سه شنبه 31 مرداد 1396 | به روز شده: 3 دقیقه قبل

HAMSHAHRIONLINE

The online version of the Iranian daily Hamshahri
ISSN 1735-6393
چهارشنبه 30 فروردین 1396 - 12:19:03 | کد مطلب: 367504 چاپ

حالش ببین و احوالش مپرس!

زندگی > مهارت‌ها - همشهری دو - میرزامحمد کرمانی:
آن متولد چهل‌وشش، آن چهره پُرکشش، آن برنده تندیس حافظ، آن صاحب نگاه نافذ، آن مشتهر به کاربلدی، آن کارگردانِ کمدی، آن بازیگر طنزپرداز، آن خوش‌تیپ خوش‌آواز، آن بمب خنده را ماده منفجره، آن شیرفرهاد پایین‌برره، آن مرد هزارچهره جام‌جمی، آن مجری دورهمی، آن شهره به دلیری، قطب طنازان «مهران مدیری»- دامت برکاته- از نوادر آکتورهای ایران بود و متولد تهران بود و جدیتی مزاح‌آمیز داشت.

نقل است كه در عنفوان جواني، بي‌سوداي آب و نان، چندان خاك صحنه بخورد كه سرفه‌زنان بر زمين افتاد. طبيبي به بالينش بيامد سخت استاد و حاذق. به معاينه چنين نسخه بپيچيد كه «بخند و بخندان كه خنده بر هر درد بي‌درمان دواست.»

گويند كه به ساعت، علاقتي وافر داشت. پس در معيت معاشران، «ساعت خوش» بساخت و پاورچين‌پاورچين به جعبه جادو پاي بنهاد و خنده‌سازي و خنده‌پردازي همي‌كرد. جماعت چندان خندان شدند كه ناظران را گران آمد؛ آشفته بانگ بر وي زدند كه «آن حركات و سكنات چه بود؟ اين جملات و كلمات چه گفت؟» مهران، عاقل اندر سفيه، نگاه همي‌كرد. پس بپرسيد: «ببخشيد، شما؟» ناگهان از نهانگاهِ اتاق فرمان، فرمان برسيد كه «كات!» پس به‌جاي كلمات، «نقطه‌چين» بنشست و اردلان پشندي- كثرالله امثاله- بر سر كار بماند و «جايزه بزرگ» بدو رسيد.

نقل است كه مهران، خسته و رنجور، يك‌چندي به روستاي «برره» برفت تا مگر به بيل اعتراض، بر سر بلاهت كوبد و روزگاري در «باغ مظفر» مسكن گرفت هم مگر به تير انتقاد، چشم دنائت را نشانه رود. معاندانش برتافتن نتوانستند و مهران با سعايت ايشان، به بايگاني ثبت احوال تبعيد بشد. يكي مهران را بپرسيد: «احوالت چون است؟» ظريفي پاسخ بگفت: «حالش ببين و احوالش مپرس!» ديگري مهران را بپرسيد: «ببخشيد، شما؟» مهران گفت: «شصتچي، مسعود شصتچي!» و ديگر هيچ نگفت.
گويند كه چون تمييز مميزان و انذار ناظران، وي را گران آمد، يك فنجان «قهوه تلخ» بنوشيد و از جعبه جادو برفت.

نقل است كه سالياني بر همين طريق بگذشت كه ناگهان صدايي در فضايي بپيچيد كه: «چند سال بعد...»؛ پس به مفاجات، جعبه جادو روشن بشد و اين عنوان تدريجا پديدار بگشت: «در حاشيه». زان سپس، به طريقت ديزالو، مهران در قاب تصوير پديد آمد.
با او گفتند كه «اين چه حالت است؟ آن، چه رفتن بود و اين، چه آمدن؟» مهران زيرلب گفت: «شوخي كردم» و «عطسه»زنان از كادر خارج شد.
گويند كه چون 50سال از عمر وي بگذشت، با سيامك- ايدهُ‌الله- و ديگر نديمان در جعبه جادو نشسته بودند به ياد ايام ماضيه و مرور خاطرات و مخاطرات. يكي از مريدان بپرسيد: «استاد! اين چه باشد؟» مهران درنگي كرده، بفرمود: «دورهمي». پس مريدان را سخت خوش آمد.
نقل است كه چون به صدوبيست‌وشش سالگي رسيد، در «ساعت پنج عصر» وفات كرد-غفر‌الله له- پس كنار مزار او ديدند نوشته به خطي خوش: «سيگار كشيدن ممنوع!».