Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی انديشه
 
چيستي و هستي علم
حکمت‌و فلسفه- دكتر سيد مصطفي محقق داماد:
مقاله حاضر گذري دارد بر شناخت وجود و ماهيت علم در نگاه فيلسوفان مسلمان و مقايسه‌اي اجمالي با آراي معرفت‌شناسانه فيلسوفان غرب.

درباره علم از دو زاويه بحث و دقت نظر كرده‌اند؛ هستي‌شناسي و معرفت‌شناسي. در مبحث نخستين، اين سؤال را مطرح كرده‌اند كه آيا علم وجود دارد؟ در اين مسئله به رابطه علم و معلوم نپرداخته‌اند و صرفا به اصطلاح خودشان به «هليّه بسيطه» علم يعني هستي آن پرداخته‌اند و در مبحث دوم به چيستي و حقيقت آن يعني به رابطه علم و معلوم پرداخته شده است.

در پاسخ به سؤال نخستين، فيلسوفان مسلمان بر اين باورند كه علم وجود دارد و وجود آن از قبيل وجود محمولي است. آنان وجود را به 2 قسم تقسيم كرده‌اند؛ وجود ذهني و وابسته به ما و وجود مستقل و خارج از ما.

به نظر آنان وجود در هر مرتبه، داراي اثري خاص است كه در مرتبه ديگر فاقد آن است و اثر ديگري دارد. همان‌طور كه وجود در مرتبه واجب، داراي اثري است كه در مرتبه ممكن، واجد آن آثار نيست و آثار ديگري بر ممكن مترتب است، تفاوت وجود ذهني و خارجي هم همين‌طور است؛ يعني هر دو داراي نوعي تحقق هستند ولي آثاري بر وجود خارجي مترتب است كه بر وجود ذهني مترتب نيست و بر مرتبه وجود ذهني آثار ديگري مترتب است. آنچه ميان هر دو مشترك است ماهيت و چيستي است.

به نظر صدرا «نفس»، نمونه خدا بر روي زمين است و همانند او خلاق است. خدا جهان را خلق مي‌كند و به خلق، وجود عيني مي‌بخشد. نفس هم با تخيل، اشيا را درون خود به وجود ذهني، موجود مي‌كند. تفاوت اين دو در اين است كه چيستي‌هايي كه خدا خلق مي‌كند داراي آثار حقيقي است ولي چيستي‌هايي كه نفس در درون خود ايجاد مي‌كند، داراي آن آثار حقيقي نيست.

اين نظريه كه در بستر فلسفه اسلامي تكامل يافته است، درست روياروي نظريه رئاليسم مستقيم (Direct Realism) در ميان غربيان است؛ چرا كه پيروان اين نظريه معتقدند موضوع جسماني، ‌خارج از ما و قائم به ذات خود است و درك ما قائم به خود ماست و ميان مدرِك و مدرَك هيچ نوع ارتباطي وجود ندارد، جز يك رابطه اضافي به معلوم خارجي و ما به طور مستقيم با اشياي خارجي ارتباط پيدا مي‌كنيم و علم چيزي جز «اضافه» نيست.

درست همان سؤالي كه از هستي و چيستي علم در فلسفه اسلامي از قرن‌ها پيش مطرح بوده در فلسفه مغرب‌زمين در كتاب «نقد عقل محض» كانت هم مطرح شده است. اين سؤال آن‌چنان فكر فيلسوفان مسلمان را به خود مشغول ساخته بود كه مدت‌ها آرامش سهروردي – حكيم ايراني – را از وي سلب كرد. وي در كتاب «تلويحات» مي‌گويد: «از زماني كه خود را شناختم و به بررسي مسائل علمي پرداختم، مشكل علم همواره مرا نگران كرده بود. براي حل آن به آثار پيشينيان نظير فارابي و ابن‌سينا مراجعه مي‌كردم، اما گفته‌هاي آنان مرا قانع نمي‌ساخت. مشكل اين بود كه چگونه شيء خارجي به ذهن انتقال پيدا مي‌كند؟ و به ديگر سخن، دو واحد هستي، ذهني و خارجي چگونه با يكديگر ارتباط پيدا مي‌كنند؟ اين مشكل هميشه فكر مرا به خود مشغول ساخته بود و حتي هنگام خواب مرا رها نمي‌كرد، تا اينكه يك بار در عالم مكاشفه، نوري را مشاهده كردم. از نورانيت آن نور كه به طرف من مي‌آمد وحشت كردم. كم‌كم آن نور به صورت يك شبح درآمد. ناگهان دريافتم كه آن نور مرا صدا مي‌زند. در اين ميان دريافتم كه اين شبح، شيخ يونانيون ارسطو است. فرصت را غنيمت شمردم و مشكل خود را در زمينه علم مطرح كردم.

ارسطو در پاسخ گفت: به خود نگاه كن؛ آيا خود را مي‌شناسي يا نه؟ آيا مي‌داني كه هستي يا نمي‌داني؟ گفتم: آري مي‌دانم كه هستم. گفت: حال كه مي‌داني هستي، چگونه مي‌داني كه هستي؟ آيا صورتي از خودت را به دست آورده‌اي؟ آيا خودت را با واسطه مي‌يابي يا بي‌واسطه؟ اگر صورتي از خودت را داشته باشي، از كجا يقين داري كه اين صورت خودت است و خطا نكرده‌اي؟ از كجا كه اين صورت به تو تعلق داشته باشد؟ و اگر هم اين صورت مربوط به خود تو باشد، در واقع صورت توست نه ذات تو، يعني تو خود را درك نكرده‌اي، بلكه صورت خود را درك كرده‌اي در حالي كه در آغاز گفتي كه من خود را درك كرده‌ام».(1)
خلاصه آنكه اگر بپذيريم كه پيوسته خود را درك مي‌كنيم، مي‌توانيم بپذيريم كه هرگونه صورتي از ما مربوط به خود ماست.

مكاشفه نقل شده از سهروردي، مفصل است و ما اينك در مقام تحليل آنچه در مكاشفه سهروردي از گفت‌وگوي او با شيخ يونانيون (ارسطو) ظاهر شده نيستيم. غرض آن بود كه اصل مشكل سهروردي در زمينه علم همان است كه براي كانت در قرن18 مطرح شده است. به ديگر سخن، سؤال اصلي براي تمام فيلسوفان در مسئله معرفت‌شناسي است و غرب و اسلام ندارد.

كانت مي‌گويد: چه چيزي ضرورتا ما را مجبور مي‌سازد كه از مرزهاي تجربه،‌يعني از تمام پديده‌هايي كه در ما ظهور دارند، گذر كنيم و به واقعيت برسيم و بگوييم كه اين اشيا خارج از ذهن ما هستند؟ به بيان ديگر، چه عاملي موجب مي‌شود كه ما از ذهن و نمودهاي آن خارج شويم و به حقايق عيني برسيم؟

كانت ايدئاليست نيست كه منكر عالم خارج باشد و بگويد ما فقط با ظهورات و نمودهايي مواجه هستيم كه در ذهن موجودند و غير از اين نمودها چيزي نيست. او معتقد است علاوه بر نمودهاي ذهني، واقعياتي هم در خارج از ذهن وجود دارند. موجوداتي خارجي وجود دارند كه مطلق‌اند و مشروط به ذهن ما نيستند. اين ميز وجود دارد، ما چه باشيم و چه نباشيم، چه ببينيم و چه نبينيم، نمودها مطلق نيستند و مشروط و قائم به ذهن ما هستند ولي اشياي خارجي مطلق‌اند.

از نظر كانت اينكه ما از مرز نمودهاي ذهني مي‌گذريم و به حقايق مطلق خارجي مي‌رسيم، از طريق تجربه‌اي است كه به نحو مشترك براي همه ما حاصل مي‌شود و ما نسبت به وجود مطلق و في‌نفسه آنها به توافق مي‌رسيم و فرض مي‌كنيم و چاره‌اي جز اين نداريم كه بگوييم چيزهايي در خارج هستند كه ما علم خود را از آنها به‌دست آورده‌ايم. اين يك ضرورت است كه فرض كنيم واقعياتي در خارج وجود دارند كه ما علم حصولي ارتسامي خود را از آنها به‌دست مي‌آوريم. خلاصه آنكه از نظر كانت براي به‌دست‌آوردن علم حصولي اولا بايد سلسله اشيايي را در خارج فرض كرد و ثانيا سلسله‌اي از معلومات در ذهن ما وجود دارند كه قائم به ذهن ما هستند و ثالثا، رابطه‌اي ميان اين دو نوع وجود خارجي و ذهني برقرار ساخت، ‌و غير از اين راه ديگري براي حصول علم نداريم. آنگاه براي كانت اين اشكال مطرح مي‌شود كه باتوجه به اينكه ما از يك‌سو با شيئي خارجي سروكار داريم كه مطلق از ماست و از سوي ديگر با تصوير ذهني كه مشروط و قائم به ماست، چگونه ميان عينيت كه خارج از ماست با ادراك كه قائم به ماست، تطابق برقرار مي‌شود؟

كانت براي حل مشكل مي‌گويد چاره‌اي نداريم جز اينكه بگوييم لازم نيست سخن از تطابق به ميان آوريم. در بحث از علم فقط مي‌گوييم ظهوراتي در ذهن داريم كه اين اظهارات را از خارج به‌دست آورده‌ايم. به ديگر سخن، هنگامي كه با اشياي مادي برخورد مي‌كنيم، نمودهايي در ذهن ما پيدا مي‌شوند كه با اندوخته‌هاي ذهني ما تطبيق مي‌كنند و بيش از اين مطابقتي ميان آن پديدارها با اشياي خارجي نيست.(2)

نمي‌توان گفت كانت مشكلي را كه براي او و براي فلاسفه پيش از او در مسئله علم وجود داشته، حل كرده است. از سوي ديگر نظريه كانت سر از نوعي ايدئاليسم درمي‌آورد هرچند خود، اصرار بر انكار ايدئاليسم دارد.

مشكل علم نه‌تنها در فلسفه كانت حل نشد، بلكه پس از وي نيز مكاتبي كه در پيروي از وي به وجود آمد، تلاش هيچ يك به پيروزي نينجاميد و مشكل انطباق همچنان لاينحل باقي ماند.رئاليست‌ها، پوزيتيويست‌ها و فنومنولوژيست‌ها درباره اينكه اتصال به عالم خارج چگونه است، تحليل‌هايي متفاوت ارائه داده‌اند.

هوسرل ـ فنومنولوژيست معروف ـ معتقد است كه ميان ما و دنياي خارج، فاصله و شكافي عميق وجود دارد. ما هستيم و پديدارهاي ذهني و حتي نمي‌دانيم كه پديدارهاي ذهني چه هستند.

اما در فلسفه اسلامي آنچه در ذهن ما وجود دارد، ماهيات اشياست. از نظر آنان رابطه ميان ذهن و خارج چيزي بالاتر از انطباق است و در و‌اقع رابطه اين‌هماني برقرار است. وقتي ما خود اشيا را در ذهن داريم، ديگر براي چه به سراغ انطباق برويم؟ اين‌هماني ميان وجودها نيست بلكه ميان ماهيات است؛ يعني وقتي ما خورشيد را در ذهن خود تصور مي‌كنيم، ماهيات آنچه در ذهن است همان است كه در خارج است. البته ماهيات داراي دو لباس هستند؛ يكي لباس ذهني و ديگري لباس خارجي. اين‌طور نيست كه يك حقيقت در ذهن باشد و حقيقتي ديگر در خارج، تا ميان آنها مطابقت برقرار سازيم. به اين ترتيب وجود ذهني ما يك نوع وجود است و وجود خارجي هم نوع ديگري از وجود است، ولي هر دو وجود يك قالب و شكل دارند. قالب و شكل همان ماهيت است.

آنچه در مكاتب پيروان كانت مطرح شده اين‌هماني و مطابقت ميان وجود ذهني با وجود خارجي است. در مكتب رئاليسم گفته مي‌شود كه ما به همان وجود خارجي دسترسي پيدا مي‌كنيم كه اين امري كاملا باطل است؛ زيرا به وجود خارجي نمي‌توان دست يافت.
در پديدارشناسي نيز پديده از خارج به ذهن مي‌آيد ولي نمي‌دانيم آيا اين پديده با خارج منطبق است يا نه؛ زيرا به خارج دسترسي نداريم. اما در حكمت اسلامي همان ماهيت خارجي به ذهن مي‌آيد. حتي اگر ما به وجود يك شيء دسترسي نداشته باشيم، از طريق ماهيت به حقيقت آن دسترسي پيدا مي‌‌كنيم. ما مي‌توانيم در ذهن خود تصوري از سيمرغ داشته باشيم در حالي كه در خارج وجود ندارد.

در فلسفه ملاصدرا اصالت از آن وجود و آثار هر چيزي مربوط به وجود آن شيء است. صدرا پس از اثبات اصالت وجود به تقسيم وجود به عيني كه مستقل از ماست و وجود ذهني كه مستقل از ما نيست مي‌پردازد. به عقيده وي در حقيقت، چيستي‌ها دوگونه ظهور دارند؛ وجود ظهور ماهيت است؛ وجود ذهني ظهور ماهيت درذهن و وجود خارجي ظهور ماهيت در خارج است و نسبت وجود به ماهيت نسبت ظهور شي‌ء به خود شي‌ء است كه چيزي علاوه بر خود شي‌‌ء نيست؛ يعني در واقع دو چيز نداريم كه يكي خود شيء باشد و ديگري ظهور آن.

مي‌توانيم يك شي‌ء را تجزيه و تحليل كنيم و به حقايقي برسيم كه افزون بر اصل شي‌ء است؛ مثلا انسان داراي رنگ و طول و وزن است كه اينها هيچ يك اجزاي اصلي وجود انسان نيستند؛ افزون بر اصل او هستند و به طور اتفاقي بر او عارض‌اند و لذا انسان مي‌تواند با رنگ و طول و وزن ديگري باشد. اما ظهور انسان چنين رابطه‌اي را با انسان ندارد؛ يعني اين گونه نيست كه چيزي علاوه بر خود انسان باشد. در واقع وجود و ماهيت در خارج يكي هستند ولي ما در تحليل، آنها را دو تا ملاحظه مي‌كنيم؛ يعني در ذهن از يكديگر جدايي پذيرند، نه در خارج. ماهيت گاه موجود است و گاه معدوم؛ با وجود، وجود دارد و به هنگام عدم هم همان ماهيت است و به اصطلاح فلسفي، وجود ظرف ماهيت است، نه شرط ماهيت. با پذيرش اين مطلب بايد گفت كه وجود ذهني هر چيزي يا علم به آن، همان خود آن شي‌ء است. وجود ذهني درخت همان درخت است، نه آنكه علم به درخت، چيزي به علاوه وجود درخت باشد. اگر ماقبل از اينكه ستاره‌اي را در خارج ببينيم به آن علم پيدا كرديم و سپس در خارج آن را يافتيم، مي‌گوييم اين همان چيزي است كه من به آن علم داشتم. تفاوتي ميان اين دو ظهور نيست.

اگر تفاوتي هست در آثار وجود است. ستاره در خارج نورافشاني مي‌كند ولي در ذهن نورافشاني نمي‌كند، اما آثار مخصوص خود را دارد؛ از جمله اينكه نمايانگر ستاره خارجي است.

تفاوت آثار براي مراتب وجود در مكتب ملاصدرا مبتني بر نظريه تشكيك است. در حكمت صدرا وجود، هر چند حقيقت واحده‌اي است اما حقيقتي مشكك و داراي مراتب است و در هر مرتبه اثري خاص دارد؛ مثلا وجود در مرتبه باري‌تعالي آثاري دارد كه در مرتبه وجود ممكنات آن آثار نيست و آثار ديگري هست. هريك از مراتب و مراحل وجود (مرتبه طبيعت، مرتبه نفس، مرتبه عقل) داراي آثار خاص خود هستند. تفاوت وجود ذهني و وجود عيني هم همين‌طور است؛ هر دو مجهولند و هر دو نوعي تحقق دارند اما در هر دو نوع تحقق ماهيت و چيستي آنها يكسان است.

مطلب ديگري كه در حكمت صدرا مطرح مي‌شود، اين است كه نفس يك حقيقت «ظلّ‌اللهي» است. حق تعالي به صورت وحدت حقه حقيقيه است؛ او واجب‌الوجود بالذات و واجب‌الوجود من جميع الجهات است. صفات و كمالاتي را كه باري تعالي دارد، نفس آنها را به صورت ظلي دارد. خداوند داراي حيات و اراده است؛ نفس هم همين‌طور است؛ خداوند خلاق است، نفس در مرتبه ظلي خود خلاق و فعال است؛ با اين تفاوت كه خداوند جهان را خلق مي‌كند و نفس در درون از طريق تخيل، ماهيات اشيا را خلق مي‌كند. آثاري كه مخلوقات خداوند در خارج دارند مخلوقات خيالي نفس، آن آثار را ندارند و اين هم به خاطر ضعف و نزول نفس است. ولي رابطه مخلوقات نفس با نفس همان رابطه مخلوقات خداوند با اوست يعني رابطه قيومي. نفس، قيوم پديده‌هاي خويش است



 پي‌نوشت‌ها:
1 – تلويحات، چاپ استانبول، ص 70.
2 – رك: كتاب نقد عقل محض، ص 24.
تاریخ درج: 30 آبان 1386 ساعت 14:01 تاریخ تایید: 1 آذر 1386 ساعت 14:55 تاریخ به روز رسانی: 1 آذر 1386 ساعت 14:43
 
مطالب مرتبط
چشم سرد ولخرجي؛ پاره‌اي از فلسفه پول درباره كتاب ديويد فريزبي: گئورگ زيمل ترجمه به مثابه تفكر آشنایی با آراي جورج زيمل اسلام و چالش دموكراسي ولي رضا نصر و تحليل دو دهه ظهور دموكراسي‌اسلامي پراگماتيسم اسلامي در گفت و گو با ولي‌رضا نصر دكتر ديناني و كوتاه درباره ملاصدرا و سهرودي نقدي بر عرفان‌هاي پسامدرن روزنامه‌نگاري ايراني ژورناليسم قومي ژورناليسم راديويي ستون پنجم! طنز مطبوعاتي بعد از انقلاب اسلامي نگاهي به آخرين كتاب دكتر ديناني نگاهي به سه گانه دفتر عقل و آيت عشق رسانه ديني روزنامه ‌مستقل نگاهي به سهرودي پژوهي دكتر ديناني نقد كتاب درخشش ابن رشد در فلسفه مشاء خط قرمز! روزنامه‌ و نخبگان گفت و گو با دكتر ديناني هگل زيبا؛ تأملي در آراي زيبايي‌شناسانه هگل خردنامه شماره بيست ويژه ژورناليسم منتشر شد
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است