دوشنبه 27 آذر 1396 | به روز شده: 33 دقیقه قبل

HAMSHAHRIONLINE

The online version of the Iranian daily Hamshahri
ISSN 1735-6393
پنجشنبه 23 دی 1395 - 09:49:00 | کد مطلب: 358002 چاپ
داستان

یادآوری

کودک و نوجوان > آثار نوجوانان - استکان چای را برداشت. روی ایوان ایستاد. باران تازه بند آمده بود. بوی خاک هوا را پرکرده بود. چای را سر کشید. دلش می‌خواست زیر درخت‌های پرتقال دراز بکشد تا قطره‌های بارانی که لابه‌لای شاخه‌ها مانده، چکه‌چکه روی صورتش بریزد.

با خودش گفت: «آخرین امتحان رو بدم، راحت می‌شم.»

از دور، سر و صدای بچه‌ها را شنید. روی پنجه‌ي پا‌هایش ایستاد. از بالاي دیوار کوتاه خیابان را دید زد. همه، جزوه به دست به سمت پایین روستا می‌رفتند. رضا بینشان بود. دست‌هایش را دور دهانش گذاشت و داد زد: «رضا!»

ایستاد و به اطراف نگاه کرد. برايش دست تکان داد. رضا متوجه شد. راهش را کج کرد، وارد کوچه‌شان شد و رسید جلوی در.

- چرا سر جلسه نبودی؟

- جلسه‌ي چی؟

- امتحان ریاضی دیگه! خوابی؟

- مگه ساعت یازده نبود؟

منتظر جواب نماند. دمپایی مادر را پوشید و دوید توی کوچه.

چندتا از بچه‌ها توی خیابان ایستاده بودند. به یکی‌شان خورد. کتابش افتاد. صبر نکرد. دوید.

خیابان تمام شد. سر پیچ بعدی، بعد از چشمه‌ي نیمه‌خشک، روستا تمام شد. رسید به جنگل. باران راه را گل کرده بود. دمپایی مادر برایش کوچک بود. توی گل گیر می‌کرد. یعنی آقای سرور هنوز توی مدرسه بود؟

از روی چاله‌ي بزرگی پرید. فکر کرد به آن همه درسی که خوانده بود، به قولی که به مادر داده بود، به تهدیدهای بابا و به موتور مشکی. پایش به سنگی گیر کرد و افتاد توی چاله‌ي آب. بلند شد و دوباره دوید.

 حتماً خبر دویدنش در روستا ‌پیچيده بود. شاه‌علی را کنار چشمه دیده بود، حمید و مشتی‌عباس را اول جنگل. اما چاره‌ای نداشت. اگر عجله نمی‌کرد به مدرسه‌ی روستای بالایی نمی‌رسید.

رسید به رودخانه. فرصت نداشت از روي پل بگذرد. زد به آب. آب سرد بود. پا‌هایش سنگین شدند. سنگ‌های لیز کف رودخانه را با يكي از پاهايش حس مي‌کرد. نگاه کرد. یک لنگه از دمپایی‌ها با رود می‌رفت.

خسته بود. نمی‌توانست دنبالش برود. بی‌فایده بود. از رودخانه بیرون آمد. روی سنگی نشست. سر تا پا گلي شده بود. نمی‌دانست کجا برود یا چه کار کند. فکر کرد بايد تا ابد در جنگل زندگی کند.

صدایی او را به خود آورد.

- چی شده حسین؟

آقای سرور بود. از روی سنگ بلند شد.

- فكر مي‌كردم امتحان ساعت 11 است.

- درس خوندی؟

سرش راتکان داد: «بله آقا!»

برگه و خودکاری از بین برگه‌های امتحان بیرون کشید.

 - همین‌جا بنشين و بنویس.

خواست برگه و خودکار را بگیرد که دید دستش پر است. استکان چای هنوز توي دستش بود.

 

زهرا عبدالملکی، 17ساله

خبرنگار افتخاري از تهران

عكس: هما خرمي، خبرنگار جوان از شاهرود

در همین زمینه: