Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی انديشه
 
علم، تحكم بردار نيست
انديشه‌اجتماعی- محمد رضا ارشاد:
اين روزها اگر سري به پايگاه‌هاي گوناگون اينترنتي در خصوص توسعه بزنيد، متوجه مقالاتي مي‌شويد كه درباره ماهيت علم و توسعه علمي در ايران به چاپ رسيده‌اند.

در ميان انبوه مقالات و احياناً گفت‌وگوهاي چاپ شده در اين زمينه، شايد بيش از همه، مقاله‌هاي دكتر رضا داوري و پاسخ منتقدان به وي و به نوبه پاسخ او به آنها، چشمگيرتر از همه باشد. از آن جهت كه وي انگشت بر مسئله‌اي نهاده كه كمتر پژوهشگري اهميت آن را ناديده مي‌انگارد، يعني درج مقاله‌هاي علمي در «ISI» جهت اثبات توان علمي جامعه.

با اين حال، دكتر داوري معتقد است كه مجلات «ISI» ميزان درستي براي سنجش علم در ايران نيستند و از «ISI» بايد در حد يك مركز اطلاع‌رساني استفاده كرد. از اين‌رو، به نظر وي معضل بنيادين جامعه ما نداشتن برنامه و مديريت علمي است.

 اين بحث و گفت‌وگو همچنان در جامعه ما زنده است و كمترين فايده‌اي كه مي‌تواند از اين مباحثات عايدمان شود اين است كه ببينيم چه كاستي‌هايي در اين حوزه داريم و متوجه فراهم‌سازي زمينه‌هايي براي تدوين سياست‌هاي علمي بشويم.

از اين‌رو، سراغ دكتر مهدي گلشني، فيزيكدان، استاد فلسفه و رئيس پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي رفتيم و با وي درباره وضعيت علم، جامعه علمي و توسعه علمي در جهان اسلام، غرب و ايران معاصر به گفت‌وگو نشستيم.

  • پژوهشگران از توسعه علمي به‌عنوان بنياد «توسعه» نام مي‌برند؛ اما توسعه علمي خود مؤلفه‌هايي دارد كه گويا ما هنوز آنها را درنيافته‌ايم. چون اگر غير از اين بود، سهم ما از علم و دانايي بيش از آن چيزي بود كه امروزه شاهد آنيم.

    اين در حالي است كه در گذشته، تمدن اسلامي به‌ويژه در حوزه ايران، از پيشينه علمي درخشاني برخوردار بود و گونه‌اي سنت عقلاني در پيكره جامعه ايراني ريشه دوانده بود. با اين وجود، به دلايلي اين سنت دانايي تا به امروز تداوم نيافت و حتي با برخورداري از اين پيشينه هم، امروزه نتوانسته‌ايم، به توسعه علمي آن گونه  كه بايد برسيم.

    اين مسئله گذشته از آنكه نشانگر مؤلفه‌هاي متفاوت توسعه علمي در هر عصري است، خود نيازمند بررسي و تحليل است.هم از سويي ديگر، در راستاي توسعه  علمي و فهم ماهيت علم جديد، برخي انديشمندان ما به تعبيرهايي چون «علم قدسي»،  «علم اسلامي»، «علم خداباور» و از اين قبيل متوسل شده‌اند. بايد بررسي كرد كه آيا اين تعبيرها نقشي  در ترسيم دورنماي توسعه علمي ما خواهند داشت يا نه؟ به هر روي، از جنابعالي مي‌خواهم كه ابعاد مسائل طرح شده را يكايك بشكافيد؟

در قرون اخير؛ يعني از دوران صفويه به بعد، غرب در پي جهان گستري بوده است. نمونه اين سلطه‌گري را در رفتارهاي انگليسي‌ها، فرانسوي‌ها، پرتغالي‌ها و ايتاليايي‌ها مي‌بينيم. از  آن طرف، جهان اسلام هم از اين سلطه‌گري غرب غافل بوده است. درواقع گونه‌اي نگاه خوش‌بينانه به غرب در جهان اسلام وجود داشت.

 اين بود تا زماني كه ناپلئون در قرن نوزدهم به مصر وارد شد. اين حادثه، جهان اسلام را با غربي رويارو كرد كه از نظر سلاح خيلي قوي بود. از اين پس، مسلمانان به اين فكر افتادند كه حداكثر خود را در برابر غربي‌ها مجهز به سلاح ‌كرده تا قدرت مقابله با آنها را پيدا كنند. اين در حالي بود كه هيچ‌كس، آن زمان در جهان اسلام، اهميت پيشرفت علم در غرب را درك نكرد. به همين دليل، بعدها مسلمانان در برابر علم غرب، بهت زده شدند و فراموش كردند كه در دوره‌اي- به قول جورج سارتون- حداقل  250 سال فرمانرواي مطلق علم در جهان بودند.

آنچه  مسلم است، غرب در 2 قرن اخير به طرق مختلف كوشيده كه جهان اسلام را در خواب نگه دارد؛ حالا چه از طريق حكام  دست نشانده و چه از طريق افرادي كه در غرب تحصيل كرده و مفتون آن شده‌اند و پنداشته‌اند كه اگر كشورشان بخواهد راه پيشرفت و ترقي علمي را بپويد، بايد در همه احوال و اطوار از غرب تقليد كند.

 متأسفانه اين برداشت مؤثر واقع شد و هنوز هم تحصيل‌كردگان آن زمان نفوذ دارند و از طرفي هم، عمده كشورهاي اسلامي علم‌شان را از اين تحصيل‌كردگان گرفته‌اند. اين مسئله، نه تنها به پيشرفت علمي جهان اسلام مدد نرساند، بلكه سبب ركود هم شد. حال آنكه، به نظرم، عناصري كه باعث پيشرفت علم در غرب شد، در اسلام هم وجود  دارد، اما آنها (عناصر) هيچ‌گاه به كار گرفته نشدند.

 وقتي كه گفته مي‌شود:«الاسلام يعلوا و لا يعلي عليه» و يا «اطلبو العلم ولو بالصين» مقصود يادگيري علوم ديني نيست، بلكه منظور  هر علمي است كه مفيد به حال بشر است. مسلمانان اينها را فراموش كرده‌اند.

  • از فراموشي مسلمانان و عدم تذكر آنها نسبت به سنت علمي خودشان سخن مي‌گوييد، حال آنكه امر ديگري در كار است. اگر به تاريخ علم در جهان اسلام بنگريم، به‌ويژه شكوفايي آن در عصر زرين تمدن اسلامي و ظهور دانشمندان گوناگون در رشته‌هاي مختلف علمي؛ از رياضيات گرفته تا پزشكي، داروشناسي، ستاره‌شناسي و... عده‌اي در شگفت مي‌شوند كه چرا اين سنت عقلاني و علمي نتوانست در عصر جديد، به يك نوزايي علمي در جهان اسلام بينجامد.

    فكر مي‌كنم كه از جمله دلايل اين امر، طرز تلقي و فلسفه متفاوتي بوده كه در پشت هر يك از اين 2 سنت علمي؛ يعني سنت علمي جهان اسلام و سنت علمي مدرن نسبت به جهان و انسان وجود دارد. اين مسئله، ابعاد پيچيده‌اي دارد كه شايد از حوصله اين گفت‌وگو خارج باشد، اما  به نظر شما چرا با وجود اين سنت غني علمي، مسلمانان هنوز نتوانسته‌اند سنت جديد علمي خود را سامان دهند؟

به نظرم، در دوره‌اي از تاريخ اسلام كه تقريبا از غزنويان آغاز مي‌شود و در دوران سلاجقه به اوج خود مي‌رسد، تفكر و مكتب اشعري‌گري بر جهان اسلام حاكم شد و به تدريج عقلانيت را كنار گذاشت.

از اين زمان، عملا علوم عقلي منزوي شد. اشعري‌ها مي‌گفتند كه همه چيز را بايد از قرآن و سنت گرفت، حال آنكه فراموش كرده بودند خود قرآن دستور داده كه زمين و آسمان ها را كاوش كنيد و درباره سرگذشت اقوام بينديشيد و از اين قبيل. از اين‌رو، از عوامل داخلي كه باعث شد رشد علم در جهان اسلام عقب بيفتد، حاكميت تفكر اشعري بود. به پيرو همين امر بود كه غزالي موضعي ضدفلسفي گرفت و اين مسئله به نوبه خود به ركود علوم دامن زد.

البته در كنار اين عامل مهم نبايد از عوامل بيروني نظير تجزيه جهان اسلام و حمله مغول غافل ماند، تا اينكه در دوران اخير هم، غرب به عنوان يك عامل مهم، سبب ركود در جهان اسلام شد. اين امر هنوز ادامه دارد و غرب – به قول يكي از دانشمندان غربي – مي‌خواهد يك «ژاپن اسلامي» از جهان اسلامي بسازد. بنابراين بر علما و دانشمندان جهان اسلام است با انسجام خود يك برنامه‌ريزي براي اعتلاي علمي جهان اسلام بكنند؛علمي كه حاصل آن تخريب انسان، جهان و محيط‌زيست نباشد، اما ما را در مرز دانش روز قرار دهد وعوض اينكه از ديگران تقليد كنيم، الگو و سرمشق ديگران باشيم.

اما عطف به آن بخش از پرسش شما كه گفتيد: چرا اين سنت عقلاني اسلامي نتوانست در مواجهه با عصر جديد خود را بازسازي كند؟بايد گفت كه مسلمانان به ميراث خودشان توجه كمي دارند و پيشرفت غرب براي آنها بسيار مبهوت كننده بود. اگر سفرنامه‌هايي را كه از نويسندگان دوران قاجار بازمانده، بخوانيد، متوجه اين احساس (بهت‌زدگي) مي‌شويد. آنها فراموش كرده بودند كه ريشه‌هاي اين پيشرفت در خود ما هم وجود دارد. حداكثر آن، اين حرف مرحوم سيدجمال بود كه تمام اين پيشرفت‌هاي علمي (غرب) در دين ما هم وجود دارد و لذا بايد اين را ادامه بدهيم.

 او حتي متوجه نبود كه علم غربي حامل يك جهان‌بيني است كه لازمه‌اش تضعيف دين است. اما از اوايل قرن بيستم، مسلمانان كم‌كم متوجه اين مسئله شدند. مثلا مرحوم «مودودي» از اين صحبت مي‌كند كه ما با عينك فرنگي به قضايا نگاه مي‌كنيم. او مي‌گفت درست است كه ما آموزه‌هاي ديني را در مدارس و دانشگاه‌هاي‌مان تدريس و ترويج مي‌كنيم، اما عمده مباحثي كه مي‌خوانيم، غربي است.

  • جنابعالي از يك‌سو برپايه گفتمان «آنچه خود داشت» بر اين نظريد كه همه آن عناصر مترقي موجود در علم غربي، در جهان اسلام و به عبارتي نزد «خود ما» پيشينه‌اي دراز دامن دارد. نيز از ديگر سو، معتقديد كه سرشت «علم غربي» سيطره‌جوست و در نهايت به تخريب انسان و جهان مي‌انجامد. آيا اين نوعي دور و در واقع ناشي از سرگرداني ما نيست كه در عين آنكه «علم غربي» را به دليل سلطه‌جويي‌اش رد مي‌كنيم، ردپاي آن را در سنت و تاريخ خودمان بجوييم؟

اين طور نيست. ما همه مولفه‌هاي علم غربي را رد نمي‌كنيم. علم غربي داراي مولفه‌هايي است. در واقع مولفه‌هايي چون: مشاهده، تجربه،‌ آزمايش و نظريه‌پردازي را كه بخشي از علم غربي بر آن استوار است، در اسلام هم داريم: «قل سيروافي‌الارض فانظر واكيف بداء الخلق»: در زمين بگرديد و بنگريد (تامل كنيد) كه خداوند چگونه آفرينش را آغاز نهاد. اسلام اين امر را برعهده خود ما گذاشته است. بنابراين تجربه و نظريه‌پردازي، خاص غرب نيست؛ اما تفاوت دين ما با غرب در 2 موضع آشكار مي‌شود و در همين جا مسئله «علم ديني» مطرح مي‌شود: يكي‌اينكه در مقام كاربرد است.

اسلام كاربرد علم را براي تخريب جهان و انسان مجاز نمي‌داند. دوم‌اينكه  مسائلي وجود دارند كه علم تجربي قادر به تصميم‌گيري نهايي درباره آنها نيست. به اين علت كه دامنه علم تجربي محدود است؛ يعني مقيد به زمان و مكان معيني در جهان است. هم‌اكنون طبق اطلاعات موجود، ما تنها 5 درصد از ماده را مي‌شناسيم.

بقيه را ماده و انرژي تاريك مي‌ناميم. بنابراين آگاهي ما از جهان كامل نيست. نيز علم تجربي نمي‌تواند به طور مطلق راجع به آغاز جهان و نحوه پيدايي بشر توضيح دهد. علم امكانات محدودي را مطرح مي‌كند. پس، ما آن امكاناتي را مي‌پذيريم كه با جهان‌بيني ديني ما سازگار باشد.

 در واقع آن نظريات جهان شمولي را كه علم ارائه مي‌دهد، ما نمي‌توانيم بپذيريم، چرا كه علم تجربي قادر نيست، نتيجه يگانه‌اي درباره جهان به دست دهد. از اين‌رو، با نظر به اين  2 مولفه اخير؛ يعني تفاوت در كاربرد و تفاوت در جهان‌بيني، مي‌توان از «علم ديني» و «علم غيرديني» سخن گفت. در غيراين صورت چنين تقسيم‌بندي‌اي منتفي است.

  • در جايي اشاره كرده‌ايد كه اخيراً عده‌اي از دانشمندان و فيزيكدانان در نامه‌اي به بوش، او را از فرجام ناخوشايند سلاح‌هاي هسته‌اي برحذر داشته‌اند...اين را هم اضافه كنم كه عده‌اي در غرب فلسفه علمي همانند ما دارند.

خواستم از اين اعتراض و يا اعتراض‌هاي مشابه ديگري كه دانشمندان غربي اينجا و آنجا از كاربردپيشرفت‌هاي علمي داشته‌اند، اين نتيجه را بگيرم كه بايد كاربردهاي ايدئولوژيك علم و يا ابزار حكومت قرار گرفتن آن را از فلسفه علم جدا كرد.

  • اگر اين تفكيك صورت نگيرد، بايد معتقد شويم كه واقعا  «علم مدرن» خشونت و نابودي را به دنبال دارد و آن را تجويز مي‌كند؟

اين سؤال خوبي است. علم در نهايت به جايي مي‌رسد كه خودش نمي‌تواند بگويد كه اين كار را بايد كرد يا نه. مثلا آيا علم مي‌تواند بگويد كه بشر به طور كل بايد تغيير كند؟ نه! در واقع از جايي بايد مبنا گرفت. به هر حال عالم بايد موضعي بگيرد. علم يك دانشمند را نمي‌توان كاملاً از موضع‌گيري وي تفكيك كرد.

 اگر اين كار صورت مي‌گرفت، خيلي خوب بود؛ يعني اگر مي‌شد يافته‌هاي علم را كاتالوگ كرد و پيش‌فرض‌هاي ايدئولوژيك، جهان‌شناختي، روانشناختي و فرهنگي عالمان را از آن (علم) جدا كرد، مي‌توانستيم به يك علم جهاني قائل شويم، اما بي‌استثناء هر عالمي را بيابيد، راجع به اين كه آيا اين كار صورت بگيرد يا نه، بايد موضعي اتخاذ كند.

در تاريخ علم مدرن داريم دانشمنداني را كه از كاربردهاي مخرب علم انتقاد كرده‌اند. معروف است كه پس از بمباران هيروشيما و ناكازاكي، بسياري از فيزيكدانان، اين نحوه كاربرد علم را به باد انتقاد گرفتند.

بي‌ترديد فيزيكداناني وجود دارند كه با اين نحوه كاربردهاي علم مخالفند. مثلا كسي كه در پروژه «منهتن» آمريكا، در ساختن بمب نظارت داشت، «هانس تسه»، فيزيكدان آلماني مقيم آمريكا بود. او صريحاً در سال 1997 در نامه‌اي به كلينتون رئيس جمهوري وقت آمريكا گفت كه سراغ ساخت هيچ اسلحه‌اي نرويد و اصلاً دانشمندان نبايد اين نوع كارها را بپذيرند.

  • خوب مبناي اين مخالفت چيست؟ شما كه مي‌فرماييد سرشت «علم غربي» تخريب‌گراست. پس چگونه دانشمنداني نظير اين فيزيكدان آلماني برخلاف اين سرشت حركت مي‌كنند؟

مبناي اين مسئله اين است كه وقتي اين دانشمند به فطرت انساني‌اش رجوع كرد، ديد كه نمي‌تواند نابودي بشر را بپذيرد. از خود انيشتين بگيريد تا امروز، مواضع همه دانشمندان غربي تغيير كرده است. بنابراين خود علم بي‌طرف است و موضعي اتخاذ نمي‌كند. اين مورد اتفاق همه است.

  • يعني مي‌خواهيد بگوييد كه علم هيچ غايتي ندارد. اگر غايت علم را رفاه و بهروزي انسان در جهات گوناگون بدانيم، مي‌بينيم كه علم چندان بي‌طرف هم نيست.

غايت، برخاسته از خود علم نيست. هيچ عالمي يك ليزر نمي‌سازد، مگر آنكه هدفي براي خودش در نظر گرفته است. اين مسئله به جهان‌بيني عالم  برمي‌گردد. امروزه بايد علم مدرن را از علم قديم جدا كرد. علم قديم كاربرد نداشت و تنها منحصر به تدريس بود. در واقع برد آثاري چنداني نداشت، اما علم مدرن آثار وسيعي دارد و به سادگي در اختيار حكومت‌ها قرار مي‌گيرد.

 اخيراً يكي از برندگان جايزه نوبل پزشكي از اين كه 50 درصد دانشمندان مشغول ساختن وسايل تخريبي هستند، اظهار تاسف كرد. اين رقم خيلي بالايي است. البته برخي از اين عالمان در نهايت متوجه مي‌شوند كه اين كاربردها اصلا به نفع بشر نيست و لذا از آن فعاليت‌ها كناره‌گيري مي‌كنند. واقعيت آن است كه عده‌اي از اين دانشمندان مي‌دانند كه دارند چه مي‌كنند، اما آن جهان‌بيني بر آنها حاكم است و خود را در اختيار حكومت‌ها قرار داده‌اند. حكومت‌ها هم به فكر قدرت و سلطه‌اند.

  • اگر علم مدرن خود را از سيطره جهان‌بيني‌ها و ايدئولوژي‌هاي حاكم رها كند، مانند كاري كه هم اكنون بسياري  از دانشمندان غربي كرده‌اند و مي‌كنند، آيا اين علم به غايت متصور در –به تعبير شما- «علم اسلامي» نزديك نمي‌شود؟

چرا يك بعد آن نزديك مي‌شود؛ اما در بعد ديگرش فكر نمي‌كنم. بدين معنا كه علم بخواهد بدون كمك «متافيزيك» به تبيين جهان بپردازد، جداً محل سؤال است. هم اكنون عده‌اي از دانشمندان درجه اول پذيرفته‌اند كه علم در بيان نظريه‌هاي عام متاثر از متافيزيك است. منابع و نقل و قول‌هاي بي‌شماري از علماي طراز اول در اين‌باره وجود دارد.

از سويي ديگر، من ترجيح مي‌دهم به جاي علم اسلامي از «علم خداباور» صحبت بكنم چرا كه بسياري از عالمان مسيحي هم، همين تلقي‌اي را كه ما از علم اسلامي داريم، از «علم مسيحي» دارند. به طوري كه يكي از فيلسوفان سوئدي كه مي‌خواست مقاله‌اي در باب علم ديني بنويسد، همزمان كه از من به عنوان فردي از جهان اسلام نقل كرده بود، از «پلانتينكا» هم به عنوان فيلسوفي از جهان مسيحيت نقل كرده بود و نتيجه گرفته  كه حرف اين 2 يكي است. اصولا پيروان اديان ابراهيمي مي‌توانستند موضع يكساني درباره علم اتخاذ كنند.

  • چرا «علم خدا باور»(Theistic science) را به جاي تعبيرهاي «علم ديني» يا «علم اسلامي» به كار مي‌بريد؟

البته من در مقاله‌اي كه در جهان بسيار تاثيرگذار بود، درباره علم اسلامي صحبت كردم. علت آنكه از علم اسلامي سخن به ميان آوردم، اين بود كه علم اسلامي بسيار بد فهميده شده است. حرفم در آن مقاله اين بود كه اصطلاح علم اسلامي مي‌تواند درست به كار برود  و واجد معناست. نيز در آنجا مطرح كردم كه عده زيادي از علما- غربي و شرقي- تعبير «علم خداباور» را قبول دارند. اين علم مبتني بر متافيزيك است و بر اين باور است كه بايد كاربردهاي علم در جهت نفع دراز مدت بشر باشد.

بنابراين، اگر در اينجا از علم اسلامي صحبت مي‌كنم، مقصودم علم خداباوري است كه در جهان اسلام نمود داشته است و نيز معتقدم كه در بسياري جهات 2 دين ابراهيمي ديگر با ما اشتراك دارند.

بنابراين علم خدا باور، غايتي غير از غايت ماده‌گرايانه كه در علم مدرن وجود دارد، براي علم تعريف مي‌كند. در اين وضعيت، ديگر دانشمندان و علما، عمله و دستاويز مصالح حكومت‌ها قرار نمي‌گيرند.

  • اگر غايت علم را گسترش رفاه و توسعه بشر بدانيم، آن پشتوانه متافيزيكي چه تاثيري در پيشبرد يا عدم پيشبرد اين غايت دارد؟ به عنوان مثال،‌ اگر2 فيزيكدان، يكي سكولار و ديگري، به تعبير شما خداباور را در نظر آوريم، آيا اين پيش فرض‌ها، يعني ماده‌گرايي يكي و خداباوري ديگري تاثيري در آن غايت بنيادين علم خواهد داشت؟

پرسش بسيار خوبي است. اگر بشر به اين  قانع  بود كه فقط تجربه‌هايش را توضيح دهد، و كاربردها را هم متناسب با منفعت واقعي انسان تنظيم كند، هيچ اختلافي نبود؛ اما مشكل اينجاست كه بشر تنها در پي توضيح تجربه‌هايش نيست. او مي‌خواهد، جهاني را هم كه به آن دسترسي ندارد، توضيح دهد.

بسياري از علما فقط در سطح تجربي متوقف نمي‌شوند. در واقع عالم مي‌خواهد راجع به كل جهان هم اظهار نظر كند. مشكل اينجاست كه او مي‌خواهد نظريه‌اش را به كل جهان تعميم بدهد. اگر اين نباشد، ما اختلافي نداريم.

مثلاً اگر فيزيكدان بخواهد در آزمايشگاه بر روي ليزري كار كند و نتايج آن را به هستي تعميم ندهد، اشكالي در كار نيست. مشكل آنجايي پديد مي‌آيد كه همين فيزيكدان مثلاً بگويد: اين ليزر بخشي از نور است، نور هم بخشي از فيزيك است. آيا در عالم غير از نور و ماده چيز ديگري وجود دارد يا نه؟ يا نه،(بگويد) من براساس مشاهداتم، كل عالم را در همين منحصر مي‌كنم.

اگر  اين فيزيكدان در وضعيت اول باشد، حداكثر به موضع «لاادري‌گري» در رابطه با عالم مي‌رسد. اما بشر در تاريخ نشان داده كه هيچ گاه در اين حد متوقف نمانده است. اين مسئله هم  منحصر به زمان حال نيست. از زمان يونان باستان تا به امروز، بشر مي‌خواسته كل جهان را به يك منشاء برساند. مثلا «تالس» يوناني خاستگاه عالم را آب مي‌دانسته است. تا اينكه به زمان  نيوتن مي‌رسيم.

نيوتن در زمين زندگي مي‌كند؛ ولي مي‌خواهد حركات ماه و خورشيد را با همان قانوني توضيح دهد كه حركت روي سطح شيب‌دار را. بنابراين قانوني (مكانيك نيوتني) وضع مي‌كند و با آن مي‌خواهد همه جهان را تبيين كند. سپس به «ماكسول» مي‌رسيم. او «الكترومغناطيس» را كشف مي‌كند.

درواقع او مي‌خواهد «مكانيك نيوتني»‌و «الكترومغناطيس» را به هم پيوند دهد كه موفق نمي‌شود؛ اما «الكتريسيته» و «مغناطيس»‌را كه 2 چيز مجزايند به هم ربط مي‌دهد و نور را  از درون آن استخراج مي‌كند. تا اينكه به «اينشتين» مي‌رسيم. اينشتين مي‌خواهد نظريه‌اي بپردازد كه براساس كشفيات نيوتن و ماكسول، هم شامل گرانش باشد و هم الكترومغناطيس.

 در سي و چهل سال اخير هم، بي استثناء همه فيزيكدانان درجه اول دنبال اين بودند كه همه نيروهاي طبيعت را به يك نيرو احاله دهند؛ يعني در پي توضيح كل جهان بوده‌اند. درواقع بشر، از حد خودش تجاوز كرده و مي‌خواهد همه چيز را توضيح دهد.اينجاست كه اشكال پيش مي‌آيد.

  • به نظرم بخشي از اين اشكال به اين برمي‌گردد كه ما در اينجا با مرزهاي شفاف ميان فلسفه و علم روبه‌رو نيستيم. اين برعهده فيلسوف است كه با توجه به پيشرفت‌هاي به دست آمده علمي، به پرسش از هستي و تبيين آن بپردازد. اين يعني لزوماً برون داد فيلسوف مثل يك فيزيكدان نيست.

    چنانكه كانت با تأثير از فيزيك نيوتن انقلاب كپرنيكي  خود در فلسفه را پي ريخت. فلسفه كانت، تخته بند فيزيك نيوتن نبود. هر چند برخي از فيزيكدانان معاصر، فيلسوفان علم هم به شمار مي‌آمده‌اند؛ اما نكته اين است كه به ضرورت، يافته‌هاي  علمي با طرح پرسش از وجود كه كار فيلسوف است، يكي نيستند.

درست است. علما مي‌توانند همين‌قدر پيش بيايند و بقيه را برعهده فيلسوف بگذارند؛ اما اين كار را  هيچ كس نكرده است. اصلاً اين امر با واقعيت كنوني همخواني ندارد. اگر هر كسي در حدي كه برايش متصور بود، مي‌ماند و بقيه را برعهده فيلسوف مي‌گذاشت، قضيه حل بود. اما از سويي مشكل ديگري هم وجود دارد و آن، اينكه از آن سو فيلسوف هم بايد به قدر كافي با اين يافته‌ها آشنا باشد تا بتواند براساس آنها بيانديشد.

آن وقت فيلسوف عالمي مي‌شود كه علاوه بر فلسفه، علم هم  مي‌داند. حال آنكه «اينشتين» و «هايزنبرگ» و ديگران عكس اين را عمل  كردند. اينها بدون آنكه بدانند، فلسفه را در نظرهايشان دخيل مي‌كردند.

درواقع آنچه كه به اسم فيزيك در اوايل قرن بيستم ساختند،  انديشه‌هايي بود كه فيلسوفان پوزيتيويست منطقي پديد آورده بودند. چيزي كه در اين ميان شايد حدود يك قرن بر آن پافشاري شد، اين بود كه با فيزيك مي‌توان تكليف كل عالم را تعيين كرد و نيازي هم به فلسفه نيست. حالا اين طور نيست.

ما فيزيكداني داريم كه يك دكترا در فيزيك دارد و يك دكترا در فلسفه  و مي‌داند كه اگر بخواهد حرف جامعي  بزند، نياز به فلسفه دارد. به همين دليل، در سال‌هاي اخير كنفرانس‌هاي بسياري در سطح جهان بين فيزيكدانان، زيست‌شناسان و فيلسوفان برگزار مي‌شود. اين توجه به فلسفه يك نكته مثبت است.

به‌ويژه آنكه اينشتين در پايان عمرش در جايي گفت كه اگر ما بخواهيم در اين نوع قضايا تصميم بگيريم، بايد جمعي از فيزيكدانان، رياضيدانان و فيلسوفان  را داشته باشيم. صرف نظر از دين، علم غربي به اين واقعيت رسيده است.بيهوده نيست كه دانشگاه معتبري مثل «كلمبيا»، بخش مباني فلسفي فيزيك را در دوره فوق ليسانس، افتتاح مي‌كند.

«هايزنبرگ» هم كه در ابتدا تابع پوزيتيويسم منطقي بود، در دهه 70 ، صريحاً  در مصاحبه‌اي مي‌گويد كه خوشحالم كه فلسفه به فيزيك بازمي‌گردد و فيزيكدانان دارند از فلسفه استفاده مي‌كنند.

  • با اين وصف، شما مهم‌ترين آسيب علم مدرن را اتكا به «علم‌گرايي» (scientism) مي‌دانيد؟

اين يك آسيب جدي است. بگذاريد اشاره كنم كه دو آسيب در اين زمينه وجود دارد: در بعد نظري، «علم گرايي»-  يا بهتر است، بگوييم-  علم زدگي وجود دارد، كه مي‌خواهد تكليف همه عالم را براساس همين علم موجود كه  ممكن است قطره‌اي در برابر علم 100 سال آينده باشد، تعيين كند. بنابراين، در اين زمينه بايد كمي تواضع داشت. در بعد عملي هم، اين است كه علم و علما آلت دست حكام و سياستمداران شده‌اند. اگر آلت دست آنها قرار نگرفته بودند، علم مثل قبل مي‌توانست عافيت‌زا باشد. مشكل اينجاست كه در پروژه‌هاي كلان علم، دولت‌ها دخالت دارند و آنها هم (دولت‌ها) اولويت‌شان اين است كه سلطه هر چه بيشتري بر جهان پيدا كنند.

  • از مجموع سخنان شما برمي‌آيد كه علم به‌تدريج به سمت رفع اين2 مشكل اساسي گام برمي‌دارد. اين را  شما كه حضوري پيوسته در مجامع علمي دنيا داريد، بهتر درك مي‌كنيد. با اين حال، آيا هنوز هم بايد از تفكيك ميان «علم ديني» يا- به تعبير شما- «علم خداباور» و «علم سكولار»  سخن به ميان آورد؟

بايد حدود علم تبيين شود. اگر اين كار بشود، نيازي به تفكيك ميان «علم ديني»‌و «علم سكولار» نيست. علت اين كه علم اسلامي را به كار مي‌بريم، اين است كه در حوزه خاصي كه مربوط به مبادي عالم مي‌شود، ناچاريم از متافيزيك استفاده كنيم و در اينجا از متافيزيك اسلامي صحبت مي‌كنيم. اگر نخواهيم به اين حوزه‌ها وارد شويم، اصلاً نيازي به سخن گفتن از علم اسلامي نيست. از سويي ديگر، هم‌اكنون بعد تخريب علم شديد شده و  متأسفانه در جهان اسلام به اين قضيه توجهي نمي‌شود. در حالي كه در جهان غرب، لااقل در بين بسياري از علما، نسبت به اين قضيه هوشياري وجود دارد.

پس، تا جايي كه مي‌توان بايد حدود علم را گسترش بخشيد. اگر بيشتر از آن  حدي كه علم براي ما متصور شده، ادعا نكنيم، نيازي  به تعبير علم اسلامي نيست. اما يك عالم مسلمان هم مي‌تواند ادعا كند كه من به عنوان يك مسلمان يك چنين برداشت و تعبيري از علم دارم. اشكالي كه وجود دارد، اين است كه برخي افراد بسيار پرنفوذ و شاخص در غرب، آن چيزي را كه به نام علم تحويل جامعه مي‌دهند، ايدئولوژي است. اگر اين مسئله نبود، نيازي به تعبير علم اسلامي نبود؛ اما وقتي ديده مي‌شود كه مثلاً كتابي در زمينه «زيست‌شناسي» چيزي را به نام علم تحويل مي‌دهد كه در واقع علم نيست، بلكه ايدئولوژي حاكم بر علم است، آنگاه عده‌اي هم براي تصحيح آن، اين طرف قضيه را مي‌گيرند.

  •  پس اين تعبير (علم اسلامي يا علم ديني) يك مفهوم اعتباري است.

به اين معنا اعتباري است كه به واسطه و اعتبار آن نظرگاه، پديد آمده است. حال اگر گفته مي‌شد كه در كنار جهان‌بيني مادي‌گرا، اين جهان بيني خدا باور و اسلامي هم وجود دارد و مي‌تواند به همان اندازه معتبر باشد، اشكالي وجود نداشت. فرق علم غربي با علم ما اين است كه اولي علم را در محسوسات محدود مي‌كند، حال آنكه اسلام آن را در قلمرو محسوسات محدود نمي‌كند.

بنابراين عالم اسلامي مي‌تواند ادعا كند كه علم‌اش را در متني تعبير مي‌كند كه جايي براي خدا و ماوراء‌طبيعت وجود دارد. پس، اگر آن طرف قضيه خودش را به يافته‌هاي علم محدود كند، اين طرف هم هيچ ضرورتي ندارد؛ اما وقتي به عنوان زيست‌شناس از «عالم خودزا» صحبت مي‌شود، اين ديگر زيست‌شناسي نيست، بلكه تعبير آن زيست‌شناس از برخي امور است كه تعميم داده شده است.

بنابراين، اگر همه دانشمندان علوم گوناگون توافق كنند كه يا به حد مشتركي كه محصول يافته‌هاي تجربي است، قناعت كنند، يا هر يك آن حدودي را به آن رسيده‌اند، ذكر كنند، مثلاً بگويند كه من از اين پس، اين را به عنوان يك عالم ملحد و يا عالم دين‌دار مي‌گويم، ديگر مشكلي وجود ندارد.

  • اخيراً هم «سنت‌گرايان» و از جمله دكتر سيد حسين نصر؛ به عنوان نماينده برجسته آن در ايران، از لزوم «علم قدسي»‌سخن به ميان آورده و كتابي هم با اين عنوان نوشته است. به نظر شما اين تعبير؛ يعني «علم قدسي»، تا چه اندازه به تعبير شما  به «علم خداباور» نزديك است؟

تقريباً با آن علم ديني‌اي كه ما مطرح مي‌كنيم، يكي است. علم از نظر اسلام، نور و روشني‌بخش است و به اعتبار آنكه آثار عظمت خداوند را به ما نشان مي‌دهد و نيز به اعتبار اينكه ما را از امكانات موجودي كه خداوند در طبيعت قرار داده، آگاه مي‌كند، قدسي است.
كلمه مقدس اصالتاً درباره خداوند به كار مي‌رود و به صورت فرعي به هر چيزي كه ما را به خداوند نزديك  كند. حال اگر علم قدسي مي‌گوييم، مقصود آن است كه منظورهايي را كه خداوند  براي آن «علم»  نهاده، برآورده شود.

  • آقاي دكتر! به نظرم مفهوم‌هايي از قبيل «علم ديني» و يا «علم قدسي» تعبيرهايي از علم هستند و  ربطي به ماهيت (فلسفي) علم ندارند، همان‌گونه كه تعبيرهاي ماده‌گرايانه از علم اين گونه‌اند.

تعبير «علم ديني» مي‌تواند وجود داشته باشد؛ يعني عالماني كه معتقدند علم متأثر از يك جهان‌بيني الهي است و علم را نبايد براي تخريب بشر به كار برد، عملاً  «علم قدسي»‌ دارند.

  • اگر يك عالم معتقد به تعبير «علم قدسي»، تعبيرش را جهان‌شمول بپندارد و درصدد تبيين جهان از اين حيث برآيد، آيا او نيز در دام ايدئولوژي نيافتاده است؟

او تنها عقيده‌اش را به عنوان يك مسلمان بيان مي‌كند، هيچ‌گاه نمي‌تواند به عالم مسيحي بگويد كه تو بيا مسلمان شو. از اين رو هيچ عالم معتقد به «علم خداباور» نمي‌تواند تعبيرش از علم را جهان‌شمول كند و بر آن پابفشارد. اصلاً علم تحكم‌بردار نيست. من خودم  يك كيهان‌شناس درجه اول را مي‌شناسم كه مي‌گفت: من تا 50 سالگي به خدا اعتقاد نداشتم ولي از آن به بعد به خدا رسيدم.

خوب! معلوم است كه اين كيهان‌شناس جهان‌بيني سكولار را كنار گذاشته و به يك جهان‌بيني خداباور رسيده است. اينها اموري تحكمي نيستند. خود شخص بايد نسبت به آنها قانع شود. عالم مسلمان به عنوان يك مسلمان مي‌تواند، صرفا تعبيرش از علم را بگويد؛ اما حق تعميم آن را ندارد. حال اگر كسي خواست، مي‌تواند بپذيرد يا نپذيرد.

  • آيا بر اين اساس مي‌توان به گفت‌وگوي ميان عالمان مختلف اعم از هر دو جهان‌بيني ياد شده اميد بست؟

بي‌ترديد ديالوگ در اين عرصه ضروري است. نتيجه ديالوگ اين است كه يا مواضع يكديگر را مي‌پذيرند و تاييد مي‌كنند و يا تاييد نمي‌كنند ولي در عين حال براي يكديگر احترام قائلند. به اين معنا كه هر كدام متافيزيك خاص خود را خواهند داشت.

به هر حال اين گفت‌وگو لازم است. اصولاً بسياري از بحث‌هايي كه در ميان فيزيكداناني چون «اينشتين»‌و «بوهر» در مي‌گرفت، فلسفي بود و در نهايت هم هر كدام برمبناي خود تاكيد مي‌كرد.

  • اگر اين‌گونه باشد، اين مسئله؛ يعني جهان‌بيني و يا تعبير عالم از علم، تاثيري بر غايت علم كه پيشرفت و رفاه بشر است، نمي‌تواند داشته باشد.

نه! هيچ تاثيري ندارد. به اين شرط كه تحميلي در كار نباشد. مشكل بيشتر از آن طرف است؛ يعني عالمان سكولاري مانند «داوكنيز» مدعي مي‌شوند كه دين يك ويروس است. در مقابل اين مسئله، اين طرف هم ناچار از اتخاذ موضع است و لذا مي‌گويد: اين علم نيست؛ بلكه ايدئولوژي است.

از اين‌رو، اگر قرار باشد كه اين ايدئولوژي و جهان‌بيني سوار علم شود، عالمان مسلمان هم مدعي مي‌شوند كه خوب ما هم جهان‌بيني اسلامي را به كار مي‌بريم. البته تا آنجايي كه مربوط به تجربه مي‌شود، تفاوتي مابين آنها نيست؛ اما در آنجايي كه پاي تعبير به ميان مي‌آيد، هر كس حق دارد تعبير خودش را بيان كند. اگر معضل «علم‌زدگي» وجود نداشت، هيچ‌كس در اين سوي دنيا، مسئله «علم اسلامي» و حتي در آن طرف، «علم مسيحي » را مطرح نمي‌كرد.

اينكه در اين باره در  كانادا كنفرانس گذاشته مي‌شود و كتاب‌هايي در زمينه «علم خداباور» چاپ مي‌شود، به اين خاطر است كه احساس مي‌شود  از علم سوءاستفاده مي‌شود و آن چيزي كه تحت عنوان علم به جهان داده مي‌شود، علم نيست.

موانع توسعه علمي در ايران
به نظرم در ايران، چيزي كه به حد وفور وجود دارد، شعار «توسعه علمي» است. همه براين نكته توافق دارند كه اگر بخواهيم به اين توسعه برسيم، بايد به فناوري روز دنيا مجهز شويم. حال اختلاف اصلي بر سر رسيدن به چگونگي «توسعه علمي» است. در واقع آن چيزي كه مقام معظم‌رهبري در سخنراني‌هايشان تبيين كرده‌اند، اين است كه علم ما بايد واجد 3 ويژگي باشد:

 1- قدرت بالا، چرا كه اگر از نظر علمي ضعيف باشيم، ديگران بر ما چيره خواهند شد.

 2 – علم را در راه رفع نيازهاي داخلي به كار بريم و اين به نظرم ركن قضيه است. امروزه علم ما به اندازه‌اي كه وسعت دارد، براي داخل استفاده نمي‌شود. مقالات علمي زيادي در اين كشور نوشته مي‌شود و جوايزي به نويسندگانشان داده مي‌شود، كه بيشتر آن مقالات هيچ نقشي در رفع نيازهاي جامعه ما ندارد.

 3– نوآوري علمي، ويژگي مهم ديگري است كه در سخنان مقام معظم رهبري وجود داشت.

دانشمندان ما بايد كمي مرزهاي دانش را بشكنند و به عبارتي كه من به كار مي‌برم،  ما  بايد سرمشق نويس بشويم. اين جرأت وجود ندارد. ما بيشتر برعلم جهاني حاشيه‌نويسي مي‌كنيم. به نظرم آن تشويقي كه لازم است از نوآوري بشود، صورت نمي‌گيرد و اين‌قدر كه به نگارش مقالات اهميت داده مي‌شود و معيار «ISI» و غيره در كار مي‌آيد، به نوآوري علمي توجه نمي‌شود. اين وظيفه وزارت علوم است كه تعيين كند كه مثلا در سال گذشته چه نيازهاي علمي را برطرف كرديم و چه نوآوري داشته‌ايم.

به جوانان اجازه داده شود كه شكوفا شوند و آنها را اجبار به مقاله‌نويسي در حوزه خاصي نكنند. از اين‌رو، بايد به خلاقيت، خودشكوفايي، رفع نيازهاي داخلي و خودكفايي و خود اتكايي اهميت بدهيم و اين، به نظرم، عصاره سخنان مقام معظم رهبري درباره «نهضت نرم‌افزاري علمي» بوده است.

بايد ببينيم كه  چگونه درصد مهمي از صادرات مالزي از تكنولوژي‌هاي نوست؟ چرا ما كه  از نظر علمي پيشرفته‌تر هستيم، در آن حد، صادرات ما متكي به تكنولوژي‌هاي نو نيست؟ چرا اين كارها را نكرده‌ايم؟ بي‌ترديد بايد روي اين مسايل كار كنيم. بنابراين، پيشنهاد مي‌كنم كه يك بازنگري كلي در سياست‌هاي علمي و سياست‌هاي تشويق كارايي علمي  صورت گيرد.

تاریخ درج: 14 آذر 1386 ساعت 08:50 تاریخ تایید: 15 آذر 1386 ساعت 12:37 تاریخ به روز رسانی: 15 آذر 1386 ساعت 12:36
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است