مدينه است و در دوران ما، بي‌ترديد، ژورناليسم و رسانه‌هاي جمعي از مهم‌ترين ابزار پيوند متفکر يا فيلسوف با جامعه است. فيلسوف يا متفکري که از هيچ‌يک از ابزارهاي رسانه‌اي و ژورناليسم بهره نبرد‌ ـ فراموش نکنيم که کتاب نيز يکي از همين ابزارهاست ‌ــ  در واقع بود و نبود او يکي است. او صرفا موجود در - ‌خودي است که هيچ بروز و ظهور بيروني‌اي براي ديگري ندارد و البته براي خودش نيز ندارد؛ چرا که «خود» و «خويشتن» نيز در نسبت با «غير» و «ديگري» تعين مي‌يابد. نحوه هستي «من»، به تعبير زيباي هايدگر، «بودن ـ باـ ‌ديگري» است. اين سخن نه بدين معناست که «من» هستم، «ديگري» نيز هست؛ حال، «من» مي‌تواند با ديگري نسبت داشته باشد يا نداشته باشد؛ يعني اين «من»، «ممکن است» با ديگري نسبت داشته باشد و ممکن است نداشته باشد. به هيچ‌وجه چنين نيست. «بودن ـ با ـ ديگري» عين نحوه بودن من و از مقومات بنيادين نحوه هستي من است تا آنجا که مي‌توان گفت «من، ديگري است»؛ اگرچه نبايد اين سخن به معناي تقليل وجود آدمي به صرف مناسبات اجتماعي فهم و تفسير شود.
نکته بنيادي ديگر اينکه تفکر و فلسفه بدون ديالوگ امکان‌پذير نيست. البته، اين سخن به هيچ‌وجه نبايد در معناي تاکيد بر ديالوگ‌پذيري، هويت جمعي داشتن و اصل بين‌الاذهاني بودن (Intersubjectivity) به منزله معيارهاي بنيادين معرفت تلقي شود؛ چرا که اين تعابير و اين‌گونه وجهه‌نظر به معرفت، حاصل غلبه و سيطره الگوي علم جديد بر ديگر صور آگاهي است که خود مبتني بر مباني وجودشناختي، معرفت‌شناختي، انسان‌شناختي و زبان‌شناختي خاصي است که همه آنها قابل چون و چراست. اما حتي اگر ما در سنت تفکر متافيزيکي نينديشيده و به مباني فلسفه جديد تن ندهيم، باز هم بايد بپذيريم که بدون ديالوگ، فيلسوف يا متفکر ـ ‌البته به شرط اينکه اين امر ناموجه را مفروض بگيريم که بدون ديالوگ، علي‌الاصول فلسفه يا تفکر مي‌تواند تحقق پذيرد ـ به‌شدت با اين خطر مواجه است که صرفا به حديث‌النفس و نجوا با خويش پرداخته، اسير فضاهاي دن‌کيشوتي شود. گرفتاري در عوالم خودساخته و غيرواقعي، سرنوشت همه کساني است که خويشتن را از امکان گفت‌وگو و پرسش و پاسخ با ديگري محروم کرده‌اند. محروميت از ديالوگ، به معناي متوقف شدن سير ديالکتيکي تفکر و اين به معناي مرگ تفکر است. ديالوگ‌ناپذيري، حاصل اين انديشه و ادعاي کودکانه است که شخص حقيقت را در چنگ و در انحصار خويش بداند و هرگز وصف استعلايي حقيقت را درنيابد؛ يعني درنيابد كه حقيقت همواره در فراسوي آن چيزي است که ما مي‌انديشيم. ما با حقيقت مي‌توانيم نسبت برقرار کنيم اما هرگز نمي‌توانيم آن را تصاحب کرده يا بر آن چيره شويم. در دوران ما، ژورناليسم و رسانه‌ها از مهم‌ترين ابزارهايي هستند که امکان ديالوگ و پرسش و پاسخ با ديگري را فراهم مي‌آورند. حضور در عرصه ژورناليسم، هر چند مي‌تواند حاصل دعوت به خويش، خودمطرح‌سازي، شهرت‌طلبي و ارضاي عقده‌هاي حقارت و کمبود شخصيت، غوغاطلبي، سياست‌زدگي و ايدئولوژي‌انديشي و ايجاد هياهو به جاي تفکر و تفلسف و... باشد ـ  که بسيار نيز چنين است ـ اما با اين وصف، فيلسوف يا متفکر مي‌تواند در پس همه اين غوغا و هياهوها، سياست‌زدگي‌ها و ايدئولوژي‌انديشي‌ها و... ندايي را جست‌وجو كند كه تفكر وي را مورد خطاب قرار داده، او را به فهم عميق‌تر و اصيل‌تري از جهان و واقعيت‌هاي آن فرا مي‌خواند. فيلسوف يا متفكر همواره به اين امر التفات دارد كه خطر خودنجوايي و اسير فضاهاي اثيري و دن‌كيشوتي شدن، به هيچ‌وجه كمتر از خطر سياست‌زدگي و ايدئولوژي‌انديشي و... نيست. تجربه تلخ هايدگر بزرگ را فراموش نكنيم؛ حتي بزرگان نيز نياز دارند كه سخنان كوچك‌تر‌ها را هم بشنوند.
عدم حضور در عرصه ژورناليسم، به نوعي به معناي بي‌توجهي به مدينه و سرنوشت آن و عدم توجه به مخاطب است. فيلسوف يا متفكر حق ندارد مخاطب را - از هر سطح از فهم، شعور و فرهيختگي كه باشد - جدي نگرفته و ناديده انگارد. ناديده گرفتن مخاطب به معناي تحقير مخاطب و اين نيز خود نوعي غرور و بي‌تواضعي است و ادب و تواضع از شروط اساسي تقواي تفكر است. به رسميت نشناختن مخاطب كه در جامعه‌ شبهه ‌فلسفي ايران و فرضا در چهره بزرگي چون فرديد نيز ديده مي‌شود، ناشي از نوعي فقدان مهر و محبت انساني است. تفكر و تفلسف همواره با نوعي عشق و مهر سرشار انساني همراه است، بنابراين فيلسوف يا متفكر نمي‌تواند به مخاطب خود - در هر سطح از فهم، شعور و فرهيختگي - مهر نورزد و وي را به رسميت نشناسد و محدوديت‌هاي او را فهم نكرده، در جهت يافتن زبان مناسبي فراخور حال مخاطب كوشش نكند. به ياد آوريم كه سقراط، حتي با فاحشه‌اي نيز به بحث و گفت‌وگو مي‌نشست. كساني كه حضور فيلسوف يا متفكر را در عرصه ژورناليسم تحقير مي‌كنند، غالبا جدي‌‌نماياني هستند كه عدم جديت خويش را در پس ظاهري جدي پنهان مي‌كنند. اينان مدعي هستند كه به جاي حضور در غوغا و هياهوي ژورناليسم ـ كه البته انتقادات‌شان به ژورناليسم به اين اعتبار بر حق است ـ رسالتي سنگين‌تر و جدي‌تر بر دوش دارند اما وقتي به كلاس‌ها، سمينارها و فعاليت‌هاي آكادميك و دانشگاهي آنان رجوع مي‌كنيد، چيزي جدي يا دندان‌گير نمي‌يابيد. كلاس‌هاي درس اين گروه، سرد و بي‌روح و دانشجويان غالبا از اتلاف وقت و عمرشان در اين كلاس‌ها ناخرسندند. بسيار ديده مي‌شود كه در پس چهره‌هاي به ظاهر آكادميك و جدي‌نما، روح‌هاي حقير و كوچكي نهفته است كه آماده هيچ‌گونه مسئوليت‌پذيري نبوده، از پرداخت هرگونه هزينه‌اي براي دفاع از علم و علم‌دوستي، رسالت دانشگاه، فرهنگ، حقيقت‌جويي و حقيقت‌پرستي سر باز مي‌زنند. اين گروه به يگانه دين امروز حاكم بر جهان؛ يعني دين عافيت‌جويي و عافيت‌طلبي ايمان آورده، بر نحوه زيست بورژوامنشانه خود، نام زندگي آكادميك و دانشگاهي نهاده‌اند. اينان هرگز درنيافته‌اند كه در انديويدوئاليسم و فردگرايي منحط هيچ معناي اصيلي وجود ندارد و انديويدوئاليسم و نيهيليسم ديوار به ديوار يكديگرند.

  • من، هم در مقام يك دانشجو و هم براساس تجربه خود در عرصه مطبوعات فرهنگي، در تاييد فرمايشات جنابعالي، اين گله‌مندي را اظهار كنم كه متاسفانه، برخي استادان افتخار مي‌كنند كه تاكنون هيچ‌ گفت‌وگويي در ژورناليسم نداشته، آن را نشانه بارزي از قدرت، شأن و حيثيت علمي خويش تلقي مي‌كنند.


اين ناشي از نوعي ضديت با ژورناليسم است. بنده، انتقاد ـ  آن هم انتقاد شديد و ريشه‌اي ـ  به ژورناليسم را مي‌پذيرم اما ضديت با آن را هرگز.  مي‌توان همچون بودرير ژورناليسم را ابزاري براي انفجار بي‌معنايي در جهان دانست اما هرگز نمي‌توان وجود و اهميت آن را ناديده گرفت. ضديت با ژورناليسم، يقينا صرفا از منظري فلسفي و نظري محض نبوده بلكه حكايت از ابعاد اجتماعي، تاريخي و سياسي پديده ژورناليسم نيز مي‌كند.

  • پس اگر اجازه دهيد، بحث را از سطح نظري و فلسفي به سطح ديگري انتقال دهيم و ديگر نه از نسبت ذاتي فلسفه و ژورناليسم بلكه از «نسبت ژورناليسم و فلسفه در ايران» سخن بگوييم. به نظر شما، امكانات فلسفه در ايران چيست؟ امكانات ژورناليسم ما كدام است؟ و ميان اين دو در ايران، چه نسبتي وجود داشته يا مي‌تواند وجود داشته باشد؟

در اينجا مجددا همان خصلت هولوگرافي پديدارها؛ يعني خودنمايي كليت و تماميت ساختار اجتماعي و تاريخي در يكايك امور جزئي، خود را آشكار مي‌كند. پاسخگويي به پرسشي اين‌چنيني كه «امكانات فلسفه در ايران چيست؟» به معنايي پاسخگويي به پرسش از بحران دوره معاصر ما و تمامي واقعيت اجتماعي و تاريخي كنوني ماست و بحث معناداري درباره آن در چند پاراگراف و با توجه به محدوديت‌هاي اين مصاحبه امكان‌پذير نيست. با اين وصف، به نحوي بسيار موجز مي‌توان گفت كه در دوره جديد، به دلايل گوناگون تاريخي و تمدني، فلسفه و تفكر در ديار ما در بحران بوده است و همه بحران‌هاي تمدني، تاريخي، فرهنگي و اجتماعي ما، در نسبت تنگاتنگ با همين بحران در تفكر و فلسفه ماست. ما امروز فلسفه نداريم، آنچه هست نقالي تاريخ فلسفه و سخن گفتن درباره فلسفه است و نه خود فلسفه.
ما امروز هر چيزي را نقد مي‌زنيم اما هر نقدي، ابتدا بايد از خويشتن آغاز شود. جامعه آكادميك و دانشگاهي ما به طور عام و جامعه شبهه ‌فلسفي كشور به طور خاص، بايد بداند كه آنان نيز در انجام وظايف خويش قصور ورزيده‌اند. جامعه شبهه‌ فلسفي ما هنوز نتوانسته ايده‌هاي روشنايي‌بخشي براي حركت تاريخي ما بيابد كه جامعه ما بتواند با عزميتي تاريخي به سوي آنها حركت كند. رهبري و هدايت جامعه از آن ايده است و جامعه ما، متأثر از جامعه شبهه ‌فلسفي كشور، فاقد ايده‌هاي روشنايي‌بخش تاريخي خويش است. در بحث از نسبت ژورناليسم و فلسفه در ايران نيز بايد توجه داشت كه امكانات محدود ژورناليسم در ايران از امكانات فلسفه و تفكر در ايران جدا نيست و آنان كه صرفا با دست گذاشتن بر نقاط ضعف و محدوديت‌هاي ژورناليسم، از موضعي ضدي با آن مواجه مي‌شوند، فراموش نكنند كه محدوديت‌هاي ژورناليسم، رسانه‌ها، نهادها و... در كشور، تا حدود زيادي نيز حاصل بي‌رمقي و ضعف دانشگاه‌ و نهادهاي آكادميك به طور عام و جامعه شبهه‌فلسفي كشور به طور خاص است.
بحث از ژورناليسم در ايران، ابعاد مهمي دارد كه مستقل از سرشت اين پديده دوران مدرن به طور كلي نيست. همه رسانه‌ها و ژورناليسم‌ها اساسا با «قدرت» پيوند تنگاتنگي دارند. ابزارهاي ارتباط جمعي، راديو و تلويزيون، روزنامه‌ها و مجلات، همگي در همه جوامع در اختيار قدرت‌هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي است و اين قدرت‌ها هستند كه محتوا و پيام رسانه‌ها را تعيين مي‌كنند. به همين دليل، روابط محسوس و نامحسوس ميان قدرت و حقيقت، در دوران ما معنا و مفهومي مضاعف يافته است. به دليل همين ارتباط نزديك و عريان ميان قدرت از يك‌سو و رسانه‌ها و ژورناليسم از سوي ديگر است كه پاره‌اي از دانشگاهيان، روحانيون، روشنفكران يا رهروان تفكر قلبي و معنوي از حضور در عرصه رسانه‌ها و ژورناليسم امتناع مي‌ورزند. به تعبير ساده‌تر، يكي از دلايل جدي مخالفت با ژورناليسم را بايد ناشي از تلقي خاصي دانست كه براساس آن، حقيقت از قدرت استقلال دارد و پيوند حقيقت با قدرت به مرگ حقيقت مي‌انجامد.
از نقطه نظر هرمنوتيك و معناشناسي نيز مي‌توان به مسئله رابطه ژورناليسم با فلسفه و تفكر انديشيد. از اين منظر، ميان متن و سياقي كه متن در آن قرار دارد، به بيان ديگر ميان Text و Context  ارتباطي وثيق وجود دارد و سياق و زمينه هر متني در معنابخشي به متن تاثير بسيار ژرفي دارد. به همين دليل، هر معنا و هر متني را در هر سياق و زمينه‌اي و به واسطه هر تريبون و ابزاري نمي‌توان بيان كرد. فرضا تاثيرگذاري و موج‌آفريني زبان شريعتي را به ياد آوريد. بي‌ترديد، اگر شريعتي مي‌كوشيد محتواي تفكر و انديشه‌هاي ايدئولوژيك‌اش را از طريق رسانه‌هاي رسمي و دولتي بيان كند، به ‌هيچ وجه به آن موفقيت عظيم اجتماعي و ايدئولوژيك خويش نايل نمي‌شد. بنابراين، يكي از دلايل مخالفت با ژورناليسم را بايد ناشي از اين احساس، تجربه يا بصيرت آگاهانه يا ناآگاهانه دانست كه ژورناليسم سياق و زمينه مناسبي براي هر گونه تفكر و ايده اصيل نظري و فلسفي يا حتي فرهنگي و اجتماعي نيست؛ چرا كه ژورناليسم، مثل بسياري از رسانه‌هاي جمعي از جمله راديو و تلويزيون، به دليل ارتباطش با قدرت سياسي به شدت، هر محتواي اصيلي را بي‌محتوا ساخته يا آنها را مصادره مي‌كند. بنابراين متفكران، مصلحان اجتماعي، روحانيون و صاحب‌نظران انديشه؛ به خصوص آنها كه در عرصه رسانه‌ها و اطلاع‌رساني به تفكر و پژوهش مشغولند، بايد بر تكثر رسانه‌اي انديشيده، ژورناليسم و رسانه‌هايي مستقل از قدرت سياسي شكل دهند تا جامعه به دليل يك قطبي شدن منابع اطلاع‌رساني و فكري، كمتر آسيب ببيند. البته، در اينجا خطر ديگري خود را آشكار مي‌سازد و آن، پيوند ميان ژورناليسم و رسانه‌ها با قدرت اقتصادي است؛ چرا كه صرفا آنهايي كه از منابع مالي بسيار و قدرت اقتصادي نامتداول برخوردارند، مي‌توانند به تاسيس روزنامه‌ها و رسانه‌هاي جمعي مثل شبكه‌هاي راديويي، تلويزيوني و ماهواره‌اي مبادرت ورزند. همچنين اين خطر هست كه برخي براي دستيابي به منابع مالي براي تاسيس نهادهاي اطلاع‌رساني مستقل از دولت و قدرت سياسي به منابع مالي بين‌المللي و خارجي تمسك جويند كه در اين صورت، شبكه‌هايي غيرمستقل و غيرملي شكل مي‌گيرد كه به هيچ‌وجه در راستاي اهداف و منافع ملي و اجتماعي ما نبوده و نيست. بنابراين، در چنين شرايطي، فلسفه، تفكر و ايده‌ها و نيروهاي اصيل ملي در موقعيتي بسيار ناهنجار و مايوس‌كننده قرار مي‌گيرند؛ چرا كه ژورناليسم، رسانه‌ها و منابع اطلاع‌رساني يا در دست قدرت سياسي و در جهت حفظ و توجيه وضع موجود است يا در دست قدرت‌هاي اقتصادي احزاب و گروه‌ها و در جهت كسب منافع براي قدرت‌هاي اقتصادي و در جهت حركت‌هاي حزبي و ايدئولوژيك يا در اختيار بيگانگان و در جهت مخالف منافع ملي كشور. در چنين اوضاع و احوالي، فيلسوف، متفكر، نظريه‌پرداز و مصلحي اجتماعي كه در عرصه تفكر صرفا به حق و حقيقت و ارزش‌هاي علمي و آكادميك و در عرصه اجتماعي فقط به منافع ملي و نه منافع حزبي و گروهي مي‌انديشد بنابراين نه خواهان حفظ و توجيه وضع موجود و نه خواهان شركت در حركت‌هاي حزبي و ايدئولوژيك به جهت كسب منافع و نه وابسته به بيگانگان و خواهان خوش‌رقصي براي قدرت‌هاي جهاني است، بي‌هيچ رسانه و ابزاري باقي مانده، عرصه در اختيار انديشه‌هاي غيراصيل، سطحي، مغرضانه يا عوامانه و عوام‌فريبانه و در دست نيروهاي مغرض و فرصت‌طلب و منفعت‌طلب و در خوشبينانه صورتش، در اختيار نيروهاي دولتي و اجتماعي كه نامتفكرانه اسير پراگماتيسم و زندگي روزمره اجرايي و عملي هستند، باقي مي‌ماند. در چنين شرايطي جامعه به دليل محروم ماندن از اصيل‌ترين انديشه‌ها و ايده‌هاي سرمايه‌هاي معنوي و انساني و فرهنگي خويش به شدت، آسيبي جبران‌ناپذير خواهد ديد. بنابراين، از اهم وظايف ما اين است كه بكوشيم رسانه‌ها و نهادهاي علمي، آكادميك و فرهنگي مستقل در جامعه شكل دهيم كه نقشي نظارتي و داورگونه بر ديگر قواي درگير منافع در جامعه داشته و در عين حال، از امنيت كامل اجتماعي و شغلي و... برخوردار باشند.

  • آقاي دكتر، چنانچه نكات ديگري نيز در ارتباط با موضوع بحث و نقش ژورناليسم ايران در حيات فلسفي و فرهنگي كشور به ذهنتان مي‌رسد، بيان كنيد تا بحث را پايان دهيم.

در اين ارتباط چند نكته كلي وجود دارد كه توجه به آنها حائز اهميت است:
1 ـ در جامعه ما، قدرت سياسي كشور برخلاف فيلسوفان، متفكران، روشنفكران و دانشگاهيان، به خوبي به قدرت ژورناليسم و رسانه‌هاي جمعي واقف شده و از آن بهره‌برداري مي‌كند. اما بايد دانست  كه با رسانه، تبليغات، سرمايه‌گذاري‌هاي هنگفت رسانه‌اي و تبليغاتي و بسط و گسترش شبكه‌هاي راديويي، تلويزيوني و ماهواره‌اي و با چهره‌سازي و برخي را به منزله متفكران و استادان قلمداد كردن و... خيلي كارها مي‌توان انجام داد اما هرگز نمي‌توان «تفكر» خلق كرد و بدون تفكر، فرهنگ تهي و بي‌محتوا شده، در حد پاره‌اي شعائر و آداب و رسوم سرد و بي‌روح باقي مي‌ماند. ما امروز بيش از هر دوره ديگري نيازمند فلسفه و تفكريم و فلسفه و تفكر امري نيست كه در حوزه قدرت و سياست باشد. در كشور ما، سياست بايد به سياست خويش پرداخته، در برابر تفكر متفكران و فلسفه فيلسوفان سر تعظيم و شرط ادب و تواضع به جاي آورد.
2 ـ فيلسوفان، متفكران، روحانيون بزرگ، روشنفكران و مصلحان اجتماعي نبايد اجازه دهند كه عرصه ژورناليسم و رسانه‌ها به تمامي در اختيار قدرت‌هاي سياسي و اقتصادي قرار گيرد.
3 ـ زمانه ما دگرگون شده است. ديگر، با توجه به پايان يافتن تفكرات ايدئولوژيك و فروپاشي مرزهاي ايدئولوژيك و تغيير ساختارهاي اجتماعي و... روشنفكران ما نبايد صرفا در حاشيه تعارض دولت ـ ‌ملت حركت كرده و در جهت دوقطبي كردن جامعه گام بردارند. عدم حضور در عرصه ژورناليسم و رسانه‌ها در ديار ما تا حدودي برخاسته از تعارض دولت ـ روشنفكر بوده كه اين خود حاصل شرايط و انديشه‌هاي ايدئولوژيك دوران پيشين است. من نه درباره ديروز سخن مي‌گويم و نه درباره فردا، اما امروز - با توجه به شرايط كنوني ما - حضور در عرصه ژورناليسم و رسانه‌ها مي‌تواند از يكدست شدن فضاي فرهنگي جامعه ممانعت به عمل آورد، منوط به اينكه فيلسوف، متفكر، فرد دانشگاهي يا روشنفكر ما بتواند اصالت خويش را حفظ كرده، حقيقت را قرباني مصلحت نسازد و بر نهج عافيت‌جويي و عافيت‌طلبي گام نزند و نام نامي حقيقت را بر فراز هر نامي قرار ندهد.

تاریخ درج: 29 آبان 1386 ساعت 00:10 تاریخ تایید: 29 آبان 1386 ساعت 00:22 تاریخ به روز رسانی: 29 آبان 1386 ساعت 00:22
 
مطالب مرتبط
بركات يك سوگ راه نجات رسانه‌هاي نوشتاري، رویکرد فیچری به خبر است چشم سرد ولخرجي؛ پاره‌اي از فلسفه پول درباره كتاب ديويد فريزبي: گئورگ زيمل ترجمه به مثابه تفكر آشنایی با آراي جورج زيمل اسلام و چالش دموكراسي ولي رضا نصر و تحليل دو دهه ظهور دموكراسي‌اسلامي پراگماتيسم اسلامي در گفت و گو با ولي‌رضا نصر دكتر ديناني و كوتاه درباره ملاصدرا و سهرودي نقدي بر عرفان‌هاي پسامدرن روزنامه‌نگاري ايراني ژورناليسم قومي ژورناليسم راديويي ستون پنجم! طنز مطبوعاتي بعد از انقلاب اسلامي نگاهي به آخرين كتاب دكتر ديناني نگاهي به سه گانه دفتر عقل و آيت عشق رسانه ديني روزنامه ‌مستقل نگاهي به سهرودي پژوهي دكتر ديناني نقد كتاب درخشش ابن رشد در فلسفه مشاء خط قرمز! روزنامه‌ و نخبگان نام مستعار در فرهنگ رسانه‌اي روزنامه‌ نگاري و اخلاق تبليغ روي كاغذ روزنامه نگاري و كشورهاي در حال توسعه مجازا روزنامه‌نگار آشنايي با شيوه‌هاي مديريت اقتصادي رسانه‌ها انديشه در روزنامه؛ درباره صفحات انديشه‌ روزنامه‌ها مثل شعر؛ نگاهي به برخي مؤلفه‌هاي ژورناليسم ژورناليسم و اقتصاد سياست‌زده نيستيم خردنامه شماره بيست ويژه ژورناليسم منتشر شد
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است