سه‌شنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۴ - ۰۸:۳۱
۰ نفر

همشهری دو - محمود قلی‌پور: زن گفت: «پوسیدیم به خدا تو خونه، پول سفر نداریم قبول، تا پارک سر کوچه و سینما و قدم زدن که می‌تونیم بریم، نمی‌تونیم؟»

سینما

مرد روزنامه‌اش را بست و انداخت روي ميز، اخم كرد و كنترل تلويزيون را برداشت و شروع كرد به بالا و پايين كردن كانال‌ها. زن ديگر چيزي نگفت. مرد تلويزيون را خاموش كرد و كنترل را هم انداخت كنار روزنامه، پسر 7ساله و دختر 8ساله‌اش كمي آن‌طرف‌تر مشق مي‌نوشتند. صداي برخورد كنترل به شيشه ميز كه آمد سرشان را برگرداندند سمت پدر. مرد با اخم گفت: «مشق‌تون رو بنويسيد». بلند شد و رفت توي آشپزخانه. زن روي سينك بيهوده دستمال مي‌كشيد. مرد در يخچال را باز كرد و بست و بعد رو به زن گفت: «تو بگو كجا بريم؟ يه چيزي مي‌گي بعد نمي‌شه جمعش كرد». زن دستمال را آويزان كرد و گفت: «تنبلي نكن، بهونه نيار، بيا ببريم‌شون سينما.» مرد سري تكان داد و از سر ناچاري پذيرفت.

جلوي در سينما شلوغ بود. مرد گفت: «بياين بريم پارك، اينجا خيلي شلوغه». بچه‌هابه مادرشان نگاه كردند و بغض كردند. زن گفت: «خب بريم پارك اما بچه‌ها به اميد سينما اومدن». مرد نفس عميقي كشيد و گفت: «گرفتار شديم به خدا. بريم بليت بخريم.» چند دقيقه بعد وارد سينما شدند. بچه‌ها خوشحال بودند. زن آرام در گوش مرد گفت: «خدا خيرت بده». مرد پخي خنديد و جواب زن را نداد.

فيلم كه تمام شد، زن آرام به مرد گفت: «خيلي طولاني بود، حوصله‌ات سر نرفت؟» چراغ‌هاي سالن كه روشن شدند، نم اشك را روي گونه‌هاي مرد ديد. مرد گفت: «نه اصلا طولاني نبود. خيلي خوب بود». با روي خوش به بچه‌ها گفت: «سينما پيشنهاد كي بود؟» پسر از صندلي‌اش بلند شد و گفت: «پيشنهاد فاطمه». خواهر اما گفت: «نه پيشنهاد من و حامد با هم بود». پدر دستي به سر بچه‌ها كشيد. پسر و دختر دست پدر را گرفتند و از سالن همراه جمعيت خارج شدند. زن به پرده سينما نگاه كرد و لبخندي زد.

کد خبر 310334

پر بیننده‌ترین اخبار مهارت‌های زندگی

بیشتر

دیدگاه خوانندگان امروز

بیشتر

پر بیننده‌ترین خبر امروز

بیشتر

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha