انديشهاجتماعی- متين غفاريان:
حيات زيمل (تولد به سال 1858) مصادف بود با صدراعظمي بيسمارك. عصر بيسماركي به تمام معنا نماد تمامعيار توسعه از بالا بود. در حالي كه توسعه شهري سرعتي شگفتآور داشت و روستاها در حال كوچكشدن بودند.
در فاصله 1830 تا 1895 سهم جمعيت روستايي از چهار پنجم به تنها يك پنجم رسيد) و صنايع مدرن اينجا وآنجا در آلمان در حال سر برآوردن بود (به نحوي كه آلمان را در آغاز قرن بيستم به قدرت اول اروپا بدل ميكرد) و بانكهاي آلماني با آن ساختمانهاي مرمرين بر خيابانهاي شلوغ برلين و ساير كلانشهرها سايه ميانداختند، حيات سياسي همچنان خصلتي مرتجع داشت. اگرچه نيروي كارگران رو به فزوني بود و رونق اقتصاد و فرهنگ به ليبرالها بال و پر ميداد، سكان سياست همچنان در دستان اشراف زادگان پروس شرقي ـ يونكرها ـ بود.
بيسمارك خود از اين طايفه بود و پاسخ مسئله آلمان را نه انديشه كه خون و آهن ميدانست. با وجود اين، بيسمارك در مقام ديكتاتور مصلحي كه يكتنه كاروان آلماني را در جاده صنعتيشدن راهبري ميكرد، سياستمداري زيرك بود كه تحرك نيروهاي اجتماعي آلماني را هوشمندانه كنترل ميكرد. اينگونه بود كه طبقه متوسط مذبذب آلماني قيموميت اشراف را پذيرفته بود و ليبرالهاي ساكن رايشتاگ نفوذ چنداني نداشتند. عصر زيمل به تمامي، عصر تناقضات مدرنيزاسيون از بالا بود كه توسعه انفجاري صنعتي، گسترش سرگيجهآور شهرنشيني، رشد طبقه متوسط ليبرال، طبقه كارگر راديكال و سيطره ارتجاع سياسي را يكجا در خود گرد آورده بود.
در اين سالها در ساير بخشهاي اروپا روشنفكري حيات پر رونقي داشت. در آلمان اما روشنفكري به ديوارهاي دانشگاه محصور مانده بود؛ به جز هنر ـ شعر و تئاتر و امثالهمـ ساير اقسام حيات روشنفكري تنها وقتي مشروع جلوه ميكرد كه گويندهاش داراي كرسي دانشگاهي باشد. اسلوب دانشگاهي اما خود به شدت متاثر از محافظهكاري سياسي زمانه بود. آكادميسينهاي آلماني كه با داشتن كرسي تدريس، جايگاه پرحيثيتي را اشغال كرده بودند، از هرگونه اظهارنظر سياسي دوري ميكردند و اينگونه، وفاداري كامل به معيارهاي قيصرپسندانه داشتند. در كنار اين فرهنگ دانشگاهي اما، فرهنگ مخالفي هم وجود داشت كه اگرچه مانند اولي از سياست پرهيز ميكرد اما در بيان نظرياتاش صراحت و پويايي بيشتري داشت. وقتي اينگونه به حيات فرهنگي آلمان آن زمان نگاه ميكنيم، درمييابيم جورج زيمل يك دوزيست فرهنگي است. زيمل هيچگاه نتوانست به هسته مركزي دانشگاه راه يابد. او در بيشتر عمرش به عنوان استاد كارمزد تدريس كرد كه شغلي حاشيهاي محسوب ميشد.
اين شغل برايش درآمد مالي چنداني نداشت و اگر ثروت خانوادگياش نبود، گذران عمر با اين درآمد غير ممكن بود. استاد كارمزدي در واقع كرسي رسمي تدريس نداشت و با برگزاري برنامه سخنراني براي دانشجويان و غيردانشجويان به ارائه مباحثاش ميپرداخت. با توجه به اينكه زيمل سخنوري چيرهدست بود، به سرعت كلاسهاي او مورد توجه قرار گرفت اما با اين همه حتي وقتي به عنوان يكي از روشنفكران برجسته زمان خود آوازهاي كسب كرد، باز دانشگاه برلين و فضاي آكادميك او را تحويل نگرفتند. به اين ترتيب، او در حاشيه زندگي رسمي علمي ماند. اما از سوي ديگر، زيمل با فضاي فكري خارج از دانشگاه هم در ارتباط بود. او به شكل مرتب در تالارهاي هنري حضور داشت و در مجلات مقاله مينوشت، با سرآمدان فكري زمان خود مانند وبر، ريكرت، هوسرل و... رابطه نزديكي داشت و در حلقههاي آنان شركت ميكرد.
اما زيمل ـ كه سخنپردازي ماهر و مقالهنويسي درخشان بود ـ ميخواست چيزي بيش از يك سخنران مجلسآرا باشد. او همواره به دنبال حيثيتي دانشگاهي بود. در بيشتر عمرش درپي يك كرسي رسمي دانشگاهي بود و هر زمان استادي بازنشسته ميشد، زيمل سريعا براي تدريس در آن كرسي تقاضانامه مينوشت؛ خواهشي كه هيچگاه پاسخ درخور نمييافت. بسياري محروميت دانشگاهي زيمل را به جو ضديهودي زمانه نسبت ميدهند. در واقع در آن زمان يهوديان مخل آرامش فضاي آكادميك به شمار ميآمدند. در حالي كه 12درصد كل استادان دانشگاههاي آلماني را يهوديان تشكيل ميدادند تنها 3درصد استادان رسمي، يهودي بودند. اما تنها تبار يهودي زيمل سبب محروميت او نبود. رفتار متفاوت او هم در اين محروميت، نقش بسياري داشت. در واقع نه تنها سبك خاص زيملي ـ كه تحقيق خشك آكادميك روي مسائلي محدود را برنميتافت ـ در نگاه بدبينانه جامعه آكادميك به او نقش عمده داشت كه درخشش او در فضاي عمومي هم رشك دانشگاهيان را برميانگيخت.
البته اوضاع او آنقدرها هم بد نبود؛ از صدقه سر ارثيهاش زندگي راحتي داشت. به علاوه كه همسرش، گرترود كنيل (دوست صميمي ماريان وبر، همسر ماكس وبر) هم دستي در فلسفه داشت. اين زوج خوشبخت (اگر از رابطه زيمل با گرترود كانترويچ و ماجراي دختر نامشروعاش صرفنظر كنيم)، خود صاحب محفلي روشنفكرانه بودند. زيمل در اولين دوشنبه هر ماه در سالن خانهاش ميزبان برجستگان فكري زمانهاش بود؛ از ماريا ريكله و استفان جورج تا ماكس وبر و لوكاچ و بلوخ.
به اين ترتيب، شركت او در محافل عمومي مانع حضورش در فضاي دانشگاهي ميشد و تمناي بودن در آكادمي، ماندن در حوزه عمومي را سخت ميكرد. در واقع پس از 1900 ميلادي زيمل تا حد زيادي عطاي كسب مقامي رسمي در دانشگاه را به لقايش بخشيد و بيشتر به عنوان روشنفكر حوزه عمومي به فعاليت پرداخت. اما سرنوشت او در ميانه دانشگاه و حوزه عمومي بسيار دردناكتر از اينها بود؛ چه وقتي كه سرانجام با تقاضاي او براي كسب كرسي رسمي موافقت شد، زيمل مجبور شد فضاي پر جنب و جوش برلين را رها كند و به استراسبورگ ـ ولايتي حاشيهاي در مرز آلمان و فرانسه ـ كوچ كند؛ جايي كه ديگر امكان نداشت براي دانشجوياناش سخنراني كند. خودش اين هجرت را به «پرش در خلأ» تعبير كرده بود. وقتي زيمل به استراسبورگ پا گذاشت ـ كمي قبل از جنگ جهاني اول ـ بيشتر تالارهاي سخنراني به بيمارستان نظامي تبديل شده بود. آخرين تلاش او براي كسب 2 كرسي دانشگاه هايدلبرگ هم ـ كه به واسطه مرگ ويندلباند و لاسكي خالي شده بودند ـ مانند موارد قبلي ناكام ميماند. تا آخر خط فاصلهاي نيست؛ 4 سال بعد زيمل از سرطان كبد در 60 سالگي ميميرد ( مرگ به سال 1918).
فيلسوف خرده چيزها
زيمل به عنوان فيلسوفي كه از اين سو به آن سو ميرود، شناخته شده است (خوزه اورتگايي گاست او را سنجابي ميداند كه ميوههاي متفاوتي گاز ميزند، بدون آنكه هيچكدام را تا ته بخورد). اما آنچه باعث ميشود زيمل را داراي يك نظام فكري بدانيم، روش او در برخورد با اين خرده چيزهاست. به گمان زيمل، هر امر جزئياي با يك معناي كلي در ارتباط است. در جايي از نوشتههايش مسئله اصلي فكرياش را يافتن معناي كلي زندگي در هر يك از اجزاي آن دانسته است. اين بدان معنا نيست كه زيمل به معنايي مطلق و واقعا موجود معتقد است. در واقع معرفتشناسي منسجمي ناظر بر بازيگوشيهاي اوست. زيمل مانند كانت و برخلاف واقع گرايان، شناخت را نوعي بازسازي واقعيت ميداند.
به نظر او شناخت، تطبيق ذهن با واقعيت نيست بلكه ساختن يا حتي بازساختن واقعيت بر مبناي چشماندازي خاص است. اين چشمانداز به پارههاي واقعيت، ساختي يكپارچه ميدهند. بازيگوشي زيملي اينجا هم خود را نشان ميدهد. زيمل به يك چشمانداز قانع نيست. او ميخواهد به واقعيت از چشماندازهاي مختلف بنگرد چنانچه خودش ميگويد از چشماندازي درون چشمانداز ديگر. مثلا از منظر يك مكتب هنري كه چشماندازي است درون يك چشمانداز هنري ديگر. اينگونه است كه در گفتارهايش از اين چشمانداز به آن چشمانداز (به اصطلاح زمان ما از اين گفتمان به آن گفتمان) ميپرد، از فلسفه به جامعهشناسي، از جامعهشناسي به الهيات و از اين آخري به زيباييشناسي.
وسط راه البته سري به تاريخ و روانشناسي هم ميزند. اما چگونه است كه كسي چون زيمل ـ كه به حقيقتي مطلق و فراتر از چشماندازها اعتقاد ندارد ـ اين چنين دلبسته رابطه خرده چيزها و كليت است؟ زيمل وجود كليت يگانهاي ـ كه تحت پوشش آن هر امر جزئياي تفسير شود ـ را به عنوان پيش فرضي مونيستي رد ميكند؛ با عباراتي تحقيرآميز. از سوي ديگر به نظر او اشيا فينفسه چيزي براي گفتن ندارند. هر جزئي به جزء ديگر ارجاع ميدهد و هر پديده حامل پديده ديگري است. پديده مطلقي كه با بقيه ارتباط نداشته باشد و در خود و براي خود اعتبار داشته باشد، وجود ندارد. اين گونه است كه زيمل جزئيات را به جوهر زندگي وصل ميكند. براي او اين كار مانند خلق يك اثر هنري است. زيمل به ما ميگويد ويژگي اصلي رويكرد زيباييشناسانه چيزي نيست جز نشان دادن نوع امر جزئي يا قانون امر تصادفي و در يك كلام نشان دادن جوهر و معناي چيزهاي جزئي. در نظر او كار فيلسوف يا جامعهشناس يا موارد مشابه چيزي متفاوت از كار هنرمند نيست؛ هنرمند هم واقعيت را صرفاً بازتاب نميدهد بلكه آن را بازسازي ميكند.
بنابراين كمكم معرفتشناسي زيملي رخ مينمايد. زيمل در معرفتشناسي تحت تاثير كانت است. كانت ميكوشد در ميانه نبرد معرفتشناسانه عقلگرايان و تجربهگرايان، مسئله امكان حصول معرفت را حل كند. اين گونه است كه ميان دادههاي حسي (محتوا) و مقولات ادراكي (صورت) تمايز قائل ميشود و معتقد است مقولات ذهني ما مانند فانوسي بر اين دادهها نور ميافكنند. در واقع مانند كوپرنيك ـ كه نشان داد نه خورشيد به دور زمين كه زمين به دور خورشيد ميگردد ـ كانت هم استدلال كرد كه شناخت ما نبايد با واقعيت تطابق داشته باشد بلكه اين واقعيت است كه بايد مطابق با ادراك ما باشد. زيمل در اين دريافت از كانت پيروي ميكند اما از 2 جهت آن را بسط ميدهد.
او ميكوشد با توجه به آراي ديلتاي دستاوردهاي معرفتشناسانه كانت را در جهت ايجاد پايهاي براي علوم انساني استفاده كند اما در اين بسط كانتي، زيمل شاگرد كاملا وفاداري نيست. خلاقيت زيمل همينجاست كه نشان ميدهد مقولات پيشيني كه كانت آنها را كاملا مجرد تصور ميكند، تماما بعدي تاريخي دارند؛ به عبارت ديگر اگر طبيعت نتيجه كاربرد مقولات است، اين مقولات هم از طبيعت ناشي شدهاند يا تعبير امروزيتر برساخته تاريخ و جامعه هستند. گرهزدن اين دستاوردهاي معرفتشناسانه به تاريخ ـ كه در زمانه زيمل مهمترين مباحث روشي علوم انساني پيرامون آن دور ميزدـ راهگشاي ايدههاي جديدتري براي زيمل است. زيمل معتقد است تاريخنگاري هم مانند علوم طبيعي تحت هدايت مقولات پيشين امكانپذير است. اما نه تنها تاريخنگار با اين مقولات پيشين به تحليل تاريخ مينشيند كه خود كنشگران هم با چنين پيشفرضهايي دست به عمل ميزنند. تاريخ حاصل عمل آگاهانه سوژههاست و از اين جهت اين سوژهها به لحاظ جمعي ـ در مقام اقوام، ملل و جوامع ـ موضوع تاريخ هستند. در اينجا بايد زيمل را در زمره مكتب روششناسي فردگرايانه قرار دهيم كه فرد را به عنوان يك عنصر عقلاني، آگاه و يكپارچه در نظر ميگيرد و اين فرض را جزء مقولات پيشين ضرورياي ميداند كه بدون آن تاريخ به عنوان يك رشته علمي امكان تاسيس ندارد. به نظر زيمل، پيشفرض «يگانگي شخصيت» پيشفرضي است كه خود انسانها در ارتباطشان با يكديگر لحاظ ميكنند و مقدمه فهم متقابل است. اين رأي 2 پيامد مهم دارد؛ اول آنكه راه را براي روش تفهم باز ميكند چون ديگر تاريخ، بازي عروسكياي نيست كه از منظر بيروني كاملا قابل بازسازي باشد بلكه بايد به درك خود بازيگران هم توجه كرد. از سوي ديگر، بدون اين فرض اساسي جامعه مفهومي ممتنع است؛ بنابراين پيشفرض فهم متقابل، نه پيششرط تاريخ كه پيششرط جامعه هم هست.
زيمل تضاد دادههاي حسي و مقولات پيشين در نزد كانت را ـ كه به نوعي تقابل محتوا و فرم است ـ در فلسفه خودش بسط ميدهد. توجه او به فرم (صورت) سببساز آن ميشود كه قائل به جوهري مطلق نباشد. در واقع محتواهاي فكري براي او چندان مهم نيستند. اما اين باعث نميشود كه زيمل را نسبيگرا بخوانيم. عنايت به منبع الهام ديگر او يعني رابطهگرايي برگسوني منظومه فكرياش را كامل ميكند. اگرچه زيمل تقابل و دوگانگي را اصل وحدتبخش جهان واقعي ميداند اما به گمان او عناصر جهان با هم در ارتباط دائم هستند. براي زيمل محتواي انديشهها و نظرگاهها مهم نيست بلكه خود فرايند تفكر مهم است كه دائما از اين ديدگاه به ديگري ميپرد و بدون آنكه به هيچ كدام دلبستگي جزمگرايانه نشان دهد، سعي ميكند از طريق ارتباط آنان با يكديگر كل حقيقت را بازنمايي كند؛ به عبارت ديگر انكار حقيقت يكه و مطلق از جانب او باعث نميشود كه به همنشيني آرام و صلحآميز ديدگاهها اكتفا كند بلكه سعي ميكند با ارتباط برقراركردن ميان آنها به حقيقتي برسد كه تنها در همين ارتباط معنا مييابد. اين نگاه به دستورالعملي روششناختي منجر ميشود كه به محقق توصيه ميكند دائما موضع نظرياش را عوض كند.
جامعهشناس فرمها
زيمل از جمله كساني است كه براي تاسيس جامعهشناسي به عنوان علمي با روشها و موضوعات منحصر به فرد تلاش كرده است. در حوزه نظر حاصل تاملات او در كتاب «جامعهشناسي و معرفتشناسي» آمده كه پس از تلاشهاي فكري دوركيم و پيش از كوششهاي نظري وبر منتشر شده است. در عمل او با وبر و تونيس، «جامعه جامعهشناسي آلمان» را بنيان گذاشته است.
تلاش نظري او با تامل هستيشناختي و معرفتشناختي درباب ماهيت جامعه آغاز ميشود. همان طور كه در بخش اول توضيح داديم كه در نظر او واقعيت هستي چيزي جز جريان ارتباط دائم پديدهها نيست جامعه هم چيزي جز حاصل كنش متقابل نيست. در همين ابتداي كار ميان او و دوركيم تفاوتي اساسي مشاهده ميشود؛ دوركيم در «قواعد روش جامعهشناسي» تصريح ميكند پديده اجتماعي را بايد امري عيني تلقي كرد؛ به عبارت ديگر، دوركيم سعي ميكند جامعه را به لحاظ عيني ثابت كند. تا جايي كه جامعه را يك شيئي در نظر ميگيرد كه فارغ از اراده انساني وجود دارد و براي تغييرات آن بايد نيرو صرف كرد اما زيمل ابدا چنين اعتقادي ندارد.
به گمان او جامعه يك فرايند است. تفاوت دوركيم و زيمل را بايد حاصل 2 نگاه براي تاسيس جامعهشناسي در نظر گرفت. هر دو تلاش ميكنند با توجه به روش و موضوع علوم طبيعي، روش و موضوع علوم انساني را بنيانگذارند. دوركيم با بسط پوزيتيويستي علوم طبيعي، اين كار را انجام مي دهد و زيمل با بسط نئوكانتيسم و آراي ديلتاي كه به هيچ وجه سوداي آن ندارد خصلتي پوزيتيويستي داشته باشد. اين راه دوم اساساً بر تمايز روشي علوم طبيعي و علوم انساني تاكيد ميكند.
زيمل در دنباله اين مباحث معرفتشناختي، قواعد روشي جامعهشناسي مطلوب خود را پي ميريزد. در اينجا هم او از 2 اصل اساسي تفكرش را بسط ميدهد؛ اصل تقابل فرم و محتوا به قاعدهاي بدل ميشود كه از پديدهها، عنصر اجتماعي را بيرون ميكشد. براي زيمل تنها صورتهاي كنش ـ بنا به اصل دوم، اينجا منظور تنهاكنشهاي متقابل است ـ اجتماعي هستند و محتواي آن ـ اعم از منافع، هدفها و انگيزهها ـ خصلت اجتماعي ندارند. اصل دوم ـ يعني اصل كنش متقابل ـ به ما ميگويد صورتهاي كنش متقابل را بايد بررسي كرد. براي زيمل كوچكترين واحد اجتماعي گروه است.
براي شكلگرفتن حيات اجتماعي تنها كنش متقابل كافي نيست بلكه افرادي كه درگير كنش متقابل هستند هم بايد يك گروه تشكيل دهند و به عضويت در اين گروه آگاه باشند. زيمل بر اين آگاهي تاكيد مؤكد دارد كه گروه واقعي بايد با آگاهي تشكيل شده باشد. در واقع گروه را نه تبعيت از اصول و مرام خاص كه نفس آگاهي از مشاركت در يك امر مشترك ميسازد. به همين ترتيب، زيمل ورود به جهان مشترك ذهني را نه مقدمه ورود به جامعه كه خود جامعه ميداند. جامعهپذيري همان جامعه است. اينجا دوباره 2 پدر جامعهشناسي رودرروي هم قرار ميگيرند. اگر تمام تلاش دوركيم آن بود كه ثابت كند جامعه شيئي خارج از آگاهي انسانهاست، زيمل خيالمان را راحت ميكند كه جامعه چيزي جز آگاهي بينالاذهاني نيست.
حال بايد تا جايي كه ميشود فرمهاي كنش متقابل را استخراج و انتزاع كرد؛ روش جامعهشناسي زيملي اين است. اين فرمها از قواعد معرفتشناسانه تيپهاي ايدئال وبري تبعيت ميكنند. به اين معنا كه هيچ كدام به شكل تمام عيار در جهان واقع وجود ندارند و مانند آنان با اغراق در بعضي از وجوه واقعيت به دست ميآيند. اما مانند آنان ابزاري براي تحليل موضوعات جامعهشناسي نيستند. آنها خود موضوع جامعهشناسي هستند. به علاوه اگر وبر بر خصلت دلبخواهي و سوبژكتيو ساخت تيپهاي ايدئال تاكيد دارد و اهميت آنان را در مفيد بودنشان ميداند، زيمل تاكيد ميكند آنها از روش استقرائي و با انتزاع واقعيت به دست آمدهاند. جامعهشناس برليني اما خودش هم ميداند كه اينجا پايش سفت نيست.
او قبول ميكند كه محتواها پتانسيل ساختن بيشمار فرم را دارند و فرمها قابليت توضيح بيشمار محتوا. دوركيم ـ كه زيمل را ميشناخت و تعدادي از مقالات او را براي سالنامه جامعهشناسي ترجمه كرده بود ـ اشاره ميكند به جز خصلت فردي و دلبخواهانه فرمسازي اين را هم بايد در نظر گرفت كه تمايز امري كاملا نسبي است و آنچه از منظري فرم تلقي ميشود، در منظر ديگر شايد محتوا به نظر آيد. بگذريم از اينكه زيمل به ما توضيح نميدهد كه چرا محتواها اجتماعي نيستند. در حالي كه ما امروزه مطمئن هستيم اموري مانند انگيزه و هدف كاملا خصلت اجتماعي هستند و آنها را مطالعه ميكنيم.
بدون وارث
اگرچه اصحاب مكتب كنش متقابل همواره به ديني كه زيمل بر گردن اين مكتب داشته است معترف بودهاند، همگان بر اين اعتقادند كه امروزه چيزي به نام زيمليسم ـ همچون ماركسيسم ـ وجود ندارد.
خود او در جايي نوشته است: «من ميدانم بدون وراث فكري خواهم مرد؛ بايد هم همينطور باشد. ميراث من در ميان بسياري از وراث، نقدا توزيع شده است و هر كسي در آن مطابق سليقهاش دخل و تصرف خواهد كرد؛ چندان كه دين اين افراد به ميراث من ديگر آشكار نخواهد شد».
شايد حق با او باشد. آمريكاييهاي مكتب كنش متقابل را كه نميتوان وارث ناميد. اگر حاصل آمريكاييزه كردن وبر كسي مانند پارسونز باشد، ديگر تكليف زيمل روشن است. اما با تمام اين تفاصيل، زيمل بر انبوهي از متفكران و مهمتر از آن بر حركتهاي آكادميك ـ همچون مطالعات فرهنگي ـ تاثير انكارناپذير گذاشته است. اين وارثان ـ همانطور كه زيمل پيشبيني كرده بود ـ هرطور كه خواستهاند در ثروتشان دخل و تصرف كردهاند. از تحريف گويا گريزي نيست. شايد همين مقام پدري جامعهشناسي خودش يك تحريف باشد. چه زيمل در جايي با دلخوري گفته است: «روي همرفته اندكي معذبم كه در خارج از آلمان همه مرا به عنوان جامعهشناس ميشناسند، حال آنكه من در واقع يك فيلسوفم و فلسفه را به عنوان وظيفه اصلي زندگيام برگزيدهام و در حاشيه آن به جامعهشناسي هم ميپردازم».
منابع:جامعهشناسي
جورج زيمل، فردريك واندنبرگ، ترجمه: عبدالحسين نيكگهر.
زندگي و انديشه بزرگان جامعهشناسي، لوئيس كوزر، ترجمه: محسن ثلاثي.
جورج زيمل، ديويد فريزبي، ترجمه: جواد گنجي.