و هندوانه تو را یاد چه چیزی میاندازد؟ باز میگویی خب معلوم است، گرمای تابستان و خنکی هندوانه؛ این که با همین رنگ سبز نوارهایش هم تو را خنک میکند، چه برسد به آن گوشت قرمز شیرینش که با وجود آتشین بودنش، آتش و عطش تو را میگیرد و آرامت میکند.
اما بعد که بیشتر فکر میکنی، می بینی این نوارها تو را یاد چیزهای دیگری هم میاندازند، مثلاً خاطرههای تابستانی: بازی با همبازیها، رفتن به سینما، شکستن تخمه هندوانه و ... بعد ممکن است از همه اینها فراتر بروی و یاد معناهایی بیفتی که با هندوانه همراهند: انجام دادن چند کار دشوار با هم:«با یک دست چند هندوانه برداشتن»، کاری که خیلی نمیتوانی نتیجهاش را پیشبینی کنی:«هندوانه سربسته»، اغراق در تعریف از کسی:«زیر بغل کسی هندوانه گذاشتن» و خیلی چیزهای دیگر...
اما وقتی این نوارهای سبز رنگ را روی جلد یک کتاب میبینی، چیزی را به یاد میآوری که هر بار که هندوانهای دیدهای، با آن روبهرو شدهای، اما شاید به آن توجهی نداشتهای: صرفاً زیبایی این طرح؛ بهخصوص اگر این طرح روی جلد « کتاب سال گرافیک ایران» باشد، کتابی که قرار است در آن مجموعهای از زیباییها را ببینی، مجموعهای از بهترین کارهای گرافیکی ایران، از زمان به وجود آمدن هنر گرافیک در ایران تا به امروز، چه کارهای چاپ شده و چه کارهای چاپ نشده؛ مجموعهای از زیباییهای بصری و زیبایی خلاقیت ذهن هنرمندهایی که با نگاهشان، از چیزهای به ظاهر معمولی و تکراری، آثاری نو و جذاب خلق میکنند و نگاه و معنایی تازه از آن چیزها را به ما میشناسانند؛ همان اتفاقی که با دیدن طرح پوست هندوانه روی جلد کتاب، برای ما میافتد.