انديشهاجتماعی- ترجمه صالح نجفي:
...ميخواهم به ياري 2 مثال سلبي، بررسي كنم كه پول تا چه حد خصلت هدفي مستقل - وراي نقش آن به منزله يك وسيله محض- پيدا ميكند. رابطه ولخرجي با مالاندوزي نزديكتر از آن است كه از تقابل ظاهري اين دو پديده برميآيد.
در اينجا بايد يادآور شويم كه هرجا اقتصاد ابتدايي وجود دارد، حفاظت مقتصدانه و حسابگرانه از ارزشها با ماهيت آنها، با انتقالپذيري بس محدود محصولات كشاورزي، ناهمخوان است.
اگر محصولات ياد شده را نتوان بهراحتي يا بهوضوح به پول قابل انتقال نامحدود بدل كرد، انباركردن يا احتكاركردنشان از روي مالاندوزي تقريبا ناممكن است؛ هركجا محصولات كشاورزي بلاواسطه توليد و مصرف ميشوند، اغلب شكل خاصي از گشادهدستي غلبه دارد، خاصه در برخورد با مهمانان يا تنگدستان؛ گشادهدستياي كه احتمالا در يك اقتصاد پولي كمتر به چشم ميخورد، زيرا پول را با سهولت بيشتر ميتوان اندوخت و ذخيره كرد.
از همين روي بود كه پيتروي شهيد (Peter the Martyr) كيسههاي كاكائويي را كه براي مكزيكيهاي باستان، كار پول را ميكردند، ميستود؛ زيرا آنها را نميشد مدتي طولاني در خفا نگاه داشت و انبار كرد و به همين سبب مجالي براي مالاندوزي نبود. بههمينسان، اوضاع و احوال طبيعي، امكان و افسون ولخرجي را محدود ميسازند.
جداي از نابودي و هلاكت براي هيچ و پوچ، حد و مرز مصرف بيرويه و اسراف سبكسرانه در يك گروه را توانايي اعضاي آن و غريبهها در مصرفكردن تعيين ميكند.
ولي نكته اصلي اين است كه ولخرجي و ريختوپاش پول زماني معنايي بالكل متفاوت و هالهاي يكسره تازه مييابد كه با ولخرجي و ريختوپاش ديگر چيزهاي انضمامي مقايسه شود؛ دومي متضمن آن است كه ارزش سلسله غايات عقلاني فرد بهسادگي از بين برود و حال آنكه ولخرجي نوع اول متضمن آن است كه ارزش، به شيوهاي نابجا، با ديگر ارزشها جابهجا شود.
يگانه نوع مسرفي كه در اقتصاد پولي، براي فلسفه پول واجد معنا و اهميت است، نه كسي است كه براي هيچوپوچ از روي طبع، پول را به باد ميدهد بلكه آن است كه پول را خرج خريدهاي مهملي ميكند كه با اوضاع و احوالش تناسب ندارند.
لذت ناشي از ولخرجيكردن مربوط ميشود به مجال خرجكردن پول براي هرچيزي كه پيش آيد و بايد آن را متمايز ساخت از لذت حاصل از تمتع گذرا از چيزها و فرق گذاشت بين آن و تفاخر و جلوهفروشي مربوط بدان و تغيير و تحول مهيج ميان اكتساب و استفاده چيزها؛ لذت مورد بحث بيشتر مربوط ميشود به كاركرد ناب اسراف و ولخرجي، قطعنظر از محتواي جوهري و اوضاع و احوال متلازم آن.
براي آدم خراج، جاذبه لحظه ولخرجيكردن هم از خود افزايش پول و هم از جذابيت چيزهاي مصرفي، پيشي ميگيرد. اين امر به طور مشخص موقعيت فرد ولخرج را در نسبت با سلسله غايات برجسته ميكند. اگر نقطه فرجامين اين سلسله، تمتع از طريق مالكيت يك چيز باشد، آنگاه اولين مرحله واسط اساسي مالكيت پول است و دومين مرحله، پول را صرف آن چيز كردن.
براي آدم خسيس، اولين مرحله مطبوع و فينفسه مطلوب ميشود ولي براي آدم ولخرج، مرحله دوم است كه كيف ميآورد. براي آدم ولخرج، پول همانقدر مهم است كه براي خسيس؛ گرچه نه به شكل تصاحب آن بلكه در قالب حرامكردن آن. درك آدم ولخرج از ارزش، به لحظه تبديل و انتقال پول به ديگر صورتهاي ارزش وابسته است، آنهم تا بدان حد كه او با اشتياق ميخواهد براي تمتع از اين لحظه، به بهاي برباددادن همه ارزشهاي انضماميتر پول بپردازد.
بنابراين بهراستي درخور توجه است كه بياعتنايي نسبت به ارزش پول ـ كه ذات و جاذبه ولخرجي به شمار ميآيد ـ اين ارزش را به صورت چيزي تجربهشده و قدر دانسته، پيشفرض ميگيرد زيرا آشكارا، دورانداختن چيزي كه براي آدمي بيتفاوت است، خود نيز كاملا بيتفاوت خواهد بود. مورد ذيل معرف ولخرجي غيرمنطقي و لگامگسيخته مرسوم در رژيم گذشته است.
وقتي شاهزاده كنتي (Prince Conti) الماسي به ارزش 4 تا 5 هزار فرانك را براي بانويي فرستاد و او الماس را برگرداند، شاهزاده فرمان داد الماس را چنان خرد كنند كه بتواند از آن بهعنوان پودر مخصوص نوشتن استفاده كند تا جواب نامه زن را بدهد. تِين (Taine) به اين داستان، اظهارنظر ذيل را درخصوص عادات عرفي آن دوره ميافزايد: «هرچه كمتر به فكر پول باشي، جهانديدهتري».
البته اين نظر متضمن درجهاي از خودفريبي است، زيرا نگرش منفي آگاهانه و موكد به پول
- بهسان فرايندي ديالكتيكي - بر ضد خود استوار است؛ يعني بر آن نگرشي كه براي پول اهميت و جذابيت قائل است و بس.
اين حكم درباره برخي فروشگاهها در شهرهاي بزرگ صادق است كه برخلاف فروشگاههايي كه مشتريان را با قيمتهاي ارزان جلب ميكنند، با بيقيدي متظاهرانه تاكيد ميكنند كه اجناسشان بالاترين قيمتها را دارد.
آنها بدين وسيله به جذب آراستهترين اقشار جامعه ميانديشند كه اصلا قيمت اجناس را نميپرسند. در اين مورد، نكته جالب توجه اين است كه آنها نه بر موضوع اصلي - خود شيء - بلكه بر متضايف يا همبسته منفي آن تاكيد ميگذارند؛ اينكه قيمت مهم نيست. و بدين ترتيب، ناخودآگاه پول را دگربار در مركز توجه قرار ميدهند؛ هرچند به شكل سلبي.
ولخرجي، به علت رابطه نزديكش با پول، به سهولت تمام شتاب ميگيرد و آناني را كه دچار ولخرجياند، از ملاحظه موازين معقول ناتوان ميسازد، زيرا نظم و قاعدهاي كه از طريق سنجه پذيرفتاري (receptivity) اشياي انضمامي حاصل ميشود، از دست ميرود.
وجه مشخصه حرص مفرط پول، دقيقا همان ولخرجي است؛ حرص پول، به عوض جستوجوي تمتع از چيزهاي واقعي، به دنبال چيزهاي ناملموس و نامحسوس ميگردد كه تا بينهايت گسترش مييابند و هيچ حد و مرز بيروني يا دروني نميشناسند.
هرجا كه خبري از موانع و تعلقات بيروني عيني نباشد، حرص به صورتي كاملا بيشكل و با شدت و حدتي فزاينده بيرون ميريزد؛ اين است علت سنگدلي و خشمآلودي فوقالعادهاي كه در بحث و جدلهاي مربوط به ارث و ميراث موج ميزند. با توجه به اينكه مطالبه و دعوي افراد تابع ميزان كار يا معياري داراي مبناي انضمامي نيست، هيچيك از طرفين دعوا راغب نيست بهنحوي ماتقدم دعوي ديگري را به رسميت بشناسد.
بدينقرار هيچ منعي در كار نيست كه بر دعوي افراد حد بگذارد و هر پادرمياني يا مداخلهاي كاملا دور از انصاف و بياساس مينمايد. نبود رابطه دروني ميان خواست و هر ميزان يا معياري براي مورد خواست كه در اين مورد ناشي از ساختار شخصي روابط وراث است، تا جايي كه به حرص مربوط ميشود، از ساختار شيء مورد خواست ناشي ميشود.
شورش در اعتراض به ضرب سكه جديد در برونسويك (Brunswick) در 1499 فقدان اصولي را برجسته ميكند كه بر اثر حرص پول، افزون ميشود و از كاهش مطالبات ميكاهد. مقامات حاكم گمان ميبردند درآينده، بايد پول اصل را جايگزين پول تقلبي كرد و با اينهمه، همان كساني كه در ازاي محصولاتشان و به عنوان دستمزد، پول اصل ميخواستند سر به شورش برداشتند، زيرا ديگران از قبول پرداختهاي ايشان با پول تقلبي سر باز زدند!
وجود توأمان پول اصلي و تقلبي، بزرگترين احتمالها را براي افزايش دروني جنون پولپرستي پيش ميآورد كه در مقايسه با آن، ديگر خواهشهاي شديد نفساني همواره مبتني بر علل روانشناختي مينمايند. ما ميدانيم اين قضيه حتي در انقلابهاي چين روي داد، زيرا حكومت دستمزدها را با پول تقلبي ميپرداخت اما مالياتها را فقط با پول اصل ميپذيرفت.
من، فقط در حد فرضيه، فكر ميكنم اين عدم اعتدال كه بخشي از نفس علاقه به پول است، درعينحال ريشه پنهان پديده عجيبوغريبي است كه در بازار بورس يافت ميشود؛ اين پديده كه بورسبازان جزء يا ناآشنايان، تقريبا بدون استثنا روي افزايش قيمتهاي بازار سرمايهگذاري ميكنند.
به نظرم چنان مينمايد كه اين واقعيت منطقا صحيح اما عملا بيربط كه سود در روندهاي پيشفروش محدود است و حال آنكه در مراحل پيشخريد چنين محدوديتي در كار نيست، انگيزه رواني چنين رفتاري است.
درحاليكه بورسبازان بزرگ كه عملا بايد اشيا را تحويل دهند، احتمالهاي هر دو طرف بازار را حساب ميكنند، سرمايهگذاري روي پول محض ـ كه در سرمايهگذاري روي آينده يافت ميشود ـ به سرمايهگذاري در يك جهت ـ كه بالقوه بينهايت است ـ علاقه دارد.
اين گرايش كه صورت دروني تكاپوي منفعت مالي را قوام ميبخشد، به وجهي روشنتر در نمونه ذيل نمود مييابد. كشاورزي آلمان، در فاصله سالهاي 1880 ـ 1830 سود سالانه مستمرا فزاينده توليد ميكرد و اين تصور را به وجود آورد كه سوددهي مزبور، روندي بينهايت است؛ بنابراين، داراييها نه به قيمتي متناسب با ارزش جاريشان بلكه معادل با سود متوقع آيندهشان عرضه ميشدند؛ به همين علت است كه كشاورزي اكنون دچار اين وضع فلاكتبار است.
اين شكل پولي سود است كه مفهوم ارزش را از ريخت مياندازد. هرجا كه سود فقط در چهارچوب «ارزش مصرفي» ظاهر ميشود و آنجا كه فقط كميت انضمامي بيواسطه آن لحاظ ميشود، آنگاه تصور افزايش آن محدود به حدودي حسابشده ميشود و حال آنكه امكان و تدارك ارزش پول تا بينهايت افزايش مييابد.
اين هرآينه شالوده ذات طمع و اسراف است، زيرا اين هردو عليالاصول سنجيدن ارزش را كه بهتنهايي ميتواند حد و مرز سلسله غايات را ضامن باشد، رد ميكنند؛ يعني سنجش ارزش به وسيله تمتع نهايي از چيزها.
آدم واقعا ولخرج را نبايد با افراد لذتپرست يا صرفا سبكسر اشتباه گرفت؛ هرچند همه اين عناصر در ولخرج نوعي، به هم ميآميزند. آدم ولخرج همين كه به شيء مطلوبش دست مييابد، نسبت بدان بياعتنا ميشود؛ تمتع و كامجويي او محكوم است به اينكه هرگز قرار و دوام نيابد؛ لحظه دستيابي او به يك شيء با نفي كامجويي او مصادف ميشود.
از اين حيث، زندگي براي او همان شكل اهريمني را پيدا ميكند كه براي فرد مالاندوز؛ هر مقصودي كه حاصل ميشود، به عطش او براي خواستي كه هرگز برآورده نميشود، دامن ميزند، زيرا كل اين گرايش در جستوجوي ارضا است؛ چونكه از يك هدف غايي ميبرد و در بطن مقولهاي جاي ميگيرد كه از آغاز هر غايتي را رد ميكند و خود را محدود به وسايل و يك لحظه مانده به آخر ميكند.
شخص خسيس از آن دو انتزاعيتر است. وقوف او به هدف در فاصلهاي بهمراتب بيشتر از هدف غايي متوقف ميشود و حال آنكه آدم ولخرج به اشياي مطلوب خود نزديكتر ميشود، زيرا حركت او به سمت غايتي عقلاني در مرحلهاي واپستر ميايستد تا آن را تصرف كند؛ توگويي آن، خود هدف غايي است.
از يك طرف، اين وحدت صوري تقابل كامل نتايج مشهود و از طرف ديگر، فقدان يك هدف انضمامي نظمآفرين -كه با اشاره به بيمعنايي يكسان هر دو گرايش، تاثير متقابل نامعيني بين آنها برقرار ميكند- اين واقعيت را توضيح ميدهد كه مالاندوزي و ولخرجي اغلب اوقات در يك شخص واحد يافت ميشوند؛ خواه در پخش آنها در حوزههاي متفاوت علايق و خواه در پيوند با احوال و حالات متغير. قبض و بسط اين حالات چنان در مالاندوزي و ولخرجي جلوه ميكند كه گويي، هربار، محرك فرد يكي بوده و فقط ظرفيتش فرق ميكرده است.
معناي دوگانه پول براي خواست ما نتيجه باهمنهاد 2 نقشي است كه پول ايفا ميكند؛ هرچه نياز به خوراك و پوشاك فوريتر و عامتر باشد، ميل به آنها بالطبع محدودتر ميشود. ممكن است مقادير كافي، بالاخص از چيزهاي لازم و ضروري، در كار باشند كه بدين ترتيب در اصل شديدترين موارد ميلاند. در تضاد با نيازهاي طبيعي ما، تقاضاهاي كالاهاي تجملي محدوديت نميشناسد.
عرضه اجناس تجملي هرگز از تقاضاي آنها درنميگذرد. مثلا، فلزات گرانبها، با توجه به اينكه مواد لازم براي ساخت جواهراتاند، استفادههاي بيشماري دارند. اين امر، نتيجه غيرضروريبودن اساسي آنهاست.
هرچه ارزشها به بنياد و اساس زندگي ما نزديكتر باشند و هرچه بيشتر با شرايط بقاي محض ما يكي باشند، تقاضاي مستقيمشان قويتر و البته از حيث كميت محدودتر است و احتمال رسيدن به حد اشباع در مراحل اوليه بيشتر است.
از طرف ديگر، هرچه فاصله ارزشها با نيازهاي ابتدايي بيشتر باشد، تقاضاي آنها كمتر برحسب يك نياز طبيعي سنجيده ميشود و نسبت به مقدار در دسترسشان مدت زمان بيشتري بدون تغيير ميماند. ميزان نيازهاي ما بين اين دو قطب نوسان ميكند؛ يا فوريت بلاواسطه دارد كه البته در اين صورت بالطبع محدود است يا نياز به تجملات است كه در آن حالت، فقدان ضرورت، جاي خود را به امكانهايي نامحدود جهت گسترششان ميدهد؛ درحاليكه در فرهنگيترين متاعها، آميزهاي خاص از اين دو نهايت ديده ميشود؛ به قسمي كه نزديكشدن به يك حد، مصادف است با فاصلهگرفتن فزاينده از آن ديگر كه پول، حد بيشينه هر دو را باهم تركيب ميكند. پول با توجه به اينكه نه فقط ضروريترين بلكه غيرضروريترين نيازهاي زندگي را برآورده ميسازد، اضطرار شديد يا ميل مفرط را با نامحدودبودن همهجانبه آن پيوند ميزند.
پول در دل خويش حامل ساختار نياز به تجملات است؛ چراكه هر محدوديتي بر ميل به خود را كنار ميزند كه تنها به ميانجي رابطه مقادير مشخص با ظرفيت ما براي مصرفكردن، ممكن خواهد بود. با اين همه، پول برخلاف فلزي گرانبها كه در ساخت جواهرات به كار ميرود، نيازي ندارد ميل نامحدود به خود را با فاصلهگيري فزاينده از نيازهاي آني و مستقيم متعادل كند، زيرا پول، همبسته اساسيترين نيازهاي زندگي هم شده است.
اين خصلت دوگانه نظرگير پول، نظر به ميل بدان، به شكلي مجزا در مالاندوزي و ولخرجي نمود مييابد، زيرا در هر دو مورد، پول در ميل ناب بدان مستحيل ميشود. هم مالاندوزي و هم ولخرجي وجه منفي چيزي را عيان ميسازند كه ديديم وجه مثبت پول نيز هست؛ يعني اينكه پول قطر دايرهاي را كه در آن سايقهاي رواني متعارض ما شكوفا ميشوند، بزرگ ميسازد. بهعبارتي، آنچه مالاندوزي در قالب فلج مادي نشان ميدهد، ولخرجي در قالب بيثباتي و گسترشخواهي عيان ميسازد
جرج زيمل