چهارشنبه 4 مهر 1397 | به روز شده: 1 ساعت و 8 دقیقه قبل

HAMSHAHRIONLINE

The online version of the Iranian daily Hamshahri
ISSN 1735-6393
یکشنبه 12 فروردین 1397 - 00:36:32 | کد مطلب: 399945 چاپ

داستان | کلید ماشین

کودک و نوجوان > آثار نوجوانان - بابا دستش را به سمت لبش برده و دارد با سبیل‌هایش بازی می‌کند
مامان همیشه می‌گوید: «وقتی باباتون دستش رو برده سمت سبیل‌هاش، سمتش نرین. این کار یعنی خیلی عصبانیه.»

عصباني و عصباني! هيچ صفتي بهتر از اين دو کلمه نمي‌تواند بابا را توصيف کند. مامان تلفن را دست گرفته و با خاله‌جان صحبت مي‌کند: «گفتم شايد يه موقع توي اسباب‌بازي بچه‌ها جا مونده باشه.»

از آن‌طرف خط هم که معلوم است خاله‌جان ناراحت شده و دارد از بچه‌هايش تعريف مي‌کند که اهل اين کارها نيستند و کاري با وسايل مردم ندارند و خيلي چيزهاي ديگر که مامان با هوشمندي به مکالمه پايان مي‌دهد و رو به بابا مي‌گويد: «اون‌جا هم نيست.»

همه نگاهي به ساعت مي‌اندازيم. چيزي به قرار بابا نمانده. مامان مي‌گويد: «خب حالا بهش بگو کليد ماشين رو بعداً مي‌ديم.»

بابا که خيلي عصباني شده و چيزي نمانده که سبيل‌هايش را از جا  بکند، مي‌گويد: «چي مي‌گي خانم؟ برم به‌طرف بگم خيلي ممنون که همه‌ي پول ماشين رو واريز کرديد. اين هم ماشينتون، فقط کليدش رو بعداً مي‌آرم. فعلاً سوارش نشيد و نگاهش کنيد؟»

مامان سري تکان مي‌دهد و مي‌گويد: «چي بگم والا؟ اين ماشين هم واسه‌ي ما شده مثل کفش‌هاي ملانصرالدين.»

بابا رو به من مي‌کند و مي‌گويد: «تو نديدي‌اش؟»

مي‌گويم: «چي رو؟»

مي‌گويد: «کفش‌هاي ملانصرالدين رو؟ آخه بچه‌، ما از صبح داريم دنبال چي مي‌گرديم؟ ها؟»

دستم را لاي مو‌هايم فرو مي‌کنم و مي‌گويم: «نه، نديدمش.»

بابا سري تکان مي‌دهد و مي‌گويد: «مردم پسر بزرگ کردن، ما هم پسر بزرگ کرديم.»

مي‌گويم: «آخه...»

مامان با چشم و ابرو مي‌گويد ساکت باش. بدجور حرصم گرفته. يک لحظه دلم مي‌خواهد جاي نازنين بودم، همين‌طور بي‌خيال مي‌نشستم و با عروسک‌هايم بازي مي‌کردم، انگار نه انگار اتفاقي افتاده.

نگاه‌ها روي ساعت خيره مانده. ديگر وقت رفتن بابا است، اما رفتن بدون ماشين پيش آقاي خريدار.

- داداش، داداش...

نازنين پايم را تکان مي‌دهد. بدون اين‌که نگاهش کنم مي‌گويم: «بله؟»

- بيا.

باز هم بدون اين‌که نگاهش کنم، دستم را به طرفش دراز مي‌کنم و کليد ماشين را در دست‌هايم مي‌بينم. داد مي‌زنم: «پيداش کردم! پيداش کردم!»

 

سمانه منافي، 14ساله

خبرنگار افتخاري از اسلامشهر

عكس: زهرا وطن‌دوست، 16ساله

خبرنگار افتخاري از رشت