انديشهسياسی- هادي خسروشاهين:
«اگر انقلاب مشروطه در ايران رخ نميداد، هرگز علامه نائيني به فكر تهيه رساله تنبيهالامه و تنزيهالمله نميافتاد.» اين را دكتر وليرضا نصر - فرزند سيدحسين نصر - ميگويد. او همچون پدر، فيلسوف و شيفته عرفان نظري نيست؛ او را بايد عالم در حوزه عمل دانست.
عملگرايي او هم ريشه در پراگماتيسم ناب آمريكايي دارد و هم با تجارب تاريخي در جهان اسلام عجين شده است. قالب برداشتها و تمايلات او غربي است و اين در حالي است كه او عضو شوراي روابط خارجي آمريكاست ولي در عين حال، محتواي آن به شدت جنبه بومي و اسلامي به خود گرفته است. شايد به همين دليل باشد كه از پراگماتيسم كمك ميگيرد تا به تأملاتش در حوزه جهان اسلام سامان و سازمان دهد و از اين طريق تفكرات بومياش را جهاني كند. در چهارچوب چنين نوآوري و بدعتي است كه كتابش تحت عنوان «احياي تشيع» نه تنها در آمريكا بلكه در بيشتر كشورهاي جهان هياهويي برپا كرده است. گفتوگو با او با اين هدف صورت گرفت كه شايد در قالب سؤالهاي چالشبرانگيز، اصالت و اولويت حوزه نظر بر حوزه عمل نشان داده شود؛ اگرچه اين كوشش ناكام مانده است. او بر مبناي همان عملگرايي بومي شدهاش به پرسشها پاسخ داد تا شايد نشان دهد كه چقدر از اهميت و جايگاه حوزه عمل غفلت شده است.
- پس از فروپاشي دولتهاي سنتي در جهان اسلام - يعني امپراتوري عثماني و خلافت و سلطنت در ايران؛ البته نه سلطنت رضاشاهي كه پايهگذار دولت مدرن در ايران تلقي ميشود - مسلمانان با فقر تمدني و فرهنگي در برابر غرب مواجه شدند؛ غربي كه خود دستي در سرنگوني دولتهاي سنتي در جهان اسلام داشت. از همين مقطع زماني، روشنفكران جهان اسلام تأملات نظري را در درجه اول در مورد جبران اين حقارت فرهنگي و تمدني و در درجه دوم در ارتباط با سازگار كردن اسلام با محصولات مدرنيته - همانند دموكراسي - آغاز كردند. اين در حالي است كه شما پيشبرد فرايند دموكراسي در جهان اسلام را خارج از چنين محيطي دنبال ميكنيد و اصالت را به حكمت عملي ميدهيد. به نظر شما فرار از حوزه نظر، با توجه به ويژگيها و مختصات منحصر به فرد اسلام و تاريخ اسلام، چگونه ممكن است؟
شما با 2 سير تاريخي در جهان اسلام مواجه هستيد؛ يكي از اين 2 سير، برخورد نظري با پديدههاي جديد پس از سقوط تمدنهاي سنتي است. اين مباحثات و برخوردهاي نظري تا به امروز نيز ادامه يافته ولي تاكنون هيچ نوع آشتي ميان موضع سنتي و اصولگراي سنتي با تمدن غرب انجام نشده است و شايد اساسا اين آشتي به هيچ عنوان امكانپذير نباشد. اگر به سير تحولات در مغربزمين نيز بنگريد، ميبينيد كه هيچگاه آشتي نظري ميان مسيحيت سنتي و دموكراسي رخ نداد. آشتي ميان مسيحيت، دموكراسي و مدرنيته نيز صرفا پس از بعضي تحولات بسيار اساسي در خود مسيحيت و بر مبناي اسلوب مدرنيته اتفاق افتاد؛ يعني نضجگرفتن پروتستانتيسم و كاتوليسم ليبرال – بهخصوص پس از سالهاي 1960 ميلادي - و كنفرانس دوم واتيكان موجب آشتي مسيحيت با مدرنيته شد.
در مورد يهوديت نيز همين اتفاق افتاده است؛ يعني هيچگاه آشتي ميان يهوديت سنتي و ارتدوكس با مدرنيته ميسر نشد.در واقع، سازگاري با مدرنيته زماني رخ داد كه يهوديت خود را برمبناي مدرنيته تغيير داد و سپس با دموكراسي آشتي كرد. ولي اين آشتي صرفا در اروپا اتفاق افتاد و نه در جوامع سنتي خاورميانه. به نظر من، پاسخ به اين سؤال كه آيا اسلام با مدرنيته و دموكراسي سازگاري دارد يا خير بسيار دشوار است؛ چراكه اصولگرايان سنتي حقيقت را برمبناي «وحي» تعريف و تبيين ميكنند؛ حال آنكه حقيقت در دموكراسي برمبناي «خواست اكثريت» تعريف ميشود.در واقع، در چهارچوب دموكراسي، حقيقت مطلق وجود ندارد و اين مغاير با سنتهاي اسلامي است.
سير تاريخي دوم در حوزه عمل قابل مشاهده است.در مغربزمين آنچه در عمل انجام ميشود، بر حوزه نظر و تأملات فكري تأثير ميگذارد. وقتي مردم به اقداماتي در حوزه سياست و جامعه دست ميزنند، بازتابهاي آن در حوزه نظر قابل مشاهده است.در واقع، اين حوزه عمل بود كه بر مسيحيت تأثير گذاشت و آن را تغيير داد. در دهه 1920 واتيكان به دلايل متعددي تصميم گرفت به كاتوليكها اجازه دهد كه در انتخابات شركت كنند و حتي كار به جايي رسيد كه واتيكان پيروانش را مجبور كرد در انتخابات شركت كنند.اين به خاطر طرفداري واتيكان از دموكراسي نبود بلكه به اين دليل بود كه كاتوليكهاي معتقد، بايد وارد پارلمان ميشدند تا از منافع مذهب كاتوليك دفاع كنند. وقتي كاتوليكها احزاب دموكرات مسيحي را به وجود آوردند، در اين چهارچوب در انتخابات شركت كردند و در عين حال با مسائل عملي مواجه شدند كه به طور طبيعي بر نحوه تفكرات مذهبي و سياسي آنها تاثير گذاشت و به مرور آنها را تغيير داد.
ر سالهاي 1920 تا 1960 يك تحول اساسي در تفكر واتيكان نسبت به دموكراسي و احزاب دموكرات مسيحي و همچنين سياست و نقش مذهب در سياست به وجود آمد. بنابراين بايد اين موضوع را در نظر گرفت كه مباحثات نظري براي حل مسائل عملي ارائه ميشوند. ما به اين علت تأملات نظري را پيش ميكشيم كه برخي بنبستها در حوزه عمل را حل كنيم، ولي درحقيقت، مسائل عملي منتظر نميمانند تا ببينند نتيجه مباحثات نظري به كجا منتهي ميشود بلكه مسائل عملي نيز سير تحولات خود را طي ميكنند و حتي چهارچوبهايي را كه بر اساس مباحث نظري ايجاد ميشود، متحول ميكنند و بعضي چهارچوب جديد را جانشين آن ميكنند.به طور مثال، وقتي به نتايج انتخابات در ايران نگاه كنيد، متوجه ميشويد كه نحوه برگزاري انتخابات، چگونگي مشاركت مردم در انتخابات و نتايج مترتب بر آن ناخودآگاه چهارچوب مباحث نظري در مورد نقشآفريني مذهب در سياست را تغيير داده است؛ برخي مسائل در انتخابات ايران مطرح شده كه آگاهي مردم را بالا برده است.
اين مسائل جديد، خود به خود پيامدهاي نظري خواهد داشت و به گونهاي مباحثات نظري را در ايران دچار دگرگوني خواهد كرد. به نظر من، در درازمدت حوزه نظر و حوزه عمل در ايران به يكديگر خواهند رسيد و شانه به شانه هم پيش خواهند رفت.
با وجود اهميت حوزه عمل، جهان اسلام براي سالهاي طولاني، درگير مباحث نظري بوده است؛ بدين صورت كه از مجادلات متفكران ميتوان به يك اسلوب ناب در مورد رابطه اسلام با مدرنيته و دموكراسي رسيد؛ ولي اين حادثه در هيچ تمدن و مقطع تاريخي ديگري رخ نداده است. در ساير نقاط جهان - از جمله مغربزمين- آن سازشي كه ميان مذهب و مدرنيته انجام شده است، در عمل رخ داده است.البته در مغربزمين نيز از مباحث نظري استفاده شده است، ولي صرفا اين حوزه نظر نبوده كه مسائل را حل كرده است.بنابراين ما در ايران و جهان اسلام نيز به جايي رسيدهايم كه بايد توجه بيشتري به حكمت عملي داشته باشيم.
- آقاي دكتر! شما اشاره كرديد كه سنتگرايان يك نوع حقيقت مطلق را تبليغ ميكنند و از اين جهت اسلام را با دموكراسي سازگار نميدانند؛ البته اين را ميپذيريم كه برخي انديشمندان مسلمان - مثل دكتر سيدحسين نصر- بر اين اعتقاد پاي ميفشارند كه تجدد و محصولات مدرنيته، دين را تضعيف كرده است ولي در مقابل، تلاشهايي از همان پايگاه سنت در جهان اسلام براي آشتي دادن ميان اسلام و دموكراسي انجام شده است. به طور مثال، در جهان تشيع تلاشهاي مرحوم آيت الله نائيني، علامه طباطبايي و مرحوم مهدي حائري و در اهل تسنن محمد عبده، احمد السنحوري و توفيق الشاوي در همين زمينه قابل تأمل هستند. مباحث نظري اين نخبگان در مورد شوراگرايي اسلامي يا آنچه مرحوم نائيني در «تنبيهالامه و تنزيهالمله» مطرح كرد، بازتابهاي گسترده در حوزه عمل داشته است.به طور مثال، تلاشهاي نظري نائيني منجر به رفع بنبست در مشروطيت ايران شد.نظر شما در اين زمينه چيست؟
عمده تلاش افرادي را كه شما از آنها نام برديد، بازكردن راهي براي پيشبرد دموكراسي در حوزه عمل بوده است.آنها فراتر از مباحث نظري، يك نوع راه عملي براي ايجاد قانون اساسي و در برگزاري انتخابات در جهان اسلام ارائه كردند. حتي اين نوع سنتگرايان نيز بر اين امر واقف بودند كه حقيقت در سنت اسلامي نميتواند برمبناي خواست اكثريت تعريف شود.در اسلام يك حقيقت تام برمبناي وحي و معنويت وجود دارد. در حالي كه در دموكراسي، ما با حقيقت نسبي مواجه هستيم.در واقع، در دموكراسي يك حقيقت واحد وجود ندارد و ممكن است از يك انتخابات به انتخابات ديگر دچار تحول شود.بنابراين من فكر نميكنم كه علامه طباطبايي يا مرحوم حائري، از اين نظر دور شده باشند.اين دو فقط سعي كردند راهگشاي برخي مسائل در حوزه عمل باشند.در واقع، آنها از انتخابات و دموكراسي استفاده كردند؛ بدون اينكه از درون، نظريه سنتگراي اسلامي را تغيير دهند.
تفكر علامه طباطبايي و دكتر سروش و همنسلهاي ايشان بر اين مبنا استوار است كه حوزه عمل را با حوزه نظر آشتي دهند. اما هيچ يك از آنها سنتها را از درون متحول نكردند تا سنت اسلامي با دموكراسي همگام و همراه شود.
- ولي مرحوم نائيني در رساله «تنبيهالامه و تنزيهالمله» به يك جهاد نظري دست زدند و برمبناي قواعد نظري مبتني بر سنت اسلامي، حكومت مشروطه را مورد تاييد قرار دادند.از نظر ايشان، حكومت در عصر غيبت به معناي غصب مقام معصوم است و از اين حيث هر نوع حكومتي فسادآور است.ولي استدلال ايشان اين است كه حكومت مشروطه بر حكومت ديكتاتوري رجحان دارد چراكه به هر حال فساد آن كمتر است.آيا شما اين مباحث را در حوزه نظري قرار نميدهيد؟
بايد در اينجا چند چيز را در نظر گرفت.مبحثي را كه آيتالله نائيني در عصر مشروطيت مطرح كردند، خود ناظر بر تحولاتي است كه در حوزه عمل رخ داده است.انقلاب مشروطيت و استبداد محمدعليشاه، تاثير مستقيمي بر مباحثي داشته كه از سوي عالماني مثل آيتالله نائيني مطرح شده است. بنابراين وقايعي كه در عمل رخ ميدهد، چهارچوب مباحثات نظري را تغيير ميدهد.
نكته ديگر اينكه بحث آيتالله نائيني در چهارچوب همان استنباطهاي سنتگرايانه اسلامي است.در واقع، ايشان بر اين نظر بودند كه حكومت مشروطه بهتر از حكومت ديكتاتوري است. ولي سرانجام قانون اساسي كه آيتالله نائيني و ساير علما از آن حمايت كردند، بر اين مسئله نيز پاي فشرد كه قوانين كشور نميتوانند مغاير و مخالف قوانين و قواعد اسلامي باشد و نيز به همين دليل بود كه هياتي متشكل از علماي بلندمرتبه تشكيل شد تا بر اين روند نظارت شود. در واقع، در اين چهارچوب علما حق وتو پيدا كردند و قدرت اصلي قانونگذاري نيز به آنها واگذار شد.
به هر صورت، تصور من اين است كه آيتاللهنائيني سعي داشتند با پاسخدادن به تحولات در حوزه عمل يك نوع چهارچوب جديد براي مباحث نظري در اين زمينه ارائه كنند.ايشان را نميتوان يك عالم مدرن دانست؛ چراكه ايشان به آن مرحله نرسيده بودند كه حاضر باشند اصول سنتي تشيع را از درون تغيير دهند و دموكراسي را جدا از اصول مذهب و شريعت به رسميت بشناسند. در واقع، ايشان دموكراسي را تا حدي ميپذيرفتند كه مغاير با قواعد و قوانين مذهبي نباشد.علماي عصر مشروطيت پس از حمايت اوليه از جنبش اجتماعي و سياسي مردم، در مقطع زماني تدوين قانون اساسي و تشكيل پارلمان بيشتر از منافع مذهبي و كنترل مذهب بر سياست حمايت كردند تا حفظ كامل آزادي بيان و عمل در چهارچوب قانون اساسي.
- آقاي دكتر! اين درست است كه علماي شيعه در عصر مشروطيت از پايگاه سنت، دموكراسي را تأييد كردند ولي اين تنها ويژگي علماي ما در آن مقطع زماني نبود بلكه به گونهاي بايد گفت كه ما در عصر مشروطيت با پديدهاي جديد و در عين حال قديمي مواجه بوديم. شايد تعبير «مشروطه ايراني» كه آقاي دكتر آجوداني به آن اشاره ميكنند، بازگوكننده كل واقعيت در آن زمان باشد.با وجود اين، روحانيت شيعه در ايران در زمان مشروطيت توانست با استفاده از پايگاه سنت و ادله چهارگانه و نظام اجتهاد سنتي، اسلام را با دموكراسي آشتي دهد. در واقع، بحث اين است كه برخلاف نظر شما در مورد اولويت حوزه عمل بر نظر، عالماني مثل آيتالله نائيني در حوزه نظر به تكاپو دست زدند. در واقع، از منظر اين علما، حوزه نظر بر عمل ارجحيت داشت؛ يعني حتي اگر بگوييم بنبستها در حوزه عمل باعث طرح نظريات جديد از سوي مرحوم نائيني شد، باز اين حوزه نظر و تأملات نظري است كه موجد تحولات در حوزه عمل ميشود. به نظر شما اين طور نيست؟
من با شما كاملا موافقم. در واقع وقتي به افرادي مثل آيتالله نائيني يا احزاب دموكرات مسلمان در تركيه و پاكستان نگاه ميكنيم، خود به خود به آخر خط در زمينه آشتي ميان اسلام و دموكراسي نميرسيم. اهميت تمامي اين مباحثات در اين است كه زمينه را براي طرح برخي مباحث بحثبرانگيز نظري فراهم ميكند ولي باز هم تأكيد ميكنم كه تمامي اين تحولات در بستر اتفاقاتي است كه در حوزه عمل رخ داده است. اهميت مباحث و تحولات جديد از آقاي نائيني تا حزب عدالت و توسعه در تركيه اين است كه اينها در حال پيش بردن مباحثات جديد هستند؛ اما اين به معناي آن نيست كه اين شخصيتها و گروهها به آخر خط رسيدهاند. آنچه مهم است، اينكه اگرچه به صورت طولاني، مباحثات نظري در مورد رابطه اسلام و دموكراسي مطرح شده است ولي وقتي در عمل تحولات جديدي رخ ميدهد، روشنفكران نيز در واكنش به آنها چهارچوبهاي نظري جديد خود را ارائه ميكنند.
به طور مثال، اگر انقلاب مشروطيت در ايران رخ نميداد، به احتمال زياد نائيني وارد اين مباحثات جديد نميشد. يا اگر در تركيه حزب عدالت و توسعه با اعمال فشار ارتش مواجه نبود، به احتمال زياد در سالهاي 2002-2001 اساسنامه حزبي خود را تغيير نميداد.
در حقيقت، منظور من اين نيست كه مباحثات نظري اصالت ندارند يا از اهميت برخوردار نيستند؛ بدون شك اين تأملات اهميت بسيار زيادي دارند ولي بحث من اين است كه در سالهاي گذشته، توجه لازم به اين موضوع نشده كه تحولات در حوزه عمل باعث شكست و پيروزي مباحثات ميشوند.
در واقع، اين حوزه عمل است كه موجد نظريات و مباحثات جديد ميشود. در همين چهارچوب به نظر من تحولاتي مثل انقلاب مشروطيت باعث طرح مباحثي در مورد چگونگي ارتباط ميان تشيع و دموكراسي شد يا انتخابات در ايران، عراق، بحرين و اردن باعث ميشود كه اين مباحثات جديد نظري بازهم به پيش بروند.
بر اين اساس، نخبگان اصولگرا، سنتي و مدرن ديگر نميتوانند مباحثات نظري را در خلأ دنبال كنند بلكه بايد حوزه نظر را معطوف به تحولاتي كنند كه در حوزه عمل رخ ميدهد.به طور مثال، وقتي آيتالله سيستاني در مورد انتخابات فتوا ميدهند، ايشان در خلأ به اين كار دست نزدهاند بلكه فتوا و مباحثات ايشان معطوف به حوزه عمل بوده است.
- ولي در برخي نقاط جهان اسلام، شاهد طرح مباحثات نظري در مورد ارتباط اسلام و دموكراسي با مدرنيته هستيم كه كمتر تحت تاثير تحولات در حوزه عمل بوده است.در واقع، اصالت اين مباحث فينفسه از درون خود اين مباحث قابل استخراج است و اصالت آن مشروط به حوزه عمل نيست.به طور مثال، ميتوان به فتاوي و مباحثاتي اشاره كرد كه در سالهاي اخير آقاي قرضاوي - رهبر علماي قطر - مطرح كردهاند.ايشان بر اين اعتقادند كه ميان حكومت اسلامي و حكومت ديني تفاوت وجود دارد.از نظر آقاي قرضاوي، حكومت اسلامي، حكومتي مدني است كه تسلط و كسب قدرت در آن بر اساس شورا، بيعت و اصل انتخاب انجام ميشود.در واقع در مدل حكومتي كه ايشان مطرح ميكنند، رهبر يا رئيسجمهور به مثابه وكيل و كارگزار امت محسوب ميشوند و امت ميتواند تصميمات و افعال رهبر را زير نظارت داشته باشد و حتي در صورت تداوم خطا حق انقلاب و قيام عليه حكومت را دارد.اما از نظر قرضاوي، حكومت ديني همان تئوكراسي حاكم بر قرون وسطي است.ايشان بر اين اعتقادند كه چنين حكومتي با اسلام هيچ سنخيتي ندارد.نظر شما در اين زمينه چيست؟
اين بحث شما تا حدودي درست است؛ البته ما فراموش ميكنيم كه آقاي قرضاوي يكي از متفكران اصلي اخوانالمسلمين است.ظرف يك دهه گذشته بخش ميانهروي اخوانالمسلمين تصميم گرفت به دموكراسي ميدان دهد.در واقع، از نگاه اين بخش ميانهرو، دموكراسي ديگر كفر نيست.به همين دليل، اخوانالمسلمين مصر، حزب اسلامي در اردن، كويت، يمن و حماس در فلسطين - به عنوان زيرمجموعههاي اخوانالمسلمين تصميم گرفتند تا در انتخابات شركت كنند.برخي احزاب اسلامي - نظير حزب اسلامي در يمن، مراكش و الجزاير - با مشاركت در انتخابات با مسائل جديدي در حوزه عمل درگير شدند كه قبلا تجربه مواجهه با آنها را نداشتند.
در واقع، وقتي اين نوع احزاب پذيرفتند كه در انتخابات شركت كنند، از هدف گذشته خود - يعني برقراري حكومت ديني - دست برداشتند تا بهجاي آن، يك نوع حكومت مدني را دنبال كردند كه بر مبناي اصول اسلام و شايسته حمايت مردمي باشد.در حقيقت، اين گروهها به اين نتيجه رسيدند كه اين نوع حكومت ميتواند به صورت بهتري منافع اقتصادي و سياسي مردم را تامين كند و باعث برپايي عدالت در جامعه شود. بنابراين، وقتي اين احزاب وارد حوزه عمل شدند، مباحثاتي بسيار اساسي در بين متفكران اخوانالمسلمين انجام شد.اينجا بود كه گروههاي تندروتر اخوانالمسلمين - مثل گروه آقاي ايمنالظواهري - مسيرشان را از ساير گروههاي وابسته به اخوان جدا كردند و به راه خود رفتند ولي افرادي كه در اخوانالمسلمين ماندند، شروع به آغاز بحثهاي جدي نظري كردند.در واقع، بحثها حول و حوش اين موضوع بود كه تا چه ميزان ميتوان ايدئولوژي بنيادين اخوان را تغيير داد و تا چه ميزان اين ايدئولوژي قادر به همزيستي با عملكرد احزاب متصل به اخوانالمسلمين است.
متفكرين مختلفي از مراكش و اردن تا قطر - نظير آقاي قرضاوي- مباحث جديد نظري را مطرح كردند؛ همه اين متفكران، قبول كردند كه اخوانالمسلمين ميتواند در انتخابات شركت و در پارلمان حضور پيدا كند و حتي قادر است به اداره حكومت بپردازد.وقتي شما اين مسئله را قبول كنيد، بايد فرضيههايتان را در مورد حكومت اسلامي و مدني و همكاري با احزاب غيراسلامي و نحوه برخورد با حكومتهاي غيراسلامي تغيير دهيد.
آنچه ما اكنون در آقاي قرضاوي مشاهده ميكنيم، يك بحث بسيار قابلتوجه است چون ايشان باب مباحثات نظري را در اخوانالمسلمين باز كردند و مهم اين است كه ايشان در واكنش به تحولات عملي، به تأملات نظري دست زدهاند.در واقع مباحث نظري قرضاوي واكنش به آن چيزي است كه اخوانالمسلمين در حوزه عمل با آن مواجه است؛ آن چيزي كه امروز اخوان با آن مواجه است، مشاركت در انتخابات، حضور در پارلمان و حكومت در چهارچوب يك قانون اساسي سكولار است.در واقع، تلاش قرضاوي اين است كه منافع اخوانالمسلمين در چهارچوب نظامهاي سكولار در مصر، اردن، كويت، الجزاير و مراكش تامين شود؛ بدون اينكه خواهان جايگزيني نظام اسلامي بهجاي نظامهاي فعلي سكولار شوند.
با اين وصف، كار قرضاوي تطبيق مباحثات نظري با واقعيتهايي است كه در حوزه عمل رخ داده است ولي در عين حال از سال گذشته - يعني زماني كه حكومت آقاي مبارك اعمال فشارها بر اخوانالمسلمين را آغاز كرد و تعداد زيادي از رهبران و نمايندگان آنها را تحت فشار و بازداشت قرار داد - در اخوانالمسلمين اين بحث مطرح شد كه شايد مباحث آقاي قرضاوي خيلي خوشبينانه بوده است.پس به دليل پويايي حوزه عمل، مباحث نظري نيز از انعطافپذيري زيادي برخوردار شدهاند.در واقع، ديگر مباحث نظري در خلأ يا در حوزه يا مدارس مذهبي انجام نميشود بلكه اين واقعيتهاي سياسي هستند كه مباحثات نظري را تعيين ميكنند. بنابراين تحولات در تركيه يا مصر و ارتباط حوزه عمل و نظر در اين 2 كشور تفاوت اساسي با يكديگر ندارند.
در تركيه نيز سير تحولات فكري از حزب رفاه تا حزب عدالت و توسعه، نتيجه نياز به تطبيق حوزه نظر با تحولات در حوزه عمل بود.اين مسئله نيز خود به دليل پذيرش شركت در انتخابات از سوي اسلامگرايان تركيه رخ داد.به هر حال اسلامگرايان در تركيه مجبور شدند نظريه كماليسم را بپذيرند و نسبت به حضور در اروپا سمپاتي نشان دهند.آنها حتي در حوزه عمل به اتحاد با آمريكا تن دادند.پذيرش اين موضوعات در واقع مقدمات براي حضور در انتخابات بود.به خوبي به ياد دارم كه وقتي در سال 1994 حزب رفاه روي كار آمد، هواداران اين گروه فرياد ميزدند كه مصطفيكمال آتاتورك پدر ما نيست ولي خيلي زود اين موضع را تغيير دادند.در واقع، آنها قبول كردند كه اسلام گرايي بايد در چهارچوب كماليسم موجود به پيش برود.
- درست است كه تحولات در حوزه نظر در خلأ رخ نداده و به هر حال ضرورتهايي در حوزه عمل منجر به تحولات نظري شده است ولي همانطور كه ميدانيد تئوري و نظريه نيز در علوم انساني با اين هدف مورد استفاده قرار ميگيرد كه بتوان با آن واقعيت را تبيين كرد.نكته مهم اين است كه تحولات در حوزه نظر در جهان اسلام باعث تغييرات در حوزه عمل شده است. در واقع، بحث اين است كه حوزه نظر بر حوزه عمل اولويت و اصالت پيدا كرده است.به طور مثال، علامه فضلالله در لبنان ديدگاه آن گروه از مسلمانان را كه بر نامشروع بودن دموكراسي و انتخابات تاكيد دارند، ناروا ميداند و حتي دموكراسي را در مقابل با اصول و مباني اسلامي تلقي نميكند. ايشان حتي نظام حزبي در آمريكاي شمالي را درخور تحسين ميدانند. در واقع ايشان از جايگاه عالمان شيعه و بر اثر تأملات نظري فتاوي ميدهند كه بر حوزه عمل تاثيرات شگرف دارد.
بدون شك، سخنان آقاي قرضاوي با ديگر علماي اسلامي به احزاب اسلامي كمك ميكند تا بدون دغدغه در انتخابات مشاركت داشته باشند.در واقع، حرف شما تأييد اين اصل است كه آنچه در حوزه عمل رخ ميدهد بر حوزه نظر تاثير ميگذارد و همچنين آنچه در حوزه نظر اتفاق ميافتد، پيامدهاي عملي دارد.
در حقيقت، آنچه در حوزه نظر مطرح ميشود، به تحولات در حوزه عمل حقانيت ميبخشد و آنچه در حوزه عمل رخ ميدهد، توجيهات را براي تأملات نظري فراهم ميكند.نكته نهايي اينكه اگر جوامع اسلامي بخواهند برخورد دين و دموكراسي را حل كنند، بايد دست به اقداماتي بزنند كه 2 حوزه نظر و عمل شانه به شانه هم حركت كنند؛ يعني عملكرد احزاب اسلامي از تحولات نظري حمايت كرده و تحولات نظري نيز به تعميق حكمت عملي كمك كند.اگر ايندو شانه به شانه هم حركت نكنند، پيشرفت در امر سازگاري اسلام و دموكراسي دشوارتر خواهد شد.
البته يك نكته ديگر وجود دارد كه بايد به آن اشاره كنم و آن، تحولاتي است كه در گذشته در ممالكي مثل تركيه، مالزي و پاكستان شاهد آن بوديم و امروز برخي كشورهاي عربي نيز در حال تجربه كردن آن هستند.در يك مقطع، مباحثات درباره اسلام و دموكراسي كاملا در دست متفكران اسلامي بود ولي هرچه بيشتر احزاب اسلامي درگير مسائل در حوزه عمل شدند، خيلي از مباحثات توسط افرادي به غير از متفكران مسلمان انجام شد.به طور مثال، ابتدا در تركيه مباحثات درمورد اسلام و دموكراسي با اسلام و مدرنيته توسط متفكران انجام ميشد.در همين چهارچوب افكار و نوشتههاي بسياري از متفكران سنتگراي ايراني و عرب در تركيه رواج پيدا كرد.ولي طي 10 سال گذشته، افرادي مثل رجب طيب اردوغان و عبدالله گل به عنوان شخصيتهاي سياسي و بوروكراتيك بودند كه به تحليل ارتباط اسلام و دموكراسي پرداختند.
در جهان عرب نيز تقريبا اين اتفاق افتاده است؛ با اين تفاوت كه در اين روند هم متفكران و هم مردان حوزه عمل، شانه به شانه هم در حال حركتاند؛ يعني از يك طرف ما با افرادي مواجه هستيم كه در كسوت سياستمدار يا نماينده پارلمان مشغول به فعاليت هستند و از طرف ديگر، متفكران مثل قرضاوي هستند كه به تاملات نظري جدي در مورد ارتباط اسلام و مدرنيته ميپردازند.در واقع، مناظره صرفا ميان متفكران نيست بلكه مناظره جديتر و اساسيتري نيز وجود دارد كه ميان متفكران و سياستمداران در جهان اسلام در جريان است.اين اتفاق در ايران هم رخ داده است.
- شما در مورد تركيه، به آنچه در حوزه عمل و توسط سياستمداران انجام ميشود، اهميت فوقالعادهاي ميدهيد؛ درحالي كه برخي متفكران ديگر، تجربه دموكراسي و دموكراتهاي مسلمان در تركيه را محصول كار فكري و نظري ميدانند.در همين چهارچوب رهبران حزب عدالت و توسعه نيز به عنوان فرزندان فتحالله گولن و اسلام عرفاني تلقي ميشوند كه توسط وي مطرح شده است.همانطور كه ميدانيد گولن از جمله انديشمندان مسلماني است كه به تأملات جدي در ارتباط با پيامبر و تاريخ اسلام پرداخته.همچنين وي نقش بسيار مهمي در سازگاري هويتي مسلمانان اروپايي با فرهنگ مغربزمين ايفا كرده است.آيا فكر نميكنيد تجربه تركيه نيز بيش از اينكه ريشه در تحولات حوزه عمل داشته باشد، به تاملات نظري و اسلام عرفاني مربوط باشد؟
وضعيت تركيه با ساير كشورهاي اسلامي بسيار تفاوت دارد.حكومت سكولار در تركيه نسبت به ديگر نقاط جهان اسلام، خيلي قويتر است.اين حكومت از زمان آتاتورك تا به امروز نهادها و سازمانهاي مذهبي را تضعيف كرده، بنابراين تركيه همانند ساير كشورهاي اسلامي، داراي يك نهاد و مجموعهاي منسجم و متشكل از عالمان اسلامي نبوده است.به همين دليل، اسلام در تركيه تاكيد بسيار زيادي بر تصوف دارد.در همين چهارچوب مكتب سعيد نورسي، نقشبنديها و قادريها در تركيه نقش بسيار اساسي ايفا كردهاند.البته مواضع آقاي گولن به انعطافپذيري افرادي مثل آقاي اردوغان و حزب رفاه و عدالت و توسعه كمك بسيار زيادي كرده است ولي مواضع فكري آقاي گولن در 2 دهه اخير به اندازه مواضع و نظريات آقاي اردوغان و گل آنچنان تغيير نكرده است.
زماني كه آقاي اردوغان شهردار استانبول شد، در همان هفته اول اعلام كرد كه ميخواهد يك مسجد بزرگ در وسط يك محله مرفهنشين ايجاد كند آن موقع هم آقاي اردوغان هوادار آقاي گولن بود و هم آقاي گولن در همان زمان مواضع بسيار معتدلتري از آقاي قرضاوي و اخوانالمسلمين امروز داشت.ولي آقاي اردوغان در حوزه عمل بود كه به صورت تدريجي متوجه شد فعلا يك شهر 14 ميليون نفري را نميتوان با يك بينش خاص مذهبي اداره كرد.دون شك، انعطافپذيري آقاي گولن به جوانان حزب رفاه اجازه داد كه مواضع خود را تغيير دهند.با اين حال، فشار سياسي كه از سوي نظام سياسي تركيه بر اين جوانان اعمال شد، درنهايت انجام تغييرات را براي آنان مسجل و قطعي كرد.
بنابراين مواضع فكري آقاي گولن بسيار مهم است ولي اين خود به خود به تغيير مواضع سياسي آقاي اردوغان و همراهاناش منجر نشد.در واقع صرفا اين افكار آقاي گولن نبود كه منجر به تغيير نظر اردوغان شد بلكه مهمتر از آن، اعمال فشارهايي بود كه از سوي نظام سياسي تركيه بر اسلامگرايان اعمال ميشد.مواضع گولن تنها به اسلامگرايان كمك كرد كه آزادانه دست به انتخاباتهايي جديد در حوزه عمل بزنند؛ بدون اينكه با محدوديتهاي اخلاقي و شرعي مواجه شوند.ولي افكار ايشان علت تغييرات در مواضع سياسي حزب و عدالت و توسعه و رهبري آن نبود.
بنابراين دوباره به همان اصل بازميگرديم كه مباحث نظري در جاي خود بسيار اهميت دارند.مباحث آقاي گولن و ساير متفكران ترك بسيار حائز اهميت هستند.درواقع، آقاي گولن از دهه 1970 اسلام را به حوزه سياست تركيه كشاند و اسلامگرايي را در اين كشور ترويج كرد.ولي نقش وي در مورد تطبيق موفقيتآميز اسلامگرايي با نظام سياسي سكولار تركيه آنچنان مهم نيست.در واقع، اين اتفاق زاييده عملكرد آقاي اردوغان و گل و ساير رهبران حزب عدالت و توسعه است.نكته ديگر اينكه مواضع آقاي گولن امروز بسيار انعطافناپذيرتر از مواضع حزب عدالت و توسعه است؛ شايد به اين دليل باشد كه ايشان همچنان در تبعيد به سر ميبرند.اين خصلت در مكتب نقشبندي نيز به وضوح ديده ميشود.
بر اين اساس، ميتوان گفت كه اسلامگراياني نظير اردوغان درمورد آشتي دادن اسلام و دموكراسي از افرادي مثل گولن جلوتر هستند.اين به معناي ارجحيت يكي بر ديگري در امر سازش اسلام و دموكراسي نيست بلكه بحث اصلي درمورد موفقيت بيشتر اسلامگراياني است كه در حوزه عمل و در عرصه سياست تركيه مشاركت دارند.
البته بايد به اين نكته نيز اشاره كنم كه بحث اسلام و دموكراسي براي مدت طولاني است كه در تركيه مطرح شده. در اين بحث گولن، علي بلحاج، دكتر سروش، پدر من و قرضاوي و ساير متفكران مشاركت دارند.كتابها و نوشتههايشان نيز به شدت در تركيه طرفدار دارد. ولي آقاي اردوغان و گل با وجود اينكه متفكر محسوب نميشوند، با هر سخنراني و تصميم سياسي كه انجام ميدهند در اين بحث مشاركت ميكنند.
البته من با بحث شما موافقم كه متفكران نقش مهمي در از بين بردن موانع و محدوديتهاي فراروي سياستمداران اسلامي دارند ولي در عين حال، سرنوشتسازان تاريخي، مشاركتكنندگان در حوزه عمل هستند.
اكنون در تركيه - بهخصوص پس از رياستجمهوري گل - شرايط جديدي در اين كشور به وجود آمده است. حتي طرفداران آقاي گولن خارج از چهارچوب سياست سعي ميكنند خود را با شرايط امروز تطبيق دهند. در واقع، آنها سعي ميكنند نظريات خودشان را تغيير دهند تا همانند دهه 1990 اظهار نظر كنند. اين اتفاق، تداعيكننده اين نكته است كه افرادي مثل اردوغان و گل بسيار جلوتر از متفكراني مثل گولن هستند.البته به نظر من، سرانجام اين دو حوزه نظر و عمل بايد به يك نقطه برسند و در آنجاست كه ما شاهد پيامدهاي مهم و شگرف خواهيم بود
آقاي دكتر! سونركاگاپتاي - استاد دانشگاه پرينستون آمريكا - سكولاريسم و دموكراسي را در تركيه داراي ريشههاي اسلامي ميداند. او به نقش و تأثيرگذاري اسلام بر ناسيوناليسم تركي ميپردازد و بر اين مسئله تأكيد ميكند كه آتاتورك نتوانست دين را از حوزه عمومي به طور كامل بيرون كند و به همين دليل تركيه نوين نيز تحتتاثير نظام ملت يا همان امت- جماعت در دوران عثماني شكل گرفت. از نظر آقاي كاگاپتاي، مسلمان بودن وجهي از ناسيوناليسم مدرن در تركيه آتاتورك قلمداد شد و به همين علت، مسيحيان جزء آن به شمار نرفتند. از نظر ايشان، احزاب امروز دموكرات مسلمان نيز در بستر همين سير تاريخي به وجود آمدند. نظر شما در اين زمينه چيست؟
حرف آقاي كاگاپتاي كاملا درست است. همه به تركيه به گونهاي نگاه ميكنند كه گويي تركها پس از كمال آتاتورك ناگهان سوئدي شدند. بدون شك، تركها همانقدر مسلماناند كه آلمانها يا سوئديها مسيحي هستند. در واقع، شما نميتوانيد يك ملتي را از چهارچوب فرهنگي خود جدا كنيد.آن چهارچوب فرهنگي در تركيه نيز بالاخره اسلامي است.
در تركيه مسائلي وجود دارد كه حزب عدالت و توسعه به جاي عنوان «اسلامي» به آن لقب «محافظهكاري» ميدهند. به طور مثال، وقتي اروپا به تركيه اعلام كرد كه بايد قوانين خود را درمورد زنان تغيير دهد، نوعي مقاومت در برابر اين خواسته شكل گرفت و حزب عدالت و توسعه نيز تحت عنوان موضوعات سنتي و محافظهكارانه از استمرار چنين قوانيني دفاع كرد.
همچنين سال گذشته ارتش تركيه صلاحيت عدهاي از سربازان را كه ميخواستند در آكادمي نظامي تحصيل كنند، رد كرد؛ چرا كه آنها در آلباني بزرگ شده بودند و به همين علت ختنه نيز نشده بودند. در واقع، همان ارتشي كه بسيار سكولار است، به عرفها و ارزشهايي متكي است كه برمبناي فرهنگ اسلامي تركيه تعريف ميشود. در اين ميان، اروپا و آمريكا نيز همواره اين نكته را فراموش ميكنند كه به هر حال تركيه كشوري با فرهنگ اسلامي است.
روي كار آمدن حزب عدالت و توسعه نيز اين موضوع را خيلي بارزتر كرده است؛ يعني بسياري از خواستههاي مردم تركيه به حزب عدالت و توسعه نزديكتر است تا ارتش اين كشور.
اين موضوعي كه كاگاپتاي نيز به آن اشاره ميكند، به معناي اين است كه به رغم مباحثات در مورد اسلام، تركيه همانند اخوانالمسلمين اسلامي نشده است؛ چرا كه قانون اساسي اين كشور مبتني بر شريعت اسلامي نيست. ولي در عين حال مباحثات اسلامي و عمل حزب عدالت و توسعه اين موضوع را به همه يادآور ميشوند كه در بطن و از لحاظ فرهنگي، تركيه به جهان اسلام متصل است. به طور مثال هماكنون سياست خارجي تركيه خيلي كمتر از دوران آتاتورك اروپايي است. سياست خارجي به نوعي مبتني بر عثمانيگرايي جديد است. روابط تركيه با بوسني، آذربايجان و گرجستان، روسيه و قرقيزستان و حتي با كشورهاي عربي نوعي بازگشت به سياست خارجي دولت عثماني را نشان ميدهد.
بنابراين رابطه ميان فرهنگ اسلامي و فرهنگ خاورميانهاي در ضمير ناخودآگاه تركها وجود دارد و به همين دليل، هيچگاه كماليسم نتوانست آن را از بين ببرد. در حقيقت، حزب عدالت و توسعه و آقاي گولن همان ضمير ناخودآگاه را به تركها يادآور شدهاند.اگرچه تركها همانند اسلامگرايان، خاورميانه خود را اسلامي قلمداد نميكنند ولي در عين حال خود را مسلمان ميدانند؛ به همان صورتي كه سوئديها در ابعاد فرهنگي خود را مسيحي ميدانند. در واقع، نوعي آشتي ميان بطن فرهنگي تركيه و سكولاريسم ايجاد شده است.
نكته ديگر اين است كه همين نقش اسلام در فرهنگ تركيه است كه به حزب عدالت و توسعه كمك ميكند تا اين چنين كماليسم و ارتش را مهار كند.
- يكي از موضوعات ديگري كه اولويت و اصالت حوزه نظر بر حوزه عمل را بيشتر نمايان ميسازد، بحث حقوق زنان و اقليتها و نسبت آنها با دموكراسي است. در اين زمينه، موانع نظري جدي وجود دارد. به همين دليل، برخي اصلاحگرايان ديني گره كار را در حوزه نظر ديدهاند و از همان جايگاه نيز به تأملات نظري جديد در مورد حقوق زنان و اقليتها دست زدهاند. به طور مثال، آقاي جمالالبنا، برادر كوچكتر حسنالبنا - بنيانگذار اخوانالمسلمين مصر - با اشاره به اين آيه از قرآن كريم كه «ان اكرمكم عندالله اتقي كم» بر اين باور پاي ميفشارد كه خداوند در قرآن، تفاوتي ميان زن و مرد، دارا و ندار و ميان نژاد و ملتهاي گوناگون قائل نشده است، يا مورد ديگر فتاواي اخيري است كه از حوزه علميه قم و توسط آيتالله صانعي درمورد حقوق زنان - و بهخصوص برابري ديه زن و مرد- صادر شده است، آيا بر اساس اين جهد نظري نميتوان به اين نتيجهگيري رسيد كه تأملات نظري ميتواند تحولات مهمي را در حوزه عمل باعث شود؟
بدون شك همينطور است. اين مباحثات نظري ميتواند موجب انعطافپذيري افرادي شود كه در حوزه عمل مشغول به فعاليت هستند. اين فتاوا و تأملات نظري ميتواند به كمك اصلاحطلبان اسلامي بيايد كه در انتخابات بهدنبال جذب آراي زنان و اقليتها هستند. بر همين اساس، تأملات نظري آقاي صانعي و جمالالبنا بسيار حائز اهميت هستند.
متاسفانه در مورد زنان و اقليتها در حوزه عمل تحول چشمگيري رخ نداده و بيشتر شاهد تأملات نظري در اين حوزه هستيم. مسئله قابل توجه اين است كه اصولا اسلام سنتي در اين زمينه نسبت به گروههاي اسلامگرا به مراتب عملكرد بهتري از خود نشان داده است. حرفهاي آقاي جمالالبنا در شرايطي مطرح ميشود كه مصر در دهههاي 1920 و 1930 - يعني قبل از به وجود آمدن اخوانالمسلمين - به مراتب آزاديهاي بيشتري براي زنان و اقليتها قائل بود و حتي شما وقتي به پاكستان يا هندوستان سفر ميكنيد متوجه اين نكته ميشويد كه زنان مسلمان از نقش بسيار زيادي در سياست و اجتماع برخوردار بودهاند ولي پس از پيدايش گروههاي اسلامي - مثل جماعت اسلامي - اين شرايط به زيان زنان تغيير پيدا كرده است. متأسفانه برخلاف موضوع دموكراسي كه هيچگاه در گذشته شاهد آن نبوديم و امروز آن را در برخي كشورهاي اسلامي ميبينيم، جهان اسلام در مورد حقوق زنان و اقليتها در گذشته بسيار جلوتر از امروز بوده است.
شايد در گذشته زنان و اقليتها حق و حقوقي در قانون نداشتند ولي در عمل از حقوق بسيار زيادي برخوردار بودند. به همين دليل، به نظر من مباحثات نظري امروز درمورد حقوق زنان و اقليتها بسيار حائز اهميت است و حداقل ميتواند اين اميد را به وجود آورد كه ما به وضعيت گذشته بازگرديم.
- آقاي دكتر! شما در شرايطي درمورد اولويت حوزه عمل بر حوزه نظر صحبت ميكنيد كه برخي گروهها و جريانات سياسي در جهان اسلام همانند بنيادگرايان، در چهارچوب تأملات نظري بازگشت به خويشتن و اسلام ناب را ترويج ميكنند و از همين منظر تاريخ اسلام را يك انحراف بزرگ از اسلام تلقي ميكنند. بنيادگرايان در عين حال مفاهيمي را خارج از چهارچوب نظام اجتهاد سنتگرايان استخراج ميكنند كه مبتني بر عدالتگرايي، رهاييبخشي و عناصر و مؤلفههاي هويتزاست. آيا به نظر شما فرار از تأملات نظري و تكيه صرف بر حوزه عمل، منجر به واگذاري صحنه رقابت از سوي اصلاحگرايان اسلامي به بنيادگرايان نميشود؛ آن هم در شرايطي كه بنيادگرايان توانستهاند نفوذ گستردهتري در ميان تودههاي مسلمان پيدا كنند؟
نبرد عليه بنيادگرايان چندجانبه است و منحصر به حوزه نظري نميشود. بدون شك، پاسخ به نظريات افرادي مثل حسنالبنا، سيدقطب و ابوالعلا مودودي بسيار مهم است. نبايد فراموش كنيم كه بيشترين موفقيت مودودي يا حسنالبنا در حوزه نظري بود. آنها حتي يك روز نيز حكومت نكردند و هيچگاه با يك تصميمگيري در حوزه عملي مواجه نبودند تا مجبور به تغيير در مواضع شوند. اينها يك چهره ايدئال از اسلام ارائه كردند كه براي بسياري از جوانان جالب توجه بود؛ به خصوص به اين دليل كه اين نوع اسلام به نوعي پاسخگوي كاستيهاي حكومتها در جهان اسلام و شكست تمدني اسلام بود.
ولي شكست نظريههاي بنيادگرايان وقتي عيان شد كه آنها در عمل از خود كارآمدي نشان ندادند. چند سال پيش ادليويد روآ - متفكر فرانسوي - كتابي را تحت عنوان «شكست اسلام سياسي» نوشت كه در آن آمده بود تمامي قولهاي حسنالبنا، مودودي و سيدقطب براي ايجاد جامعه ايدئال تحت لواي اسلام بنيادگرا در همه جا شكست خورده است. در واقع اين نوع اسلام در عمل نتوانسته است براي جوانان كار ايجاد كند، اقتصاد را ترميم كند، به اسلام قدرت ببخشد و حتي در بسياري از مناطق قادر به تغيير حكومت نيز نبوده است. بنابراين مسلمانان يا از اسلام بنيادگرا روي برميگردانند ـ مثل حزب عدالت و توسعه و اخوانالمسلمين ـ يا به سمت راديكاليسم و نيهيليسم سياسي حركت ميكنند؛ مثل القاعده و طالبان.
بر اين اساس، درست است كه بايد با نظريات افرادي مثل مودودي و حسنالبنا و سيدقطب مقابله كرد ولي به هر حال وقتي يك ايدئولوژي سقوط ميكند كه در عمل نشان دهد كاري از پيش نميبرد. بنابراين تصور من اين است كه مناظره صرف با بنيادگرايان نميتواند راهگشا باشد. البته اين به معناي بياهميتي مباحثات نظري نيست. بدون شك، اسلام سنتي و اصلاحطلبي اسلامي بايد با مواضع نظري بنيادگرايان درگير شوند. حرف من اين است كه مناظرات نظري لازم است ولي در عمل كافي نخواهد بود.
به هر حال، وقتي مسلمانان ميتوانند خود را از دايره مباحثات درمورد ديكتاتوري و آزادي، اسلام و مدرنيته خارج كنند كه بتوانند الگويي كارآمد و موفق را در مقابل بنيادگرايان ارائه كنند؛ يعني بتوانند در ايجاد عدالت اجتماعي، پاسخگويي به مسائل اقتصادي و قدرت بخشيدن تمدني به مسلمانان، عملكرد موفقيتآميزي از خود نشان دهند. بر اين اساس، بايد گفت همانطور كه بنيادگرايان در حوزه نظر به پيروزي رسيدند، بايد مخالفان نيز به موفقيتها در حوزه نظر دست يابند ولي بدون حكمت عملي نميتوانند سرنوشت جهان اسلام را تغيير دهند.
- شما در يكي از مقالههايتان به تجربه دنياي مسيحيت در پيشبرد فرآيند دموكراسي اشاره كردهايد و آن را به جهان اسلام اشاعه دادهايد. از نظر شما، پيدايش اولين حزب دموكرات مسيحي در اروپا سالها قبل از سازگاري تئولوژيك ميان مسيحيت و دموكراسي رخ داده است؛ در حالي كه ما شاهد تجربهاي متفاوت از مسيحيت در جهان اسلام هستيم؛ يعني پس از فروپاشي عثماني، شاهد نضج گرفتن تاملات نظري در جهان اسلام هستيم كه به گونهاي در تلاش براي پاسخ دادن به مسائل مربوط به مدرنيته و علت عقبماندن مسلمانان بوده است و هم به نوعي در تلاش براي جبران حس حقارت فرهنگي جوامع اسلامي در برابر غرب. آيا با اين اوصاف، شما نيز به تمايز مسيحيت از اسلام معتقديد يا همچنان بر تشابهات تاكيد داريد؟
درست ميگوييد؛ تمايزهاي بسيار زيادي ميان تاريخ مسيحيت و اسلام وجود دارد. وقتي مسيحيت با پروتستانتيسم مواجه شد، با آن به عنوان محصول يك تمدن غالب برخورد نكرد؛ در حالي كه خيليها در جهان اسلام اصلاحطلبي، دموكراسي و تحولات ديني را به عنوان محصولات كلونياليسم تعبير كردند و در برابر آن، از خود ايستادگي نشان دادند. ولي در تاريخ مسيحيت، فشار يك تمدن غالب ديگر وجود نداشت كه تحت تاثير آن مجبور به بازسازي شوند. بر اين اساس، ميتوان گفت كه مسيحيت براي حركت بهسمت پروتستانتيسم، امكان كافي داشت چراكه فشار خارجي بر آن حاكم نبود.
نكته ديگر اينكه در دنياي مسيحيت، تحولات در كليساهاي كاتوليك - كه منجر به ظهور پروتستانيسم شد - قبل از ظهور دموكراسي بود.
نكته مهم ديگر، تحولات اقتصادي در اروپا و پديدارشدن طبقه متوسط و مرفه است كه در واقع اين طبقات، هواداران اصلي دموكراسي و اصلاحطلبي ديني در اروپا محسوب ميشوند؛ در حاليكه چنين تحولات و زايش طبقات متوسط و مرفه در بسياري از نقاط جهان اسلام، مشاهده نميشود.
بنابراين، تاريخ غرب نميتواند يك اسلوب ناب به مسلمانان ارائه دهد تا از اين طريق، جهان اسلام بتواند به سر منزل مقصود برسد، ولي در عين حال تاريخ غرب و مسيحيت ميتواند تجارب و درسهاي مهمي در اختيار تمدن اسلامي قرار دهد. البته اين منحصر به تمدن غرب نيست بلكه متفكران مسلمان ميتوانند چنين تجارب تاريخي را از هر تمدن ديگري اخذ كنند.
امروز، جهان اسلام يك تافته جدابافته از ساير نقاط جهان است. از نظر اقتصادي، ممالك اسلامي با ساير كشورهاي جهان سوم، داراي تفاوتهاي جدي هستند. آن دسته از تحولات اقتصادي كه ما در چين، هند، آسيا و آفريقاي جنوبي شاهد هستيم، در جهان اسلام مشاهده نميكنيم.
از طرف ديگر، طبقه متوسط و بخش خصوصي در خاورميانه حضور جدي ندارد. وقتي تحولات اقتصادي در آسيا آغاز شد، مذهب در اين بخش از جهان، دوران بيرمقي خود را تجربه ميكرد؛ در حالي كه مذهب در خاورميانه در حال صعود و سكولاريسم در حال افول است. ما نزاع ميان ممالك خاورميانه و مغربزمين در زمينههاي عراق، فلسطين و ...را در هند يا مشرقزمين مشاهده نميكنيم؛ در اين كشورها نوعي آشتي ميان تمدن غرب و شرق به وجود آمده است.
بنابراين صرفا شرايط جهان اسلام با دنياي غرب متفاوت نيست بلكه اين تفاوتها ميان جهان اسلام و آمريكاي جنوبي، اروپاي شرقي و آسيا نيز وجود دارد.
با وجود اين، شايد بهتر باشد جوامع اسلامي بهجاي مقايسه با مغربزمين، خود را با هند دهه 1980 مقايسه كنند. در واقع، سؤال اين است كه وقتي هند در آن دهه يك حكومت سوسياليستي ضد غربي و جهان سومي داشت، چطور توانست هندوئيسم را با مسيحيت و هند را با غرب آشتي دهد يا حتي ميتوان خود را با آرژانتين، لهستان و برزيل مقايسه كرد؛ شرايط اين كشورها شباهت بيشتري با موقعيت جهان اسلام دارد تا كشورهاي غربي. در بسياري از اين ممالك، تحول اساسي در نتيجه مباحثات نظري در زمينه بازسازي تمدني يا حل مسائل ديني و مذهبي انجام نشد بلكه ماحصل تصميمگيريهاي كلان و اساسي، درون نظام سياسي بود.
- بنابراين، شما با اين گزاره نهايي موافق هستيد كه در جهان اسلام برخلاف دنياي مسيحيت، تحولات در حوزه نظر و حوزه عمل شانه به شانه هم پيش ميروند؟
بله موافقم ولي در برخي نقاط جهان اسلام ما شاهد تلاقي حوزه نظر و حوزه عمل نيستيم ولي بايد چنين باشد؛ يعني از يك طرف مسائل نظري بايد با توجه به مسائل عملي مطرح شوند و از طرف ديگر، حوزه عمل نيز بايد پاسخگوي مباحثات نظري باشد. به هر صورت، جهان اسلام براي عبور از چرخه باطلي كه در آن گرفتار شده است، چارهاي جز اين ندارد كه هم درگير بحثهاي نظري باشد و هم تكيه بر تحولات حوزه عمل داشته باشد. اين 2 حوزه در جهان اسلام بايد بيشتر از يكديگر حمايت كنند و اگر اين چنين شود، عبور از مرحله گذار امكانپذير خواهد بود.