ديدگاه- همشهري آنلاين - سيدابوالحسن مختاباد:
اگر چه حاج قربان سليماني، مرگي غريبانه داشت، اما به قول سایه كه گفته است:
مردن عاشق نمي ميراندش
درچراغ تازه مي گيراندش
درگذشت آن زندهياد هم چنين وضعيتي پيدا كرد و شعلهاي كه وي سالها در عرصه موسيقي و خنياگري بر افروخته بود، اثرش را بر عالم و عامي گذاشت و گرمايش همگان را به شور و نوا انداخت.
اين خصلت عشق است كه همانند باد هوا پران است و به هرجا سركشي ميكند.
در تاريخ موسيقي ايران هيچ نوازندهاي را نديدهام كه رابطه خود را با ساز آنگونه توصيف كند كه حاج قربان توصيف كرد. توصيفي كه تنها از يك عاشق بر ميآمد. خود ميگفت با وضو ساز را به دست ميگرفت و پنجه بر آن ميكشيد.

ساز را موجودي زنده توصيف ميكرد كه گاه بيمار ميشود و گاه تندرست و گاه قهر ميكند و گاه آشتي و گاه ناز وگاه نياز. گويي در تمامي طول زندگي اين پيرمرد صافي ضمير، ساز هم باوي زندگي ميكرد.
نوازندگان بسياري را ديدهايم كه در صحنه اجرا داشتهاند و چهرههاي شاخصي در كار خود بودند، اما اگر شبي ساز و نواخته آنها به دل نمي نشست در نهايت ميگفتد كه روي فرم نبودند و يا آن حال براي نواختن به دست نيامد. هيچكدامشان براي ساز شخصيتي جداگانه قايل نبودهاند و يا حداقل توصيفي را كه حاج قربان از رابطه خود با ساز روايت ميكرد؛ پيش چشم و گوش ما نمينهادند، چرا كه آن انسي كه اين پيرمرد صافي اعتقاد با سازش پيدا كرده بود را نتوانسته بودند به دست آورند.
حاج قربان اما اجراي خوب يا بدش را تنها به حال خود مرتبط نميدانست، بلكه آن را وضعيتي ميدانست كه در نتيجه آماده نبودن ساز هم امكان وقوع داشت. براي همين بود كه در يكي از روايتهايش از جدال با ساز خود ميگويد: وقتي به ساز نگاه كردم، ديدم كه آرام و قرار ندارد و گويي ميخواهد پرواز كند. انباري از نوا شده است كه ميخواهد با پنجههايم خوانشي ديگر كند؛ پس وقتي به دست گرفتمش، گفتمش: امروز غوغا ميكنم.
بر همين بنيان در هيچ اجرايي نبود كه وي بخواهد به زمان پاي بند باشد. اگر ساز راه نميآمد و سركشي ميكرد اجرايش كوتاه بود و گذرا. واگر ساز همراهي ميكرد و به صاحبش دل ميداد؛ تا دوساعت هم م نواخت و به دليل دريايي از نغمههاي سازي و آوازي نهفته در ضميرش، اجراهاي اين گونهاش شكوه و درخشندگي ديگري مييافت و البته كه بر دلها مينشست.
اين گونه نواختهها را تنها آنهايي ميتوانند دريابند كه براي نواختن و حسي نواختن از روحي معتدل و البتهآرام وبيكشاكش برخوردارند و ضمير پنهانشان با آنچه كه در بيرون بروز و ظهور ميكند، يكسان است.
گفت و گوي پنجه و سيم در اين گونه لحظات پر از كشاكش و اوج و فرودهاي زيبا بود و به قول استاد مشكاتيان كه معتقد بود وقتي موسيقي بخواهد سرريز كند هيچ قاعده و دستگاه و نغمه و گوشه و ريتمي نميتواند مانعش شود و خود براي خود چارچوبهاي تازه ميتراشد، برخي از اجراهاي حاج قربان هم اين گونه بود، به نحوي كه همزمان و در يك اجرا وي از گوشهاي به گوشهاي ديگر و ريتمهاي ساده تا پيچيده را با پنجه و نوايش به چالش ميكشيد و در نهايت، آنكه تسليم ميشد، گوشهها؛ ريتمها و نواها بود.
حاج قربان چنان در سازش ميپيچيد كه گويي دو روحند در يك بدن. او ميشناخت گفتگوي پنجه و سيم را؛ روح و بدن را.