سه شنبه 31 مرداد 1396 | به روز شده: چند لحظه قبل

HAMSHAHRIONLINE

The online version of the Iranian daily Hamshahri
ISSN 1735-6393
جمعه 20 اسفند 1395 - 03:29:00 | کد مطلب: 363889 چاپ

بادبادکت را پیدا کن!

کودک و نوجوان > فرهنگی - اجتماعی - خانه فیروزه‌ای > خاطره روح‌بخش:

۱
چه بازی عجیبی است بادبادک‌بازی، تجربه‌‏اش را داشته‌‏اید؟

همه‏‌ی آن چیزی که تو را به آن صورتک خندان توی دل آسمان وصل می‏‌کند، یک نخ نازک نامرئی است، یک نخ نازک، که تازه باد هرجور بازی‌اش بگیرد، به آن پیچ و تاب می‌‏دهد و بادبادک، آن صورتک خندان توی آسمان را به این‌ور و آن‌ور می‏‌کشد، اما با این وجود، احساس می‏‌کنی تو هم سهمی در پرواز آزادانه‏‌ی بادبادک در دل آسمان داری.

وقت بازی لبخند می‏‌زنی و احساس می‏‌کنی این تویی که در حال پرواز، در چندین متری زمین هستی، انگار می‏‌توانی از آن بالا زمین و آدم‌ها را، که اندازه‏‌ی یک بند انگشت شده‏‌اند ببینی، و باد در آن بالاها، نه صورتک کاغذی، بلکه پوست صورت تو را نوازش می‏‌کند. وقتی مشغول بادبادک بازی هستی، انگار سبک شده‌‏ای، درست به اندازه‌‏ی همان تکه‌کاغذی که به انتهای نخ بسته‌شده و آن بالاها بازیچه‏‌ی باد شده است.

و این راز بازی با بادبادک‏‌هاست.

 

2

همه‏‌ی چیزهای این دنیا، یک روز از میان می‏‌روند. از میان رفتن، نابودشدن، یا تبدیل‌شدن به چیزی دیگر، قانون این دنیاست. آب بخار می‏‌شود و تبديل مي‌شود به ابر؛ چوب در زمین می‏‌ماند و کم‏‌کم خرد می‏‌شود، از میان می‏‌رود و به زغال تبدیل می‏‌شود.

حتی پلاستیک، یکی از سخت‏‌جان‌ترین چیزهایی که در دنیا ساخته شده است هم، شاید ده‌‏ها سال، بدون تغییر دوام بیاورد، اما بالأخره یک روز می‏‌رسد که آن هم تجزیه می‏‌شود و از میان می‏‌رود.

اما اگر همه‏‌ی چیزهای دنیا، تابع این قانون هستند، پس ما چرا به چیزها دل می‏‌بندیم؟ چرا این‌طور دلبسته‏‌ی چیزهای اطرافمان می‏‌شویم؟ چرا عاشق درختی می‏‌شویم که روبه‌روی خانه‏ رشد می‏‌کند؟ چه‌طور می‏‌توانیم دلتنگ کبوترهایی باشیم که کم‏‌کم با شنیدن صدای پای بهار، روی درخت‌ها لانه می‏‌کنند و با هیاهویشان صبح‏‌هایمان را رنگی می‏‌کنند؟

آیا دل‌بستن به این چیزها، که می‏‌دانیم به‌زودی از بین می‏‌روند، چیزی شبیه حماقت نیست؟ آیا بهتر نیست در خانه را ببندیم، و بی‌این‌که وابسته‏‌ی چیزی یا کسی بشویم، روزشماری کنیم تا زمان رفتنمان از دنیا فرابرسد؟ آیا دوست نداشتن، دل نبستن، نخندیدن و محبت‌نکردن، منطقی‌تر از دوست داشتن و دل‏بستن نیست؟ آیا نمی‏‌شود گفت من باید به چیزی دل ببندم که در کنارم بماند، که همیشه باشد، همواره بماند و چشمم را بر روی چیزهای موقتی، فانی و در حال ببندم؟

پس چرا ما آدم‌ها، با همه‌‏ی حرف‌هایی که دانشمندان به ما می‏‌زنند، با همه‏‌ی واقعیت‌هایی که روزانه تجربه می‏‌کنیم، بازهم هم‌دیگر را، و جهانمان را دوست داریم؟ چرا برای مردن یک کبوتر بغض می‏‌کنیم و پیری یک درخت دلمان را چنگ می‏‌اندازد؟ چرا برای جهان، این جهان در حال نابودیِ ناپایدار، دل می‎سوزانیم؟

و این راز زندگی ما آدم‌هاست!

 

3

به نقل از اميرمؤمنان علي‌(ع) آورده‌اند كه«جوری زندگی کن که انگار تا ابد زنده‏‌ای، و جوری به آخرتت فکر کن که انگار یک روز بیش‌تر زنده نیستی». شاید عجیب باشد، اما با خواندن این جمله، یاد حال خودم، وقت بادبادک بازی افتادم! چه‌قدر توصیه‏‌ی این جمله، شبیه حال ما وقت بادبادک بازی است:

«جوری زندگی کن که انگار تا ابد زنده‌‏ای»، درست مثل من یا تو که روی زمین سفت ایستاده‌‏ایم و به حکم قانون جاذبه، می‏‌دانیم که به زمین چسبیده‌‏ایم، همه‏‌چیز را از این پایین می‏‌بینیم، و جز روبرویمان را نمی‏‌بینیم. اسیر زمین شده‌ایم و خیلی توان داشته باشیم، نزدیک به نیم‏‌متر می‏‌توانیم از زمین فاصله بگیریم، آن‌هم فقط برای یک لحظه، کم‌تر از یک ثانیه، و باز به سمت زمین سقوط می‏‌کنیم.

«جوری به آخرتت فکر که انگار یک روز بیش‌تر زنده نیستی»، و این می‏‌تواند حالی داشته باشد، شبیه وقتی که به بادبادکت در آن سقف آسمان نگاه می‏‌کنی، یادت می‏‌افتد که صورتکی داری در آسمان، که می‏‌تواند از زمین جدا شود، چندین و چند متر بالاتر برود، آزاد و رها با باد بازی کند.

آن‌وقت توی دلت روشن می‌‏شود، احساس می‏‌کنی همه‌چیز روی این زمین در حال نابودی نیست، احساس می‏‌کنی نه تنها روی زمین اسیر نیستی، بلکه صورتکی داری که از آن بالا می‏‌تواند به زمین نگاه کند، می‌‏تواند آن را دوست داشته باشد، می‏‌تواند برایش دل بسوزاند و مراقبش باشد.

شاید هرکدام از ما، بادبادکی داریم در دل آسمان، که با یک نخ، به این تن زمینی و نابودشدنی‌مان وصل شده است، شاید باید به آسمان نگاه کنیم و مراقب صورت بادبادکی‌مان در آن بالاها باشیم، شاید اصلاً ما، واقعیت اصلی ما، همان بادبادکی باشد که در آسمان است، شاید آن بادبادک، مهم‌ترین ثروت ما، دلیل دل‌خوشی ما، و مهم‌ترین فرق ما با همه‏‌ی موجودات روی زمین است.

هرکدام از این‌ها که باشد، از یک چیز اطمینان دارم، و آن این‌که، بدون آن بادبادک، که از آن بالا به همه‏‌ی ما زمینی‏‌ها لبخند می‏‌زند، مهربان‌بودن، نگران‌بودن و دل‌بستن به چیزهای این دنیا، کاری غیرمنطقی و سخت به نظر خواهد رسید.

و این می‏‌تواند راز خوش‌بختی ما انسان‏‌ها باشد!