چهرهها- همشهري آنلاين - سيد ابوالحسن مختاباد:
در سومين بخش گفتگو با مرد سال موسيقي ايران وي از رابطه دروني و شخصياش را موسيقي و چگونگي ساخت آهنگها و قطعات سخن ميگويد.
- شما در صحبت هايتان گفتيد كه وقتي از كوه برمي گرديد ذهنتان همزمان درگير چند مسئله مي شود،پاسخ دادن به دانشجويان و كارهاي آنها و ديگر هنرمندان و افراد و ... ميخواستم بپرسم حسين عليزاده چه زماني خلوتي پيدا ميكند كه بتواند به كار خلاقهاش بپردازد؟
وقتي چيزي به ذهنم ميرسد، مثل ملودي يا آهنگي، مهم نيست كه در كجا هستم. در اين جور مواقع فرد مات و مبهوتي را ميمانم كه حتي افراد آشنا وقتي از كنارم ميگذرند را هم امكان دارد نشناسم، چرا كه تمامي ذهنم درگير آن ملودي يا قطعه است.
- در مصاحبه كوتاهي كه با شما درباره اجراي دوباره قطعه حصار داشتم گفتيد كه اين قطعه را با الهام از سينه زني و زنجير زني دوران كودكيتان در محله سيد نصر الدين ساخته ايد.[روايت عليزاده از چگونگي ساخت قطعه حصار] الان هم چنين قطعاتي كه الهام از يك واقعه مشخص باشد به ذهنتان ميرسد؟
به طور عيني و مشخصي نميتوانم بگويم وقتي من اينطور فكر ميكردم، تبديل به اين قطعه موسيقي شد. من هميشه ميگويم همان آرزوهاست كه تبديل به كارهايي ميشود كه الان يا قبلاً و يا بعداً به موسيقي در مي آيند. زمانش مهم نيست، ولي ببينيد ذهني كه وسيلهاي به اسم هنر دارد، هميشه همهچيز برايش تبديل ميشود.
من امروز شما را ميبينم و خوشحال ميشوم، يك نيرويي در من به وجود ميآيد بعد ناخودآگاه فردا يكي را ميبينم، خوشحال مي شوم و گونه اي ديگر از وي تأثير مي گيرم.

بخش تأثيرپذيري ذهن من ناخودآگاه شروع به كار ميكند. بعد بايد به خودم جواب دهم و يك حالت دروني پيدا ميكنم و چنگ ميزنم در درون خودم كه چگونه بتوانم آن را بيان كنم و اين موضوع غيرعادي نيست، يك زماني هم هست فكر ميكنم، دوست دارم فلان كار را بكنم و مستقيم رويش كار ميكنم.
- حسين عليزاده وقتي بخواهد موسيقي بسازد ، چگونه با آن روبرو مي شود؟
ارتباطم با بيرون قطع ميشود و به درون خودم ميرود؛ به درون رفتن يك چيز طبيعي است. بخش عمدهاش، مثل يك حباب سرگردان است كه بادي آدمرا به اين طرف و آن طرف ميزند و اين موضوعات و سوژهها هستند كه همانند همان حباب مقابل باد به ديوار ميخورند و ميتركند.
- يعني شما از تمامي اتفاقات دور وبرتان براي ساخت موسيقي تاثير مي گيريد؟
بله. صبح اول وقت پا ميشوي و ميبيني كه آسمان آبي است و يك حرف مي زند، طبيعت حرف ديگري ميزند. پيچ تلويزيون را باز ميكني، خبري ميگويد و شما را متأثر ميكند يا در غم دوستي، هموطني و شريك ميشوي. هر كدام كه باشد فوري در درون آدمي تأثير ميگذارد و بلافاصله يك رجعت به خود اتفاق ميافتد و بعد اين عكسالعمل عادت ميشود.
به محض اينكه يك موضوعي اتفاق ميافتد فوري آن موسيقي و صداها خودشان را نمايان ميكنند. يعني ميشود نزديكترين مونس؛ چيزي نزديكتر از اين نيست؛ حتي سازهاي ما، چشم و بيني و گوش و...متفاوت از آن چيزي ميشوند كه وجود دارد. وقتي من ساز را نگاه ميكنم برايم چوب و سيم و وخرك و ... خالي نيست.

صداهاي موجود در شهر و تصاوير براي من حسين عليزاده، تبديل به صدا ميشود و بعد اين آرزو و شوق دائم كه من كي ميتوانم اينها را بيان كنم. البته اينها همه تلاش است و بيان كردن آن چيزي كه در زندگي ميبيني؛ در ضمن زندگي يك معماي بزرگ است؛ آدم همه آن را كشف نميكند و اين تلاش و شوق دائم كه اين معما را چگونه حداقل ميتوانم به تصوير بكشم با صداي موسيقي؛ اين تلاش دائم است كه براي من زندگي را خيلي شيرين ميكند.
- آخرين ايدهاي كه به ذهنتان رسيده كه ساخت آن با الهام از يك رخداد بيروني بود چه اثري است؟
زماني كه صدام را اعدام كردند؛ من اين رخداد را ديدم. فكر نميكنم ديدن صحنه اعدام چيز جذابي براي كسي باشد. اما من در فكر بودم تا اين كه آقاي ابراهيم سعيدي كه مستند ميسازند، فيلمي در عراق تهيه كرده بودند و اين فيلم مستند را ايشان به من پيشنهاد كردند و من فكر نميكردم اين فيلم تا اين حد روي من تاثير بگذارد، من 2 ماه روحاً مريض شدم چون اين تصاوير را نميتوانستم نگاه كنم.
موضوع فيلم كشف اجسادي بود بعد از 25 سال در منطقه كردستان عراق كشف شده بود به اين نيت كه صدام گفته بود در اين كشور، فقط بايد نسل اعراب زنده بمانند و تعداد زيادي روستا كه فقط زن در آن بود. فيلم مثل يك قصه است، ولي واقعيت داشت. وقتي با اين فيلم مواجه شدم به صورت مستقيم فكر نميكردم موضوعي كه من ميخواهم موسيقياش را كار كنم، چنين تاثيري روي من بگذارد كه مثل آن آدمها شوم.
آن قدر غرق اين موضوع شدم، كه مدت دو ماه واقعاً مريض شدم؛ به نوعي فلج شده بودم و نميدانستم كه چگونه بايد براي اين فيلم موسيقي بسازم. احساس كردم خيلي ضعيف هستم و خودم و موسيقي ام ظرفيت بيان چنين فاجعهاي را ندارد.
- من البته نقل قولي شفاهي از آقاي شجريان دارم؛ زماني كه براي نخستين بار قطعه نينواي شما را شنيدند گفتند كه در تعجبم كه وقتي آقاي عليزاده چنين كاري را تصنيف ميكردند، به چه فكر ميكردند و سپس گفتند كه به قدري غم و غصه در اين كار هست كه آدمي متعجب ميشود كه چگونه اين همه غم در يك اثر ميتواند گرد آيد؟

در مورد ساخت نينوا يا هر قطعه ديگر، وقتي ميخواهم تصنيفشان كنم، آدم مثل يك كودك ميشود. يك چيز خيلي كوچكي، حتي يك ملودي ساده، ميتواند آدم را خوشحال كند.
ساخت «نينوا» برميگردد به ديدگاههاي من و برداشتي كه به عنوان يك هنرمند از رخدادهاي اجتماعي و سياسي و فرهنگي دارد. در سالهايي بعد از انقلاب و سالهايي كه از جنگ ميگذشت. (سالهاي 60، 61 و 62 ) در جامعه ايران به خودي خود درد وجود داشت و ما همه نياز داشتيم كه با هم درد دل و نجوا كنيم و دست هم را بگيريم و احساس كنيم تنها نيستيم و آن چيزي كه در انقلاب يا چيزي كه در سالهاي جنگ اتفاق افتاد، براي همه ما اتقاق افتاد و نه گروهي خاص از منطقهاي خاص مثلا در جنوب ياغرب كشور.
من آهنگساز نمي توانستم تفنگ دست بگيرم و شعار بدهم و شما فكر كنيد كه من پشتيبان شما هستم. من ميتوانم با نينوا از شماي هموطن كه چنين درد عظيمي را به دوش ميكشيدي ، پشتيباني كنم.
من به عنوان كسي كه در اين شهر و كشور زندگي ميكردم و معتقدم هر اتفاقي كه براي هموطن من ميافتد انگار براي من رخ داده است.من بسياري از دوستان و شاگردانم را در جنگ از دست دادم. بدون آنكه بخواهم تفسيري تاريخي روز قطعه نينوا بزنم و آن را در حصار تاريخي خاص محدود كنم ،طبيعي بود همه اين جريانات روي آن تأثير ميگذارد.
به ياد دارم روزي آقاي فخرالديني پرسيد: داري چه كار ميكني؟ گفتم دارم همچين قطعهاي مينويسم. گفت: چه رنگي است؟ گفتم يك افق تيره است؛ قرمزي كه سياهي در آن زياد است. همين تعريفي بود كه در مورد قطعه گفتم. مثل دو تا نقاش با هم صحبت ميكرديم، موزيسين نبوديم و اتفاقاً آقاي رضا درخشاني اولين طرحي كه براي «نينوا» كشيد بدون اينكه من به پيش زمينه ذهني برايش ايجاد كنم ، وقتي خودش كار را شنيد، طرحي كه زد افقي را نشان مي داد كه يك قرمز خاصي داشت و رنگ سياه هم در آن غالب بود.
همچنان كه آقاي شجريان هم در آن سالها متأثر از اتفاقاتي بود كه ميافتاد. شما اگر به پرونده هنرمندان مراجعه كنيد، هر كدام به نحوي اين درد را بيان كردهاند.
- وقتي كار نينوا به پايان رسيد، چه حسي داشتيد؟
احساس كردم يك مرتبه آزاد شدم يا حتي احساس كردم يك ديني را ادا كردم.
- باز خوردهاي نينوا درميان مردم و اقشار مختلف اجتماعي چگونه بود.آيا خودشما نمونه هاي مصداقي از تاثير اين كار داريد؟
بله، خيلي زياد، هنوز هم كه هنوز است تفسير ها و برداشتهايي از اين كار را ميشنوم كه خودم از آن به شگفت در ميآيم.
از چيزهاي خيلي جالب كه به آن افتخار ميكنم و اين كار را به عنوان يك اثر ملي ميبينم، اشخاص مختلفياند كه با ايدئولوژيها و ايدههاي مختلف و حتي متضاد با اين قطعه رابطه برقرار كردند يعني اينكه لزوما نميبايست يك مشخصه خاص داشته باشند؛ ايراني بودند و البته خيلي از غير ايرانيهاي ديگر هم هستند كه اين قطعه را دوست دارند و هنوز هم در خارج از ايران «نينوا» همچنان استقبال ميشود و به فروش ميرود.
- نمونه مصداقي كه شما ديدهايد؟!
روزي به راديو رفتم. آن موقع راديو ميخواست امتياز اين اثر را از من بگيرد و پخش كند چون كار در خارج از راديو ضبط شده بود.
من وارد اتاق موسيقي، مركز موسيقي عالي شدم. آن موقع 24 يا 25 سالم بود و كسي به چهره مرا نميشناخت. مسئولين هم جديد بودند. ديدم موسيقي «نينوا» را گذاشتهاند و آن را تفسير ميكردند.
البته يك يا دو نفر بودند و از ظاهرشان مشخص بود كه آدمهاي مذهبي و معتقدياند. داشتند توضيح ميدادند كه اينجا چگونه عصر امامزمان آمده است و براي خودشان نينوا را با تصاوير تشريح ميكردند.
همين برداشتها در سوي ديگر كه آدمها چندان مذهبي هم نبودند رخ مي داد.يك سري با عقايد مختلف شكستها و پيروزيهاي خودشان و انقلاب را در اين قطعه ميديدند. اين قطعه واقعاً يك حكايتي از دوران و تاريخ ما بود، درد دل يك آهنگساز با مردمش و اينكه وي هم مي تواند براي غمهاي سنگين آنها مرهمي باشد و شريك در اندوه آنان.
- شما علاوه بر اينكه كارهايي در زمينه موسيقي انجام ميدهيد در حوزه غيرموسيقي چه كار ميكنيد مثلاً چه مطالعاتي داريد؟ رمان و داستان ميخوانيد؟
آخرين كتابي كه خوانده ام نامش «هنرمند ايراني و مدرنيست» نوشته دكتر كامران افشار مهاجر است كه دانشگاه هنر منتشرش كرده است.
- از گوش كردن موسيقي بيشتر لذت ميبريد يا از اجراي موسيقي؟
از هر دو مورد؛ اجراي آن، وقتي انگيزه واقعياش باشد و من در حس و حالت خوبي باشم، براي من يك نيايش است. آدم موسيقي را خلق ميكند، آن لحظاتي كه مثلاً در اوجي و يا در بداههنوازي و يا ساختن موسيقي،احساس ميكنيد ديگر روي زمين نيستي و يك چيزي خلق ميكني و اين يك حس خدايي دارد و اصلا فرق ميكند.
در شنيدن موسيقي هم آن چيزي كه خالصانه در هنر موسيقي بيان و اجرا شده باشد؛ قطعاً اثر ميگذارد. اين ميتواند يك زخمه حاج قربان باشد يا يك نفس اسپندار و يا يك قطعه موسيقي كلاسيك و يا مثلاً يك اثرديگر.
- الان چه كارهايي را بيشتر ميشنويد؟
موسيقي تركمن را خيلي دوست دارم و گوش ميكنم. موسيقي گوش كردن من يك دوره است يعني نميشود گفت الان من دارم اين را گوش ميكنم و فردا يك كار ديگر...

- ميتوانيم بگوييم موسيقي گوش كردن شما براساس برنامه نيست؟
نه! الان دلي و جستجويي است بيشتر، يعني اينكه هر چيزي كه گوش ميكنم حتي در دوره فراغتم؛ دائماً فكركنم در ارتباط با كارم هست يا نه؟ اين نيست .كار خودم را گوش نميكنم، ميخواهم موسيقي گوش كنم و سرشار بشوم و بتوانم كار كنم.
خيلي مواقع يك موسيقي گوش ميكنم و از آن ايده ميگيرم نه اينكه از آن تقليد كنم.
- مثلا قطعه تركمن چنين وضعيتي داشت؟
تركمن خيلي انتزاعي است. من ايران نبودم و ميخواستم يك كنسرت برگزار كنم. يك مرتبه مريض شدم و تب شديدي گرفتم و مثل يك بچه دلم براي ايران تنگ شد. تازه يك هفته از ايران رفته بودم. وقتي در تب بودم عجيب بود كه آوازهاي تركمني ميشنيدم. اين آوازها دلتنگي من را رفع ميكرد، وقتي ساز به دست گرفتم وآن را نواختم ديدم اصلا اين نوع سهتارنوازي نه تكنيكش براي من آشنا بود و نه در تكنيك سهتارنوازي چنين چيزي سابقه داشت.
ولي اين ايده مرا وادار كرد اين طور سهتار بزنم و هر چيزي كه الان ميشنوم اين جوري است. من حباب را مثال زدم. يعني من از نظر حسي اين موسيقي است كه من را به طرف خودش ميكشد؛ هر نوع موسيقي كه من دوست دارم.
ممكن است بعضي مواقع اتفاقي باشد و من يك كنسرتي بروم، بعضي مواقع يك صفحهاي بخواهم گوش كنم ولي مثل اين ميماند كه شما الان تشنه هستي و ميخواهيد آب بخوريد. گرسنه هستي ميخواهيد غذا بخوريد. (احساس ميكني).
اين برميگردد به روحيات من در آن لحظه. يك موسيقيهايي هست كه جاودانه است و هميشه شما ميتوانيد آن را گوش كنيد. در آثار موسيقي كلاسيك غربي، يك سري آثاري هستند مثلاً باخ هميشه باخ است و «باخ» مال دوره باروك است ولي شما ممكن است قرنهاي آينده هم يك كسي مصاحبه كند و همين را بگويد.
مثلاً فلانساز ميرزا حسين قلي، فلان قطعه درويش خان، فلان تصنيف عارف، اينها چيزهاي جاودانه در ذهن ما هستند و مونس ما هستند و هميشه با ما است.
ولي چيزي كه مرا به خود ميپيچاند، من هميشه، به همه اين چيزهايي را كه دوست دارم، فكر ميكنم چگونه ميتوانم از آنها رها شوم؛ چگونه يك چيز ديگري به وجود آوريم. بدين صورت كه يك التهاب دائم هميشه با من هست.
فكر كنم، حالا خوب تو ميخواهي چه كار كني؟ و چه چيزي را به وجود آوري؟ حالا چه سازي ميخواهي بزني؟ حالا چه ميخواهي بسازي كه شبيه قبلي نباشد؛ اين چيزي است كه هم به من انگيزه ميدهد و هم براي من دلشوره ميآورد. اين دو موازي هم هستند.
گفت وگوي همشهريآنلاين با حسين عليزاده-1
گفت وگوي همشهريآنلاين با حسين عليزاده-2