پنج شنبه 5 اسفند 1395 | به روز شده: چند لحظه قبل

HAMSHAHRIONLINE

The online version of the Iranian daily Hamshahri
ISSN 1735-6393
سه شنبه 21 دی 1395 - 08:30:00 | کد مطلب: 356892 چاپ
داستانك

آشتی با گربه

کودک و نوجوان > آثار نوجوانان - با چشم‌هایی در انتظار ثانیه‌ای خواب روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشستم. می‌خواستم سرم را به تبلیغات پشت سرم تکیه بدهم و چند لحظه بخوابم، اما می‌ترسیدم که خوابم سنگین شود و از اتوبوس جا بمانم.

دیشب چیزی مثل جنگ گربه‌ای پشت خانه‌مان راه افتاده بود و نگذاشت بخوابم. صدای جیغ و داد گربه‌ها چند ساعت ادامه داشت، مثل آهنگی که مدام تکرار می‌شد.

همین‌طور بی‌حرکت به جلو خیره شده بودم که گربه‌ی سیاهي نزدیکم شد، جلویم نشست و به من زل زد. با آن چشم‌های سبزش طوری نگاهم می‌کرد که انگار می‌خواست مطمئن شود من خودم هستم.

با ترش‌رویی گفتم: «چیه؟»

سرش را کج کرد و دمش را تکانکی داد.

یک ابرویم را بالا انداختم و گفتم: «چی می‌خوای؟»

گربه‌ی سیاه بلند شد، نزدیک‌تر آمد و دوباره نشست. دمش را بالا گرفته بود و آرام میومیو می‌کرد.

گفتم: «من كه نمی‌فهمم چی می‌گی. دیشب کم نبود، نگذاشتين بخوابم؟ نکنه اومدی برای عذرخواهی؟»

با خوشحالی میومیو کرد و دمش را تکان داد.

«آره؟ واقعاً اومدی برای عذرخواهی؟»

باز هم میومیو کرد.

ساندویچ مرغم را از کوله‌ام بیرون آوردم و گفتم: «خب... تو حتماً‌ نماینده‌ی اون‌هایی. باشه. من شما رو می‌بخشم. بیا به‌خاطر صلحمون ساندویچ مرغ بخوریم.» و تکه‌ای از ساندویچ را جلویش گذاشتم. زود به دهانش گرفت و پیش از این‌که قرارداد صلح را تمدید کنیم دررفت!

 

ملیکا جلال‌پور، 16ساله

 خبرنگار افتخاری از آمل

تصويرگري: صبا نوزاد، 15ساله، خبرنگار افتخاري از رشت