یکشنبه 29 مهر 1397 | به روز شده: 20 دقیقه قبل

HAMSHAHRIONLINE

The online version of the Iranian daily Hamshahri
ISSN 1735-6393
شنبه 24 مهر 1389 - 22:42:28 | کد مطلب: 118246 چاپ

بازگشت بی‌خطر ؛ روزمرگی‌های فرار به‌سوی زندگی!

سینما و تلویزیون > سینمای‌ جهان - مهدی تهرانی:
بازگشت بی‌خطر یک درام حادثه‌ای سیاه وسفید است که به زندگی چهار نفر می‌پردازد که بر دوستی‌هایشان تردید و سایه‌های شک کشانیده شده است.

نقشه  آنها سرقت، گروگان گیری و یا یک جنایت هولناک خواهد بود؟ یا فقط یک فرار ساده؟ و نقش هریک چیست؟ اگر برخی به قصد شکار دیگری وارد میدان شده باشد، داستان به کجا ختم خواهد شد...

سومین فیلم کلود سوته با عنوان اصلی خطر بزرگ، به نوعی یکی از یادگارهای او برای سینمای فرانسه و حتی اروپای آن زمان ( ابتدای دهه 60) به حساب می‌آید.

فیلم که محصول مشترک سینمای فرانسه و ایتالیا است از رمان یک نویسنده شناخته شده به نام ژوزه جیووانی توسط سوته اقتباس گردیده و از آن یک فیلم حادثه‌ای خوش ساخت 108 دقیقه‌ای تولید شده است.

داستان فیلم بازگشت پرخطر؛ یک قهرمان دارد که به قولی می‌تواند یک ضد قهرمان نیز جلوه‌گری کند:

مهدی تهرانی

آبل داوس گنگستر شناخته شده و معتبری است که علیرغم سالها فعالیت در زمینه‌های مختلف تبهکاری در فرانسه و ایتالیا؛ حالی چند سالی است که باید در خفا روزگار می‌گذراند، ضمن اینکه تجربه زندانی که از سر گذرانید باعث شد که دیگران جای او را در دنیای مافیایی و تبهکاری بگیرند و به نوعی داوس به گوشه رانده شده است. ابتدای امر داوس تلاش می‌کند راهی بیابد تا از دست پلیس ایتالیا  رها شده طریق پاریس به بندر مارسی و از آنجا به پاریس برود و در این راه او از کمک یک دوست مورد اطمینان به نام اریک استارک برخوردار است.

این دو همه چیز را فراهم می کنند و تمام نقشه ها علی الظاهر آماده هست اما چیزی که داوس نمیداند اینست که او مدتها است که هدف اول و شکار نخست پلیس فرانسه و ایتالیا نام گرفته و هر حرکت او زیر ذره بین است . ضمن اینکه این وسط دوستانی نیز هستند که به او پشت کرده و مدتها جایزه بگیر پلیس شده اند تا اخبار و اطلاعات دست اول درباره داوس را به آنها بفروشند...

سکانس افتتاحیه بازگشت بی خطر داوس را در حالی نشان می دهد که او توسط پلیس ایتالیا دستگیر شده ، وضع او به گونه ای است که هیچ راه نجاتی نمیشود برایش متصور شد اما با شروع سکانس دوم آنقدر انرژی به داستان تزریق می شود که بیننده مشتاق می شود ببیند سرانجام این گنگستر دربند چه خواهد شد؟

جدای از این داستانک های فرعی و کاراکترها همه را به این مهم خوشبین می سازد که داوس شانس پیروزی دارد. آنها پس از فرار مرحله اول به سمت مارسی می روند جایی که قرار ترزا همسر داوس را ببینند و چیزی که داوس بیش از هرچیز از آن بی خبر است پسری است که هرگز ندیده است. تمام این قصه های فرعی که به گونه ای منطقی وارد داستان شده اند ، سبب این مهم می شوند که داوس تمام همتش را مصروف موفق شدن نماید. او می خواهد با طرح یک نقشه ی سرقت پول کلانی به چنگ بیاورد و با همسر و فرزندش برای همیشه به یک گوشه‌ای بخزد . چیزی شبیه کاری که تمام گنگستر های به آخر خط رسیده انجام می دهد . داوس خودش را یم اصلاح شده می داند و مردی که می خواهد از نو شروع کند و همسر و پدر خوبی باشد. چیزی که او نمی‌داند و یا اینکه نمی‌خواهد بداند اینست که هرکس باید تاوان کارها و خسارت هایی زا که به ناحق به مردم زده بپردازد . اینجا است که داوس به مخاطره می افتد ، نقشه های او بی نقص به نظر می رسد تا اینکه در سر مرز ایتالیا آنچه اتفاق می افتد که داوس هرگز بدان فکر نکرده بود...

بازگشت بی مخاطره نسبت به دیگر فیلم‌هایی جنایی و پلیسی حداقل نسبت به زمان خودش اثر خوش ساخت و قابلی است. اما یک ایراد اساسی به فیلم همانا درگیر شدن غیر منطقی احساسات و عواطف اشخاص به دیگران است. بیننده هرگز دلیل عشق داوس بعنوان یک تبهکار و جنایتکار به همسرش را نمی‌فهمد چنانکه خودش هم اذعان دارد که هرگز کاری برای همسرش نکرده. حتی داوس نمی‌دانسته که یک پسر هم دارد و از آن سو همسرش نیز این‌گونه هست. آنها که سالها از هم دور بوده‌اند و حتی بواسطه نامه نیز از هم بی‌خبر بوده اند معلوم نیست چگونه همه مشکلات را زیرپا گذاشته‌اند؟ چنین داستانک‌هایی البته فقط بواسطه نوع بازیگری بی‌نقص کاراکترهای فیلم، ممکن است قابل اغماض باشد.

مهدی تهرانی

لینو ونتورا به عنوان یک هنرپیشه تثبیت شده ی آن زمان به واقع یکی از بهترین پروفرمانس هایش را به نمایش می گذارد و در نقش یک جنایتکار سابقه دار عالی کار می کند و مهمتر از آن غلیرغم اینکه این نوع نقش ها را پیش از این بارها کارکرده بوده و بعد ها نیز بازی کرد حتی در نقش پلیس و کارآگاه( فیلم پروانه روی شانه را از او به یاد بیاورید که دست برقضا عالی ترین کار اوست) اما در بازگشت بی خطر به نوعی متفاوت تر به چشم میاید. در کنار او ژان پل بلموندو که آن زمان تقریبا بازیگر تازه کاری بوده قرار دارد که پیش از این با از نفس افتاده به سینمای فرانسه معرفی شده بود. او نیز در نقش مکمل خود بازی گیرا و درخوری به نمایش گذارده است.

  در بین کارگردانان موسس سینمای موج نوی فرانسه و فیلمسازان و دست اندرکاران هنرهفتم که در این برهه به جریان سازی موج نو دامن زدند و به گسترش مفاهیم آن کمک کردند همیشه نام کلود سوته یک اسم سرگردان بین موسسین و مروجین جلوه گری می کرده است. بنظرم کلود سوته بیش از هرچیز مروج موج نو بود تا جزو موسسین آن و به روایتی جزو مروجینی بود که چاره ای نداشت برای ادامه کار و یا تثبیت شدن به عنوان یک کارگردان تازه کار که اتفاقا حوزه فعالیت اش هم اصلا سینما نبوده و به نقاشی و مجمسه سازی می پرداخته بیاید و موج نویی شود.

این یک روی سکه ، از سوی دیگر کلود سوته با بیان کمیکی که فیلم هایش داشتند توانست قدر و ارج بسیار سریعی نسبت به دیگر هم سن و سال هایش میان طبقه متوسط پیدا کند. او نه مانند تروفو شاعر بود و نه مثل شابرول همه فن حریف. او فیلمسازی بود که علیرغم تیزهوشی و هنر زیاد آنچه ساخت اگر هم اثری روشنفکر پسندانه نبود به هر حال گیشه پسند بود. البته همین روال نیز از سوی او دنبال نشد و سوته از دهه پنجم زندگی حرفه ای اش به سمت و سوی پاکیزه ساختن پیش رفت. یک مطلب مهم و غیر قابل انکار در مورد کلود سوته یادگاری هایی است که او به سینمای فرانسه هدیه کرد. قدرت او در استعداد یابی بازیگران سینما بینظیر بود. او حتی برخی از سرخورده ها را علیرغم جوانی شان دوباره به سینما برگرداند . آنهایی که مثل میشل پیکولی و حتی مانند ژرارد دی پاردیو بعدها خود شناسنامه سینمای فرانسه شدند.

در همین زمینه: