انديشهاجتماعی- جواد گنجي:
يكي از اين موضوعاتي كه به گواه ديويد فريزبي - شارح برجسته زيمل - براي نخستينبار به شكل جامعهشناختي از سوي زيمل بررسي و مطرح ميشود «حسهاي پنجگانه» است
كه بهطور مجزا در مقاله زيمل تحت عنوان «جامعهشناسي حسها» بسط مييابد.(1) اين مقاله 3حس از حواس پنجگانه ما را بررسي ميكند اما در اينجا ما مختصرا فقط به حس بينايي و پديده «نگاه» ميپردازيم. به جز مقاله جامعهشناسي حسها، ميتوان ردپاي نظريات زيمل درباره نگاه را در ساير آثار او از قبيل مقاله «كلانشهر و حيات ذهني»، كتاب فلسفه پول، كتاب جامعهشناسي و ... يافت. در واقع، جامعهشناسي حسها خود يكي از زيرشاخههاي مبحثي وسيعتر درباره «مكان» و «فاصله» اجتماعي است(2). در مباحث زيمل درباره مكان، بخشي عمده به مكان اجتماعي در كلانشهر اختصاص دارد. در اينجا ناگزيريم صرفا به اشاراتي در اين مورد بسنده كنيم.
براي ورود به بحث، ضروري است اشاره كنيم كه در وهله اول، اين دستگاه نظري زيمل است كه به ما اجازه ميدهد به پديدهاي ظاهرا جزئي همچون نگاه، بپردازيم. نظريات زيمل بهكلي با نظريات متفكراني چون ماركس و وبر متفاوت است، آن هم از اين حيث كه او توجه خود را نه به فرايندهاي درازمدت بلكه به اجزاي ظاهرا بياهميت و كوچك معطوف ميكرد. ضمنا مدرنيته در نظر او، يك فرايند تاريخي طولاني و كلان و عقلاني كه تبيينكننده و دربرگيرنده كنشهاي آدميان باشد، نبود بلكه مدرنيته به زعم او، عبارت بود از شيوهها و حالات تجربهكردن و زيستن مدرنيته. در واقع، در نگرش زيمل، مدرنيته همواره خود را در قالب تكهپارهها و روابط بيثبات، متحرك و سيال و حادث نشان ميدهد. در آثار او، ما نه با مفاهيمي همچون توليد، روابط توليدي، عقلانيت و ... بلكه با مفاهيم عمدهاي همچون همرفتاري (sociation)، كنش متقابل، مبادله، گردش، مصرف و از اين قبيل روبهرو هستيم. در حقيقت، مفاهيم جامعهشناختي در نظريات او مفاهيمي رابطهاي هستند (relational). براي مثال، پديده «مبادله» يكي از كليدواژههاي زيمل است كه ميكوشد به ياري آن، اقتصاد (بهطوركلي اقتصاد يكي از تجليات مبادله است و نه مبناي برسازنده مبادله) و بهطوركلي كنش متقابل (interaction) را تبيين كند. بر همين اساس است كه از نظر زيمل هر پديدهاي ميتواند نوعي مبادله باشد. وقتي پاي ديگري (the other) در ميان باشد، خواهناخواه مبادلهاي صورت ميگيرد. به زعم زيمل، هر نوع كنشي اعم از گفتوگو، بازي، متاثرشدن، نگاهكردن و... مبادله محسوب ميشود؛ چراكه مبادله «نوعي شكل و كاركرد آغازين يا اصلي حيات اجتماعي» است. (3) بدينسان زيمل وجهي كلي و جهانشمول به روابط مبادله و كنش متقابل عطا ميكند و به همين دليل ميتواند هم از شيءوارهشدن مفهوم جامعه (نظير مفهوم جامعه نزد دوركيم كه ساختاري كاملا فرافردي است و همواره نفوذناپذير و دركنشدني باقي ميماند) و هم از برداشت اتميستي از جامعه (برداشت فردگرايانهاي كه جامعه را صرفا حاصلجمع افراد يا اتمهاي اجتماعي ميداند) اجتناب كند.(4)
به طور عام، فيالمثل، وقتي زيمل كلانشهر را از منظر سلطه گردش كالا، ايماژ و سرمايه (در تقابل با توليد يا مصرف آنها) و نيز مبادله ميبيند، توجه او بيشتر معطوف به بعد زيباشناختي تجربه ما در كلانشهر است و نگاه يا تجربه بصري افراد شاخصترين وجه اين تجربه محسوب ميشود. به يك معنا، از نظر زيمل كلانشهر يك منظره (spectacle) را تشكيل ميدهد كه اجزايي بهغايت متفاوت ولي درهمتنيده در بطن آن با هم تعامل دارند. در مقالهاي با نام «نمايشگاه تجاري 1896 برلين» زيمل در تحليلي درخشان بعد منظرهگون خيابانها و نمايشگاهها در كلانشهر و نقش تجربه بصري و محركهاي بصري را به تصوير ميكشد. به گفته او، قضيه ظاهرا از اين قرار است كه بازديدكننده نمايشگاه از شر انبوه محركها و تصاوير خيابان و محل كار و ملال حاصل از تجربه ديدنِ هرروزه آنها به نمايشگاه پناه ميبرد اما نمايشگاهها باكنارهمچيدن خاص كالاها و ترغيب بازديدكنندهها بهطرق مختلف براي بازديد از غرفهها، او را به شيوهاي ديگر با سيل محركها و انبوه ايماژها و كالاها روبهرو ميكنند. اتفاقا نمايشگاه كه جبراني براي ملال و يكنواختي زندگي روزمره به شمار ميآيد، به شكلي فشردهتر و بيثباتتر و سيالتر همان ساختار اصلي گردش كالا و سرمايه و ايماژ در كلانشهر را به نمايش ميگذارد(5). بدينسان تجربه بصري در مواجهه با نمودها و محركها و اشيا و آدميان، نقش بسيار مهمي در فرايند شكلگيري فرهنگ ذهني و عيني دارد و اساسا اين تجربه، عامل اصلي ذهنيشدن (intelectualization) هرچهبيشترِ فرهنگ به شمار ميرود. ضمنا بايد يادآوري كرد كه تجربه بصري در كلانشهر به دليل تغييريافتن فرد - تماشاچي، مناظر، خيابانها و كالاها، تجربهاي است سيال و دائما متغير.
در سطحي ديگر از تحليل كه جنبههايي پديدارشناسانه در آن به چشم ميخورد، در تعريف زيمل نگاه، نابترين شكل كنش متقابل است كه در هيچ ساختار عيني تجلي نمييابد. در آثار زيمل ميتوان بهوضوح نقش برسازنده نگاه را نشان داد؛ يعني نگاه در مقام يكي از امور برسازنده سوژه يا فرد و جامعه. امروزه، با توجه به بصيرتهاي روانكاوي، بهخوبي ميتوان دريافت كه نگاه (gaze) همواره چيزي بيش از يك نگاه ساده است؛ در واقع، نگاه همواره معطوف به ديگري است و از اين حيث، بيشتر يك ابژه است تا يك سوژه (6). نگاه ما به ديگري هيچگاه تبادل نگاه طرفين با يكديگر نيست بلكه ما همواره با عنصر سومي به نام ديگري بزرگ يا همان جامعه مواجه هستيم. اين ديدگاه با نگرش سارتر نيز همخوان است. از نظر سارتر هم اساسا ما زير نگاه ديگري، به سوژه بدل ميشويم؛ مثلا در تجربه شرم آدمي زير نگاه ديگري از كليت خويش در مقام نفس (self) آگاه ميشود.
اما از نظر سارتر در عين حال نگاه، پديدهاي است كه سوژه فردي و ذهني را كليتزدايي ميكند و او را بدل به ابژه ميسازد. فرد، زير نگاه ديگري از اين امر آگاه ميشود كه خود او بخشي است از يك حوزه بصريِ بيگانه كه به دست امكانات بيگانه ساختار مييابد و فرد بدينسان ابژهبودن را تجربه ميكند(7). در متن جامعه، انسانها جملگي اين فرايند عينيتيافتن را كه ملازم است با فرايند اجتماعيشدن (socialization) تجربه ميكنند.
به طور كلي، زيمل از حيث پديده نگاه، تفاوتي اساسي ميان شهرستانها و كلانشهر قائل ميشود. در شهرهاي كوچك، افراد يكديگر را ميشناسند و عموما در چشمان يكديگر خيره ميشوند و به بيان متعارف، نگاههاي گرمي دارند. كمبودن محركها (stimuli)، خصوصا محركهاي بصري، موجب ميشود كه نگاه افراد به يكديگر و به محيط پيرامون غالبا با مكثها و وقفههاي طولاني همراه شود و به دليل دوجانبهبودن يا در يك سطح بودن افراد و شناخت آنها نسبت به يكديگر، مكالمه آنها نيز با نگاههايي دوختهشده به ديگري همراه است.
اما بالعكس، در محيط كلانشهري، به خاطر حجم انبوه محركهاي بصري و به تبع آن ذهنيشدن فرهنگ، گشودگي در روابط افراد و عدم شناخت آنها نسبت به يكديگر كه امكاني براي بياعتنايي افراد به يكديگر ايجاد ميكند ، حفظ فاصله اجتماعي و بقاي نفس فردي در ميانه آشوب و فوران محركهاي دائما متغير كه اين حفظ فاصله يكي از خصلتهاي اصلي تيپ شخصيتي بيگانه است و از نظر زيمل ما در كلانشهرها به منزله بيگانهها اجتماعي ميشويم و به عرصه نمادين پا ميگذاريم، اهميت بازنمايي نفس (self) و چهره و بدن در كلانشهر و نقش مهم مد در روابط كلانشهري - كه عنصري اساسي براي درك ما از ديگري است و اين درك نيز غالبا مبتني است بر نگاه - و مسائلي از اين دست، همگي موجب ميشوند تا نگاهها در كلانشهر حالتي سرد، بياعتنا، غالبا كوتاه و بدون مكث، همواره مراقب اطراف، تهديد شده و اضطرابآلود، به خود بگيرند. فريزبي در كتاب خود با توسل به استعارهاي سرشار از خطر و تهديد، چنين اشاره ميكند: «در مواجهه با جمعيت و در سيستمهاي حمل و نقل عمومي، اين چشم است كه به سريعترين شكل، نيات ما براي كنش متقابل را تجلي ميدهد. چشم در اشيا فرو ميرود، پس مينشيند، فضايي را دربرميگيرد، بيهدف پرسه ميزند، ابژه مطلوب خود را تو گويي از پس پشت ميقاپد و آن را به سوي خود ميكشد. در ميانه تاثرات سيلآساي شهر، نگاههاي تيز و تند و شدتيافتن تحريكات عصبي، اين چشم بنا به استدلال متن كلا چيزي شبيه به چشم يك شكارچي است؛ آماده براي جنبش ولي بيحركت؛ هوشيار اما نه مشوش؛ محيط بر همه چيز؛ هرچند خود، هيچگاه به چنگ نميآيد. اين چشم ايدئال فرد شهرنشين و جامعهشناس است... براي اينكه اين نگاه سيماشناختي در دام محتواهاي فردي نيفتد، بايد خود را در مقابل حس همدلي يا بيزاري مصون سازد؛ چشمي سرد». (8)
اتفاقا يكي از مثالهاي مورد علاقه زيمل براي كنشهاي چهره به چهره و رد و بدلشدن نگاهها، سيستمهاي حمل و نقلي همچون اتوبوس است. افراد در كلانشهر به خوبي به قدرت پيونددهنده نگاه واقف هستند؛ نگاهي كه ميتواند هرآينه فرد را درگير كنشهاي ناخواسته سازد. بسيار ديدهايم كه در مكانهاي عمومي نظير مترو، اتوبوس، سالنهاي انتظار، آسانسور و... افراد، خود را سرگرم مطالعه روزنامه و مجله ميكنند و در واقع، پشت روزنامه پنهان ميشوند و پناه ميگيرند، به چراغهاي سقف آسانسور خيره ميشوند، با اشياي دم دست خود ور ميروند و خلاصه تلاش ميكنند تا از نگاههاي مكثدار ديگران پرهيز كنند. هركسي كه حتي مدتي كوتاه در كلانشهرها به سر برد، به خوبي درمييابد كه ممكن است در ميانه چشمهاي انبوه و سرگردان جمعيت، نگاه ما در يك آن با نگاه شخصي ديگر تلاقي پيدا كند ولي اين نگاه، نگاهي سرد و بيروح است كه گويي از ابتدا معطوف به هيچچيز نبوده. ممكن است ساعتي بگذرد و افراد گاهوبيگاه نگاهشان به يكديگر بيفتد، بيآنكه كلامي ميانشان رد و بدل شود.
به خوبي قابلدرك است كه براي يك روستايي يا شهرستاني، ايننوع كنش متقابل مبتني بر نگاه، شوكهكننده و پسزننده است. او لاجرم شهريان را افرادي غيرعاطفي و سرد تلقي ميكند كه هيچ اعتنايي به همنوع خويش ندارند. حال تصور كنيد كه همين شهرستاني سادهدل از اتوبوس پياده شود و در خيابانهاي درندشت متروپل با سيلي از تبليغات كالاها و ايماژهاي انبوه و بيثبات و درگردش مواجه شود و محركهاي عصبي و بصري بيشمار بر سر او آوار شوند. واضح است كه در اين وضعيت، به دليل عدم رشد فرايند ذهنيشدن فرهنگ در نتيجه شدتيافتن محركها، فرد قادر نيست تا با اين محركهاي جنونآسا كنار بيايد و هراس از گمشدن در دل اين محشر عظيم او را فردي منفعل و آسيبپذير ميسازد.
نگاه صرفا رسانهاي نيست كه افراد از طريق آن اطلاعاتي راجع به وضعيت و شرايط و محيط پيرامون خويش كسب ميكنند بلكه نگاه، يكي از ابزارهاي بنياديني است كه افراد از طريق آن وضعيت و شرايط وجود خويش را برميسازند. در واقع از نظر زيمل، نگاه، نوعي كاركرد منفعلانه قوه شناخت نيست بلكه فعاليتي است كه ما از طريق آن راه درك خود را روي ديگري ميگشاييم يا خود را از ديگران پنهان ميسازيم.
در جهان مبادلهاي زيمل، حوزه بصري نه تنها به فرد رخصت ميدهد تا ديگري (other) را در كنار ديگر ابژهها درك كند بلكه در عين حال ديگري را از ديگري بودن (otherness) خود آگاه ميسازد. يكي از مهمترين ثمرات نظري ديدگاه زيمل، از بين بردن نگرش خودمدارانه و سادهانگارانهاي است كه مركزيت را به نفس (self) يا فرد ميدهد. ديدگاه زيمل عينيتي را به نفس منتسب ميكند كه براي روابط اجتماعيِ باميانجي (mediated) ضروري است؛ نگاهِ عينيتبخش (objectifying) مبنايي است براي روابط غيرشخصي و سلسلهمراتبي و روابط مبتني بر رقابت و سلطه(9). درواقع دوجانبهبودن و عينيتيافتن كه بهزعم زيمل ذاتيِ روابط مبادله هستند، شكلدهنده امكان جامعهاند (عنوان يكي از مقالات زيمل «جامعه چگونه امكانپذير است» است) و همانطور كه گفتيم نگاه فرم ناب همرفتاري و مبادله است كه خود در هيچ ساختاري عينيت نمييابد.
با توجه به بصيرتهاي اساسي زيمل در باب تجربه بصري، نگاه و كلانشهر ميتوان سويههاي پاتولوژيك و بيمارگون نگاه و تجربه بصري در كلانشهري همچون تهران را نشان داد كه اميدواريم در مجالي ديگر بدان پرداخته شود
پانوشتها:
1 - فريزبي، ديويد.«
گئورگ زيمل»، ترجمه جواد گنجي، تهران، انتشارات گام نو، 1386، ص 220.
2 - مفاهيم مكان و خصوصا فاصله (كه تا حد زيادي برگرفته از فلسفه نيچه است) جايگاه مهمي در جامعهشناسي زيمل دارند كه به دليل مجال كوتاه، نميتوان بدانها پرداخت. زيمل در مقاله معروف «بيگانه» نشان ميدهد كه چگونه تنش فاصله و نزديكي در هرنوع كنش متقابلي نقشي تعيينكننده دارد. نگاه نيز يكي از عناصر مهم ايجاد فاصله و نزديكي است.
3 - همان، ص 175.
4 - اين امر يكي از استلزامات مهم ديدگاه زيمل است كه نياز به شرح و بسط دارد. براي تحليلي موجز و روشنگر در اينباره رجوع كنيد به: همان، ص 173 تا 180.
5 - Simmel, Georg. ‘The Everyday Life Reader’. “The Berlin Trade Exhibition 1896”. By Routledge, 2002. pp297-301.
6 - در ارغنون شماره 22، دو مقاله به قلم ژيژك با ترجمههايي از مازيار اسلامي و مراد فرهادپور وجود دارد با عناوين «در نگاه رعبآور او نابوديام مشهود بود» و «چگونه آنان كه گول نخوردهاند به خطا ميروند». در اين دو مقاله ژيژك به نحوي مبسوط پيوند ميان نگاه، سوژه، قدرت، ديگري بزرگ و ... را شرح ميدهد. ژيژك در عبارتي چنين مينويسد: «نگاهي كه من با آن مواجه ميشوم، نه يك نگاه ديدهشده بلكه نگاهي است كه توسط من در حوزه ديگري تصور ميشود. نگاه، نه نگاه شخص ديگر بلكه شيوهاي است كه آن نگاه به كمك آن مرا جلب ميكند؛ شيوهاي كه سوژه خودش را با آن ميبيند...».
7 - A Collection Edited by David Frisby, ‘Georg Simmel, Critical Assessments’. “On the Visual Constitusion of Society: The contributions of Georg Simmel and Jean-Paul Sartre to a Sociology of the Senses”. By Routledge. 1994.
8 - فريزبي، ديويد. «گئورگ زيمل»، صص 37 و 38.
9 - يكي از موضوعات پژوهشي زيمل روابط قدرت و سلطه و انقياد بود. نقش نگاه در اين روابط نيز در آثار زيمل به چشم ميخورد. شايد ذكر يك مثال بد نباشد، سيمون دوبوار اشاره ميكند كه پيشتر، زنان فرانسوياي كه جرأت نگاهكردن نسبتا مكثدار را به چشمان مردان داشتند، به عنوان زناني هرزه تلقي ميشدند و با همين نگرش با آنان رفتار ميشد كه از نظر او، اين امر بيانگر انقياد جنسي در جامعه فرانسه است؛ يا مثلا در گذشته نهچندان دور در آمريكا اگر سياهان مستقيما به سفيدپوستان خيره ميشدند، مجازات ميشدند.