دین- مهدي فاطمي صدر :
مبرمترين مسئله در تامل نسبت ميان «وحي» و «دانش مدرن» آن است كه آيا امكان تعامل ميان اين 2 ساحت وجود دارد؟ و ابتداييترين پاسخ به اين پرسش آن است كه: نه؛ چه وحياي كه در سازمان دانش مدرن معناداري كند، ديگر وحي نيست و دانش مدرني كه وحي را برتابد ديگر نميتوان دانش مدرن دانست.
دانشهاي مدرن، سازمانهايي «غيبناباور» و «ذهنيت بسنده» هستند و اين غيبناباوري و ذهنيت بسندگياي كه از دل آن ميزايد، نه اموري روش شناختي كه برآيند بنيادهاي معرفتشناختي آن سازمانهاست و از همان جا ست كه مفروضات،روشها، رهيافتها و مسائل و نتايج اين ساحات در چارچوبي از همين جنس، معنا ميگيرند.
اينگونه به نحوي كاملا ذاتي در تماميت سازمان اين دانشها جايي براي وحي به چشم نميخورد، يا به بيان دقيقتر، امر وحي در اين سازمانها فاقد معنا است.
البته توجه به اين نكته لازم است كه منظور از نامعنايي وحي در نسبت با دانش مدرن، عدم معنامندي آن در نسبت با سازمان آن دانشها و زيرساختهاي معرفتي آنها است و اگر نه وحي به مثابه يك «موضوع» و حتي يك «مسئله» قابليت طرح و مطالعه در بسياري از اين ساحات را دارد.
آنچه در اينجا مورد بحث است، آن است كه در مطالعاتي اين گونه وحي يك «امر متقدم» بر سازمان دانش مدرن است و اين گونه به سختي ميتوان گفت كه آن چيزي كه به مثابه موضوع آن دانشها در سازوكارهاي روشي آن تخته بند ميشود، همان وحياي است كه در خارج از آن سازمانها تعين معهود خويش را دارد.
بدين ترتيب به نظر ميرسد بهرغم رويه معمول در مطالعات تطبيقي وحي و دانش مدرن، اين غيبناباوري در درجه اول يك مسئله معرفتشناختي است و نه يك امر روش شناختي؛ چه مدار تاملات ما در اين مطالعات اغلب روي به ساحت روش داشته و در نهايت كار به حك و اصلاحهايي از همين جنس- روششناسي- در آن دانشهاي مدرن رضايت دادهايم و پنداشتهايم كه به توليد علم ديني راه بردهايم.
اين اتفاق آن چيزي است كه در جايي بيرون از جغرافياي زايش و نضج اين دانشهاي مدرن صورت پذيرفته است؛ يعني جريان همسازي و تطبيق ميان دانش مدرن و منابع وحياني - قرآن و حديث- كه از ابتداي ترجمه و رواج اين دانشها در بلاد اسلامي كمابيش در دستور كار پژوهشگران آكادميك و عالمان اسلامي بوده است.
اين جريان تطبيق كه از آن گاه به «نسبتيابي ميان علم و دين» نيز تعبير ميشود، تا حال به صورت محسوسي در مرتبه روششناسي در جريان بوده است كه بر مدار نيل به راهكارهاي «تفاهم» ميان اين دو و به راه انداختن داد و ستد ميان آنها از طريق وارد كردن منابع وحياني «ذيل» سازوكار دانشهاي مدرن و گاه دستكاري روششناسي آن دانشها جهت سازگاري آن منابع با اين سازوكارها به كار پرداخته است؛ دستكاريهايي كه گاه برخي را به اين شبهه انداخته است كه ميتوان به سازمانهاي اصلاح شده، تطهير شدهاي چون « روانشناسي اسلامي» يا «جامعه شناسي اسلامي» دست يافت.
آنچه اما از نگاه اصلاح گران دانشهاي مدرن دور مانده آن است كه برخلاف آنچه كه ايشان مفروض ميدارند، منابع وحياني صرفا مقاديري گزاره و «اعيان» معرفتي نيست كه بتوان آنها را فارغ از هر امر پس و پيشي، خوراك ورودي سازمانهاي دانش مدرن قرار دارد و به نتايج متوقع- علمي و اسلامي- در خروجيها رسيد؛ چه وحي هر چند در نگاه ما- كه با حركت از دانشهاي مدرن به وحي رسيدهايم-«عينيتي» است كه ميتوان ورودي يك – يا هر «فرآيندي»قرار گيرد، اما در واقع آن «عينيت» خود جزئي از يك «منظومه معرفتي» است كه مباني،مبادي، ساخت و ساز وكار خاص خويش را دارد؛ هرچند كه مراتبي از اين منظومه غيبآلود است و اين همه چيزي نيست كه در حصار فعاليتهاي روشي بتوان بر آن متفطن شد.
آن زمان كه ما عينيت وحي را در خدمت ساز و كار دانشهاي مدرن قرار ميدهيم، به صورت ضمني تنها «سازمان علم» حاضر در اين عرصه را سازمان علم مدرن فرض كردهايم و با مفروض گرفتن دانش مدرن و سازمان و سازوكارش، نيز معرفتشناسي و روششناسي حاكم بر آن، خواه ناخواه وحي را گزارههايي رها دانستهايم كه ميتواند «موضوع» دانش مدرن قرار گيرد و ما را به نتايجي قاعدتا ديني برساند. غافل از آن كه اين نگاه به معناي تهي دانستن وحي از سامان مادر معهود خويش و معرفتشناسي و روششناسي ذاتي آن سامان- منظومه معرفتي- است.
حال ميتوان پرسيد كه در نگاه ما هويت وحي و سازوكارهاي معنايي و معنادهي آن ذيل كدام دستگاه معرفتشناختي تبيين ميشود و يا اين كه مراد ما از كنار هم نهادن قرآن يا حديث با اموري چون روانشناسي يا جامعه شناسي يا حقوق چه ميتواند باشد؟ و در قدمي پيشتر آيا اساسا ميتوان يك گزاره را در عرض يك سازمان علم به تطبيق نهاد يا اينكه ما ناخودآگاه برآنيم تا وحي را به عنوان جزئي از سازوكار دانشهاي مدرن تبيين و تخته بند كنيم؟
اينكه در اين سير ما به دنبال بازجويي از مواريث وحياني خويش با سازمان نضج يافته و احتمالا پيشرفتهاي چون دانش مدرن هستيم و يا در پي مسلمان كردن آن دانشها به واسطه تطهيركنندهاي چون قرآن يا حديث، آن قدرها پر اهميت نيست، كه دانسته باشيم پرداخت به وحي پس از دانش مدرن و در مرتبه «موضوع»ي براي ساز و كار و روششناسي آن آغاز نميشود، بلكه جايگاه كتاب و عترت جايي پيش از معرفت شناسيهاي بنيادين آغاز ميشود و از اينروست كه ابتداييترين مشكل آن است كه اگر بخواهيم وحي را«آن گونه كه هست» وارد ساحت دانش مدرن كنيم،ناگزير در همان آغاز در مواجهه با معرفتشناسي «ملحد»، «غيب ناباور»،«ذهنيت بسنده» و «موضوع انگار» دانش مدرن،اين تطبيق سر نخواهد گرفت و ديگر نوبت به تاملات و اصلاحگراييهاي روش شناختي و معنا شناختي نخواهد رسيد.
دانش مدرن در بنيادهاي معرفت شناختي خويش در نسبت با وحي«متن بسنده» است؛ اين بدان معنا است كه در هر حال وحي براي دانش مدرن چيزي جز متني معنادار، يا شيئي منقول، يا موضوعي قابل مطالعه نخواهد بود، كه داراي ساخت، معنا و تاريخ است و اگر «مرجعيت» هم بر آن متصور است، اين ايمان دانشمند است و نه صورتبندي معرفتي آن دانش، و در هر حال اين معرفتشناسي غيبناباور نسبت به هستيشناسي غيبآلود و معرفت شناسي غيبباور ذاتي وحي متقدم است.
از سوي ديگر، دانش مدرني كه وحي «مبدا» و نه صرفا «موضوع» آن باشد و برخورد آن با وحي در قواره حقيقي آن و فراي بسندگي به ساحت ذهنيت باشد و معرفتشناسي و روششناسي خويش را براساس تلقي اين گونهاي بنا نهاده باشد، ديگر نميتوان دانش مدرن ناميد، چه به تمامي از جوهر و كاركرد مدرن خويش خارج شده است.
وحي در شاكله ذاتي خويش معرفت شناسي خاصي را برميتابد و اين معرفتشناسي هم مرتبه معرفت شناسيهاي متقدم دانشهاي مدرن ميزبان است كه به نوبه خود به روش شناسي و سازوكارهاي معرفتي خاص خويش ختم خواهد شد و سازمان هاي علمي برآمده از اين سير است كه قابليت قياس با ساحات دانش مدرن را دارد؛ سازمانهايي كه معرفت شناسيشان متاخر از وحي شكل ميگيرد و غيبباورند و ذهنيت نابسنده و وحي براي آنها صرفا موضوع متني داراي دلالت اسنادي و معنايي نيست.
در نهايت ميتوان گفت كه توقف در نگاه معناشناختي و روششناختي در برخورد با وحي، و بسط ندادن نگاه به مرتبه معرفت شناختي و حتي هستيشناختي در اين ساحت ما را به آن سمتي خواهد برد كه سنجش ديني بودن فعاليتهايمان تنها در حوالي خروجيهاي علوم محصور بماند و در نگاهي غربي با متاخر انگاشتن وحي از دانشهاي مدرن و معرفت شناسيشان و فروكاستن آن به يك «موضوع» متني، وحي را در خدمت جريان غيبناباوري قرار دهيم كه در عين حفظ ماهيت الحادي خويش، خود را «پدرخواندة متن ديني» ميداند و راه خويش را پيش ميبرد.