 |
|
|
روزنامهنگاری- شروين وكيلي:
گفتن و ناگفتن، سخن و سکوت و ابراز و پرهيز از ابراز، جفتهايي دوقطبي هستند که در تمام زبانها و تمام تمدنها با دقت و وسواس بسيار بررسيده و پرداخته شده و با تلنباري از قواعد و رمزگان صورتبندي شدهاند. هر حوزه فرهنگي، هر نهاد اجتماعي، هر قلمرو زباني و هر اقليم معنايي، سخنهايي گفتني و گزارههايي مرسوم و هنجارين و پذيرفتهشده را در دل خويش ميگنجاند و حريم اين گفتمان رسمي و مجاز را با مرزهايي حراست ميکند؛ مرزهايي گاه شفاف و گاه مبهم که با نيروهايي ملايم يا خشن پشتيباني ميشود و نظم و آرامش حاکم در اندرون يک گفتمان جاري و مستقر را تضمين ميكند. اين مرزها، همانهايي هستند که پارهگفتارهاي درست را از نادرست، شايسته را از ناشايسته و معقول را از جنونآميز تفکيک ميكنند. گزارهها و گفتارهايي که از اين مرز تخطي کنند، بسته به اينکه حريم فرد، جامعه يا تابوهاي مستقر را مورد تهاجم قرار دهند، به توهين، جرم يا کفر تبديل ميشوند.
همه ما سخنگويان زباني مستقر و همه ما محاطشدگان در اقليم قواعد هنجارين و آشناي حوزههاي معنايي، چندان به اين مرزها خو گرفتهايم که عبور از آن را همچون تهديد نظمي طبيعي و تخطي از قواعدي بديهي تلقي ميکنيم. اين مرزها و اين حريمها، از دورترين زمانها، از همان هنگامي که آموختن زبان را آغاز ميکنيم، به ما آموزش داده ميشود و هر روز و هر ساعت، با هر مکالمه و هر گپوگفت، رسوبي سنگين از رمزگان تاکيدکننده بر آن انباشته ميشود.
اين مرزها، همان چيزهايي هستند که اين روزها با اسم بامسماي خط قرمز مورد اشاره قرار ميگيرند. خطهاي قرمز، مرزهاي نماديني هستند که گفتنيها را از حرفهاي ناگفته و گفتمانهاي مجاز را از غيرمجاز تفکيک ميکنند. در باب خط بودن و قرمز بودن اين مرزها اما بايد بازبينياي کرد تا شايد از اين رهگذار، درکي دقيقتر در مورد شرايط امروزين حاکم بر سپهر معنايي پيرامون ما به دست آيد.
در مورد خط قرمز، يک نکته بسيار مهم وجود دارد و آن هم اينکه خط قرمز، يک خط نيست که خطوط است. در هيچ جامعهاي، با خط قرمز مواجه نيستيم؛ چرا که جوامع امروزين، چنان پيچيده و بغرنج شدهاند که حوزههاي معنايي و قلمروهاي مفهومي و زباني در آنها به اموري پرشاخه، منشعب، و پر چين و شکنج تبديل شده است. نهادهاي اجتماعي چندان واگرا و زمينههاي زباني چنداني تخصصي و خودمختار شدهاند که در هر يک از آنها با قواعدي ويژه و ساختارهايي خاص براي مرزبندي و خطکشي حريمها مواجه هستيم. در قلمروي مانند دانش رسمي و آکادميک، تمايز درست از نادرست، معقول از نامعقول و مستند از نامستند است که مرز ميان گفتنيها و حرفهاي مگو را تشکيل ميدهد. در قلمروي زيباييشناسي، ذوق سالم و ناسالم، سليقه پيشرو واپسگرا، و عامهپسند و نخبهپسند است که سنگ محک محسوب ميشود و به همين ترتيب در هر حوزه معنايي، با سنجهها و معيارهايي ويژه براي حصاربندي گفتمانهاي رسمي و مجاز روبهرو هستيم. در هر زمينه، جسوراني که پا را از اين مرزها فراتر بنهند، با برچسبهايي ويژه شناخته ميشوند و مجازاتهايي خاص را تحمل ميکنند. درنورديدن خط قرمز در قلمروي دانشگاهي، برچسب بيسواد، نادان يا ديوانه را بههمراه دارد و به از ميان رفتن اعتبار و احترام و موقعيت منزلتي فرد منتهي ميشود؛ در حالي که نقض کردن يک قاعده مدني درباره حريمهاي گفتماني، ميتواند به جريمه يا زنداني شدن فرد بينجامد. بر مبناي اين تکثر و تنوع خطوط قرمز، سخن گفتن از خط قرمزي يگانه يا حتي شبکهاي همخوان و منسجم از خطوط قرمز در يک جامعه ميتواند گمراهکننده باشد. هيچ جامعهاي چندان ساده، همگون و همگن نيست که خطهاي قرمز تکامليافته در قلمروهاي معنايي گوناگوناش، در تطابق و سازگاري کامل با هم قرار داشته باشند. قواعد حاکم بر هر قلمرو معنايي تا حدودي استقلال دروني دارد و در شرايطي ويژه تحول مييابد که دير يا زود به تعارض يا ناهمخواني بخشهايي از محتواي آن با خزانه معنايي ساير حوزهها منتهي ميشود. بنابراين نخستين نکته درمورد خط قرمز، اين است که تعدادي فراوان، قواعدي متکثر و ساختاري ناهمخوان و واگرا در يک نظام اجتماعي دارد. البته ناگفته پيداست که هر چه آن جامعه نظم يافتهتر و نهادهاي درون آن کارآمدتر باشند، اين تعارضها و ناهمخوانيها با دقتي بيشتر شناسايي و رمزگذاري شده و با قواعدي رابط تعديل شده است.
دومين ويژگي خط قرمز اين است که اصلا خط نيست. آنچه تا اينجاي کار با عبارت مرزبندي، حصر و رمزگذاري مرزها مورد اشاره قرار داديم، در واقع امري يکباره، قطعي و دقيق نيست. هيچ گرانيگاه قدرتي چندان نيرومند نيست که مرزهاي يک گفتمان مجاز را يک بار و براي هميشه تعيين کند و هيچ گرانيگاه رمزگذارندهاي نيست که دقت و شمول کافي براي انجام چنين کاري را دارا باشد. از اين رو، روند تعيين مرزهاي مجاز براي يک گفتمان، همواره به شکلي موضعي، پراکنده، منتشر و پويا به انجام ميرسد. در واقع، هر گفتمان به حبابي متغير و سيال از معنا ميماند که در دريايي از رمزگان فاقد معنا يا حامل معاني غيرمجاز شناور است. شکل متغير اين حباب و مرزهاي پويا و منعطف آن در هر مقطع زماني براساس برآيندي از نيروهاي دروني و بيروني آن تعيين ميشود. چه بسا که ورود رسانهاي نو، - مانند پيامکهاي تلفن همراه- حوزهاي از گفتمانهاي غيرمجاز (بازگو کردن جوکهاي بيادبانه براي فردي نسبتا غريبه) را به درون قلمرو مجاز بمکد و چه بسا که رخدادي ويژه - مانند اعلام يک خبر سياسي توسط مقامي دولتي - دامنهاي از گفتارهاي مجاز را به ناگهان ممنوع سازد.
بنابراين، هرچند تصور مرزهاي مجاز يک گفتمان به صورت خطي دقيق و روشن و پايدار، از نظر آموزشي و در مقام يک سادهسازي نظريهپردازانه کاري روا مينمايد، اما در واقع، درست و واقعي نيست. مرز مجاز يک قلمروي گفتماني، محدودهاي خاکستري است که نشانگان نمايانگر امکان بيان گفتار، در آنجابهجا ميشوند. رخدادهاي محيطي، پويايي طبيعي درون يک نظام گفتماني، موقعيت ويژه حاکم بر شرايط توليد يکپاره گفتار خاص و تاثير مراکز قدرت بر ساخت گفتمان، عواملي هستند که اين پس و پيش رفتن مرزها در محدوده يادشده را تعيين ميکنند. به اين ترتيب، خط قرمز، بيش از آنکه خطي روشن و دقيق باشد، قلمروي مهآلود است.
ويژگي سوم خط قرمز، اين است که بهراستي قرمز است؛ يعني تخطي کردن از آن به زايش رنج منتهي ميشود. نظامهاي اجتماعي و ساختارهاي توليد و توزيع معنا، ساز و کارهايي نرم يا سخت براي پاسداري از مرزهاي گفتماني خود دارند و با پاداش دادن به توليدکنندگان پايبند به محدوده مجاز و کيفر دادن به هنجارشکنان، اين مهم را به انجام ميرسانند. به اين ترتيب، مرزبندي يک گفتمان با پويايي لذت و رنج گره خورده است. به تعبيري، خط قرمز آن نقطهها، و آن آستانهاي است که لذت و پاداش ناشي از توليد يکپاره گفتمان، به رنج و آزار تبديل ميشود. به همين دليل هم کنشگران اجتماعي همزمان با يادگيري زبان و تسلط بر بهکارگيري آن، ميآموزند (و در واقع شرطي ميشوند) تا از خطوط قرمز اجتناب كرده و خود را در محدوده امن و لذتآور پاره گفتمانهاي مجاز پنهان كنند.
با وجود اين ،جالب است که در تمام نظامهاي فرهنگي، خرده گفتمانها و منشها (عناصر فرهنگي) کوچکي وجود دارند که در حاشيه خطوط قرمز ميرويند. لطيفهها و جوکها، مشهورترين منشهايي هستند که به شکلي بازيگوشانه درکناره مرزهاي مجاز گفتمان ميرويند. خندهدار بودن و غيرجدي بودن اين عناصر زباني، تضميني است بر اينكه مشمول نظام کيفري نگهبان خط قرمز قرار نگيرند. با اين حال، همين عناصر شوخيگونه، غيرجدي و بازيگوشانه هستند که فشاري مداوم را بر مرزهاي مجاز يک نظام گفتماني اعمال ميکنند و دير يا زود بسط و توسعه آن، به عقب راندن مرزهاي غيرمجاز بودن را ممکن ميسازند.
به اين ترتيب، در يک جامعه پايدار و منظم، با چنين تصويري از مرزهاي گفتمانهاي مجاز و غيرمجاز روبهرو هستيم؛ خطوط قرمزي وجود دارند که هر يک از آنها در واقع دامنهها و پيوستارهايي از قبض و بسط رمزگان مهارکننده گفتمان هستند و در ضمن، خردهمعاني و منشهايي کوچک، بازيگوشانه و غيرجدي ـ که بر بازي و نقض تابوها تمرکز يافتهاند ـ را هم در خود جاي دادهاند. اين خطوط قرمز، گذشته از ماهيت پيوستارگونه و غنيشان، واگرا و متکثر هم هستند و در حوزههاي معنايي متفاوت، از قواعد خاص متفاوتي پيروي ميکنند. در شرايط عادي، قواعد ربطي وجود دارد که اين زيرواحدهاي گفتماني و خطوط قرمز متمايزشان را در يک مجموعه کلان و فراگير با هم جمع ميکند و اين همان است که شالوده زيست جهان منسجم و يگانه اعضاي يک جامعه پايدار و نظميافته را ميسازد.
خطهاي قرمز تنها زماني ميتوانند کارکرد حصرکننده خود را به انجام برسانند که تا حدودي واقعيت داشته باشند؛ يعني برچسب نادان و بيسواد در شرايطي به تخطيکنندگان از هنجارهاي آکادميک قابل اطلاق است که بخش بزرگي از اين تخطيکنندگان بهراستي از نظر توانايي ذهني و کاميابي نظرياتشان در اين رده بگنجند. به همين ترتيب، بقاي خطوط قرمز بر کارکرد آنهاست. کارکرد اين خطوط، نظم بخشيدن به پويايي جاري در يک نظام گفتماني است، و پاسباني از آن، در برابر اختلالهايي که از ناسازهها و رخنههاي معنايي برميخيزد. اگر خطوط قرمز آن دلالت عيني و اين کارکرد فرهنگي را از دست بدهند، به عناصري اضافي، زايد و ناکارآمد تبديل ميشوند که عبور از آنها بهتدريج فضيلت تلقي ميشود. اين هنگامي رخ ميدهد که نظام اجتماعي بر لبه پرتگاه آشوب قرار داشته باشد. در اين شرايط، کار واگرايي زيرواحدهاي فرهنگي به تعارض ميانجامد و خطوط قرمز نهتنها در زير چتر معنايي مشترکي با هم جمع نميشوند که يکديگر را نيز نقض ميکنند. در اين شرايط، دامنه نوسان رمزگان حصرکننده در لبه سيستم گفتماني بهقدري زياد ميشود که بخش مهمي از محتواهاي آن گفتمان را دربر ميگيرد و بنابراين از سويي توليد معنا در آن گفتمان را دچار اختلال ميکند و از سوي ديگر، رعايت حريم خطوط قرمز را ناممکن ميسازد. در اين شرايط، رنج ناشي از تخطي از خطوط قرمز و لذت ناشي از رعايت آن، چندان به هم نزديک ميشوند که تمايزشان از ميان برود.
زيست جهان در اين شرايط به لحافي چهلتکه از پاره رمزگانهاي متمايز و موازي و متعارض تبديل ميشود و خصلت شيزوفرنيکي که در جريان ظهور مدرنيته (در جريان ظهور يکي از همين الگوهاي آشوبگونه) تجربه شد، با شدتي بيشتر تکرار ميشود. در اين شرايط، توليدکنندگان گفتمانها، ناکارآمد بودن خطوط قرمز را درمييابند و با عبور آزمايشي از مرزهاي آن، به زايش معنا و پارهگفتارهايي در فراسوي اين خطوط قرمز دست پيدا ميكنند. قدرتهاي مستقر سياسي که در جريان اين آشوب به مراکز اعمال زور در حمايت از يکي از اين پارههاي پراکنده تبديل شده اند، در اين شرايط از اعمال قدرت نرمافزاري و نمادين و ظريف، بهسوي اعمال زور عريان و خشن و آشکار روي ميآورند و اين آخرين مرحله از پايداري يک خط قرمز گفتماني است.
در اين برهه خطير سردرگمي و عدم قطعيت و در شرايطي که قواعد خاص براي مرزبندي گفتارهاي مجاز و غيرمجاز اعتبار ندارد، امکان دست يازيدن به خلاقيتهاي زيربنايي، آفرينشهاي معنايي ماندگار و بازسازي راديکال اصول موضوعه فراهم ميآيد و اين ميوههاي درخت آشوب است که جنون و سردرگمي و آشفتگي و رنج و ابهام، عناصر تشکيلدهنده شاخسار و برگ آن هستند. آنگاه که اين قلمروهاي معنايي نوظهور و اين پارهگفتمانهاي تا بهحال غيرمجاز تلقيشده، به قدر کافي بالنده و تنومند باشند که نظمي نو را پديد آورند، نظامهاي گفتماني بار ديگر تن به خطوط قرمزي از نو ترسيمشده ميدهد، و به اين ترتيب، نظام اجتماعي از دوران آشوب گذر ميکند و نظمي نو را در دل خود ميپرورد